تبليغاتX
منتقد بی چهره
بُز خو کردنِ گرگهای عاشق،

                            بشارتِ باران نیست.

حرفِ کمی نیست...

                                غرور جنگل شکسته است.

وقتی پلنگِ شاعر هامون،

                             از حجله های زخم گذر می کند؛

                                                           فاتحه ی ماه خوانده شده است.

دیگر امیدی به شیرهای یائسه هم نیست...

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 19:5  توسط بيژن ادبی  | 

 تقدیم به آقای محبی

 

هُرم کلوت شور می گیرد٬

                           در گوشه ی جامه دران...

 انبوهِ شروه خوان٬

                       به پیشواز بوی رطب می روند.

عطر بغل خوابی کدام خزر٬

                                 از وهم شهوت کدام سراب٬

                                                                          دل می زند تن این لوت ...؟

خرما پزانِ امسال٬

                      از سینه ی کدام نخل٬

                                            عطر نارس وداع می آید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 1:11  توسط بيژن ادبی  | 

می خواهم کاری کنم کارستان... که بنویسند در ضمیمه ی آن الفبای غلط انداز و در کتابهای درسی.بگذار بعد من بگویند فلانی مدام دیوانه بود و واژه از واژه اش نمی افتاد و بوی سکر کلامش، هزار پارچه آبادی آن طرفتر می رفت و این آخریها جنی شده بود و مدام کفر می گفت و دچار شده بود .

هنوز نفس می کشید و لاطائل می گفت که خدا بر درخت رو به روی جنازه اش آویزان شد... و رعشه افتاد بر تن در جنون تنیده اش.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 5:10  توسط بيژن ادبی  | 

هی بادِ برهنه کجا شده ای؟ صحرا هنوز٬ در عده یِ بهارانِ به خون نشسته است...
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 5:0  توسط بيژن ادبی 

«رفاه» از آن دست کلمات عجيبي است که می‌توان هزاران تعبیر برای آن ردیف کرد؛ از رفاه همگاني،مرفه بي درد و...! شاید از همین‌رو باشد که «رفاه» همواره یکی از دغدغه‌های بزرگ بشری بودهاست. 

اصلا شايد به خاطر همين چيزهاست كه ما وزارتخانه‌اي براي تامين رفاه در جامعه داريم. اما وقتی می‌شنویم که 700 کارگر بردسیری در آستانه روز كارگراخراج شده‌اند و به پاس جشن جهاني خود بر خوان نداشته‌ها پايكوبي كردند؛یا تاکسی‌رانان کرمانی دست از کار کشیده‌اند.آن وقت وزیر رفاه می‌گوید «وزارت كشور «خطر فقر» را گوشزد مي كند، اما در قانون نيامده است، كه بايد «خط فقر» را به مردم اعلام كنيم.»؛ انگار مشکل فقط یک« ِ» است...

او همچنين در سخنانش آورده است كه: پروژه‌ی فقرزدايي به زمان احتياج دارد. پیش‌تر وزیر مسکن هم گفته بود: کاهش قیمت‌ خانه نیاز به زمان دارد. شايد پروژه‌ی فقر زدايي هم چيزي در مايه‌هاي همان كپرزدايي در جنوب استان باشد...

شايد يكي از دلايل سر در گمي مفهوم «رفاه» به ديدگاه‌هايي در حوزه‌ی علم سياست مربوط باشد كه همه چيز را با عينك رنگي مي‌بينند؛مثلا انقلاب نارنجي،انقلاب سفيد،اعتصاب سرخ،اعتصاب زرد. همین اعتصاب‌ زرد تاکسی‌های کرمانی که در لایحه‌ی جدید جرم‌ سیاسی، «جرم» محسوب می‌شود و  مي‌توانيد به جرم آن‌ها، «سد معبر» و «تشويش افكار عمومي» و «زايل كردن نظم» را هم بيافزاييد.

ميان اين همه پديده‌های اجتماعي وسياسي رنگ‌وارنگ، چرا «رفاه» باید اين‌قدر خنثي وسياه وسفيد باشد.اگر قرار بود رنگي را در مالكيت طلق رفاه در آورم، حتما آن رنگ «سبز» ‌می‌بود؛ شايد به احترام «طبيعت» كه، مامِ روزي‌دهنده‌ی همه‌ی جنبندگان در ديرسال تاريخ تمدن بوده است ويا شايد به خاطر رنگ لذيذ قرمه سبزيِ ضيافت شام عبدالرضا مصري براي نمايندگان مجلس اصول گرا...حضرات نوش جان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:33  توسط بيژن ادبی  | 

رهبران فرقه‌ی چشمت آشوب کرده اند

                و از صدای نفسهاشان دستگیرم شد؛

که خودسوزی عشاق را

                                      فتوا داده اند.

فداییان جان بر کف قلبت...

               با رشته‌ای از مروارید و غزل سرود شور بختی را

                                                              به شور می خوانند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:21  توسط بيژن ادبی  | 

خبر بيكاري كارگران شركت قند بردسير غير منتظر‌ه نبود. پیش از این، اخبار دیگری از کارخانه‌ی ‌های کرمان به گوش می‌رسید، که طبق آن‌ها کارفرمایان بدون درنظر گرفتن شرایط مادی کارگران، کارخانه‌ها را  یک شبه تعطیل و کارگران را از حیز انتفاع اقتصادی خارج کرده‌اند. 700 کارگربردسیری؛ می‌توانید محاسبه کنید که‌چه تعداد خانواده تحت تکفل مادی آنان قرار دارند؟ اکنون آن‌ها از حقوق اولیه خود محروم مانده‌اند و کسی پاسخ‌گوی مصایب و آلام ناشی ازبیکاری برای این خانواده‌ها نیست. کارفرمایان به آسانی آب خوردن، ساختار‌های اقتصادی، اجتماعی و خانوادگی  را در هم می‌کوبند و فقر تنها عنصر  پویا و جاری زندگی نیروهای مولد  شده است. دولت مستضعف پناه که حامی طبقه‌ی آسیب‌پذیر و محروم جامعه است هیچ اعتراضی نمی‌کند. جدای از بیکاری کارگران و آسیب‌ها و انحرافات وسیع اجتماعی ناشی ازآن، باید بپذیریم قضیه ابعاد وسیع‌تری از این قضایا دارد. با تعطیلی کارخانه‌ی قند، کشاورزان چغندر‌قند نیز از این بحران فراگیر متضرر خواهند شد.

تعداد دیگری از مشاغل را نیز باید به لیست سودا زدگان افزود: رانندگان، مغازه‌داران و دیگر مشاغل فرعی در ارتباط با کارخانه‌ی قند بردسیر. ایجاد سیکل معیوب اقتصادی تنها به این منطقه ازکشور محدود نمی‌شود، بلکه قاصد بد خبری برای کلیت اقتصاد ایران خواهد بود. این کارگران بی‌آن که چتر حمایتی بیمه را بر سر احساس کنند به سوی آینده‌ای نامعلوم و مبهم و ویران سوق داده می شوند.استانداری نیز از بار فاجعه‌ی بیکاری شانه خالی می‌کند و احتمال تعطیلی کارخانه را تا ماه آینده اعلام می کند. خانه‌ی کارگر هم به صورتی کاملا عریان، حالت تشریفاتی پیدا کرده است. تنها نهادی که باید به صورت یک سندیکای  آزاد و مستقل، موضع‌گیری کند و نهاد‌های دولتی و کارفرمایان خصوصی را به چالش بکشد، هنوز از خواب زمستانی بیدار نشده است. حتی اگر نخواهیم سیاه نویسی کنیم و با دیدی خوش‌بینانه هم وقایع را بررسی کنیم، باید اعتراف کرد، که تقدیر سال نکوی کارگران از بهار تلخ آن به خوبی آشکار شده است و نمی توان وضعیت امیدوارکننده‌ای را برای آنان پیش‌بینی کرد. زخم بیکاری و فقر هنگامی بیشتر رخ‌نمایی می کند، که مسوولان خانه‌ی کارگر مدت‌هاست که یک مصاحبه ‌ی فرمایشی هم نکرده‌اند و متاسفانه خط‌ و مشی انفعال و رخوت را برگزیده‌اند. نهادی که طبق تمام تعاریف علمی، مدنی و از همه مهمتر انسانی باید بازوی توانمند طبقه‌ی کارگر در جامعه باشد، عملا هم سو با کارفرمایان، منش سکوت را انتخاب کرده است. امیدوارم مسوولان خانه‌ی کارگر کرمان، بتواند جواب‌گوی عملکرد ضعیف و بی‌اعتنایی مداوم‌شان باشند. بیکار شدن هر کارگر در ایران نشان‌گر هشداری جدی برای دولتی‌ست، که به ادعای خودش با اتکای به طبقات زیر‌ین جامعه بر صندلی قدرت تکیه زده است.      

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:34  توسط بيژن ادبی  | 

 از زبان راوی سخن نمی گویم.اگرچه دانای کل مرا به سیطره کشیده است.خود را خواننده روان من می داند و صلابت مقدر بلا تشبیه خود را در من می شناسد.شناسا شدنش را از تبار زخمی من وام می گیرد و بر تن من می تازد و زخمهای مرا به تسلا نمی خواند.گرچه او نیز ماحصل شبان ناهشیار من بوده است.زاییده تنی که خود تنیده ام و پرورده ام تا به روزگاری که به لفافه خون مردگی مرا بپیچاند؛ که این جزای زندگان است.هان! در آستین من این مار می بالد. 

من نامی ندارم.حتا نامی که طروات دیرسال سر و سرکوب را از خاطرم پاک کند.نامی که نداشتنش از داشتنش مرا بیشتر نمیراند.نام من گم گشته است.دیگران نام مرا نهاده اند و در برابر اینان که نام مرا در زمره آدمیان نهاده اند تسلیم گشته ام.مگر که عشق جوانه بزند.که این تن همه (بود) را خود تنیده است. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 13:17  توسط بيژن ادبی  | 

شرمنده ام بهار من٬

  نمی بارد دگر ابر تغزل.

شرمنده ام شهود برگ و آسمان٬

                               تمام شده ام.

چیزی اگر به جا مانده...

                 تتمه معاشقه شبنم است و آفتاب.

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 8:32  توسط بيژن ادبی  | 

رضا خان اسکندری فرمودند در بازی ما شرکت کن٬ گفتم به روی چشم.قضیه بر سر کتابهایی است که جان آدم را در آورده اند تا تمام شده اند.

۱- جبر و اختیار نوشته ژرژ گورویچ... این کتاب با ترجمه حبیبی روزگارم را سیاه کرد تا خوانده شود.با وجود نثر ثقیل کتاب ٬مفاهیم  عمیق فلسفی آن درباره دیالکتیک و قواعد آن جذاب بود.گونه ای از متدولوژی که به کمک آن می توان جهان بینی خود را استوار کرد.

۲- کلیدر نوشته محمود دولت آبادی... کتابی که نثر بی نظیرش را تا لحظه مرگ نمی توانم فراموش کنم.هنوز رد خاطره خواندنش بر زمینه ذهنم پیداست.اما به قول رضا "جان در آر" بود٬ چون درست سالی که کنکور داشتم٬خواندمش.اصولن من همیشه وقت امتحانات کتاب خوان می شدم. آن هم نه یک کتاب کوتاه٬ کتابی که ده جلد بود و در استرس آن روزها خواندنش فقط از آدم دیوانه ای مثل من بر آید.

۳- فراسوی سرمایه نوشته استوان مزاروش... این کتاب و کتاب کوچک دیگری به نام "یا سوسیالیسم یا بربریت" ترجمه مرتضی محیط هستند.نثر کتاب روان است.اما حجمش بالا بود و برای کسی که یک کوب می خواهد آن را در ۳ ساعت بخواند کمی سخت است!

۴- کتاب خداحافظ گاری کوپر نوشته رومن گاری...متن داستان جذاب بود.اما وقتی که کتاب را از کسی هدیه گرفتی که کاش نمی گرفتی٬ یادواره دلچسبی برایت باقی نمی ماند.

پ.ن:مدتی این مثنوی تاخیر شد.شرمنده رضا خان.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 8:15  توسط بيژن ادبی  | 

"همکاری حروف سربی بیهوده است.

همکاری حروف سربی،

                اندیشه ای حقیر را نجات نخواهد داد."

                                                              فروغ

 

دلم برای آنها می سوزد که ندانسته الگوی عملشان را روزنامه نگاری کسانی چون قوچانی می گذارند.روزنامه نگاری که فقط خوب می نویسد و می تواند حرفهایش را با زبان سلیس و بی مایه اش به کرسی بنشاند.اندیشه ای که تنها حافظ منافع موجود است.روزنامه نگاران جوانی که قبله شان را به سمت استاد قوچانی! چرخانده اند و او را تنها منجی بی بدیل می دانند.آدمیزاده چه قدر می تواند نزول کند.تضادهای پیرامونش را به نسیان بسپارد و به خاطر حفظ منافع کسانی که تنها رویای آنها اعمال سلطه است، خود را بفروشد...

دلم به حال جامعه ای می سوزد که قرار است خرده بورژوا و بورژوای آن توسط  شهروند امروز  نمایندگی شوند.نمی دانم هوچی گری و تخریب زنده یاد محمد مختاری و یا دیگر چهره های اسطوره ای تاریخ ساز راه به کدام نا کجا آباد می برد.نسلی که رسانه مسموشان کرده و ابهت بزرگانش را تلاشی کرده است، به کدام ورطه سقوط خواهد کرد.

 محمد جان! ابوعطایت را بخوان که پیغمبران فرهنگ این قوم در خاک غنوده اند.رانتها و لابی ها، بقا را تضمین می کنند اما تاثیر گذاری و تحول عمیق اجتماعی را هرگز...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 14:37  توسط بيژن ادبی  | 

چند روز با خودم کلنجار می رفتم.احوال نویسی.خط تفاوت میان ما و آنان.این قضایا شور ماجرا را زیادتر میکند.نوشته ی آقای محبی در بام که در آن از شکاف تاریخی میان نسلها شکوه کرده بود و ما ی نسل نو رسیده را به چالش کشیده بود، سخت درگیرم کرده بود. "سیری ما، سیری همه ی جهان بود اما سیری اینان گرسنگی دیگران است." و قس علی هذا...

در اولین چشم به چشم شدن نیت نوشتن را برای ایشان روایت کردم و رخصت نوشتن خواستم.تفال من بر چشمانش راست آمد و ایشان نیز مشتاق تر  که بنویس. نوشتم.بخوان... و خواندم.چشمان غرق شعف او مرا تحت تاثیر قرار داد.چشمهایی که پر از حدیث روزگاری سپری شده ی نسلی بود که قربانی شد . آرمانهای ناتمام و تمامی آنات بد و خوب زندگان آن پدران. شرمندگی تمام وجودم را فرا می گیرد، وقتی که آقای محبی پیشانی مرا می بوسد...شاید به نشانه ی تایید.شاید به نشانه ی مهر بسیط پدرانه ی نسل پدران.اصل مقاله این چنین بود ای برادر:

شاید بحث، مُهر کلیشه را بر پیشانی داشته باشد. شاید حقیقتا تضاد بین نسل‌ها  و شکاف عمده‌ی میان آنان، راه درازی را پیموده باشد؛ دهان به دهان و سینه به سینه از میان مردم کوچه و بازار ما تا روی میز کار اساتید جامعه‌شناسی. اسلافی که نظرگاه اخلاف را بر نمی‌تابند و بالعکس. فرازهای اندیشه‌ی بزرگان، که جوانی‌شان را در تار و پود (تغییر جهان) تنیده‌اند، ماحصل زمان و مکان خاص آن‌هاست؛ تلاشی متهورانه و همه‌گیر، برای دگرگون‌سازی تمامی ساختارها و روبناها. آن‌چه مرا واداشت، تاچند خطی بنویسم. یادداشتی بود از آقای محبی به نام در احوال پدران و پسران. تلاشی که برای زنگار زدایی از جدال آشتی‌ناپذیر کهنه و نو انجام گرفته بود. پدرانی که سودایی دیگر در سر داشتند و پسرانی که بر مرکب تیز روند‌ه‌ی هنجارشکنی، سنت‌های آنان را وقعی نمی‌نهند. تا این‌جای کار بنای ماجرا بر دلالت قطعی پیدایش و وقوع واقعه‌ای چنین است؛ واقعه‌ای انکارناشدنی. اما نسل پدران! روزگاری دیگر نیز بین ما و شما جریان دارد. نسل پیشینیان، قراردادهای تاریخی و اجتماعی و سیاسی و فرهنگی‌شان را در حالی وضع کرده است، که بر پایه‌ی طرد بسیاری از سنت‌های پیش از خود، سعی در نوسازی جامعه داشته‌اند. به دیگر سخن، آن‌ها با حذف و دوباره‌سازی معیارها و شاخصه‌های فرهنگی زمان خود، توانسته‌اند به رویاهای خود جامه‌ی عمل بپوشانند.

به واقع آن‌ها بر فراز همین ویرانه‌ی ساختار کهنه ساختاری نوین را بنا کرده‌اند. آرمان شما، این بود که از (تغافل تاریخی) بگویید؛ تغافلی که ریشه در انفعال نسل روشنگران داشت؛ از این پس شما، حکم‌رانان وادی تفکر و دگردیسی بودید. می‌باید یا راهی نو می‌یافتند و یا راهی نو می‌ساختید. از صمیم قلب می‌گویم، تلاش نسلی که قربانی شد، تا تمام ذهنیت‌های خود را به مرحله‌ی عینیت برساند، قابل تقدیر است. اما اما...؛ فی‌الواقع منت دیرینه‌ی پدران بر پسران و مادران بر دختران به سبب وجود ریشه‌های سترگ و درهم تنیده‌ی حسی مشترک است که در وجود تمامی آن‌ها تاثیری آشکارا دارد: حس نوستالژیک گذشته‌ی دوستی.

یکی از علت های عمده‌ی شکاف بین نسلی ریشه در گذشته دوستی نسل کهن دارد. گذشته دوستی سرنخ‌های خاص خود را دارد یکی از این سرنخ‌ها، حسرتی است که پدران را همواره بر آن می‌دارد، تا نرسیدن‌ها و نشدن‌ها را در پیشانی نوشت آیندگان حک کنند. رویایی نیمه صادق، که وعده‌ی فردای بهتر را نوید می‌دهد.

از دلایل دیگری، که شاید کارکرد پنهان داشته باشد، عدم انطباق نسل پدران با واقعیات روزمره و عینی پسران است. آن‌ها نمی‌خواهند و نمی‌توانند خود را با فضایی سازگار کنند که عرضی نوپدید است.

از یاد نبریم، ماحصل تحول فکری و فرهنگی پدران، کارنامه‌ی بی‌عیب و نقصی نبوده است، که مو به موی آن، چون متنی مقدس و معصوم قابلیت باز تولید داشته باشد. پدران ما باید بپذیرند، که برخی از بن بست‌ها و کمبودهای فرهنگی نسل پسران، ریشه در خیال‌گرایی آرمان شهری آنان دارد.

سخن از بی‌مهری نسل سوم به شالوده‌های سنتی نسل‌های پیشین، روایت مکرری است که گره خوردگی‌های چهره به چهره و عاطفی نسل‌های متوالی را یادآور می‌شود، که هیچ کدام‌شان حاضر نیستند بپذیرند، که غلط‌های املایی روزگارشان را از قبلی‌ها به ارث برده‌اند.

شاید به جای توصیه به رونویسی لازم است، خط و ربطی نو برقرار شود. خط و ربطی که از سر نو پیوندهای گسیخته را برقرار کند. می‌شود جهان را گذرگاه پلی فرض کرد، که در دو سر آن نسل‌های متوالی مکتوب اعمال‌شان را به یک دیگر وام می‌دهند، تا در اندوخته‌ی تجربه‌ها، یادگاری از هنجار سازان پیشین هم باشد. هنجارسازانی که گاه به دیده‌ی انکار می‌نگرند و گاه سر به نشانه‌ی تایید تکان می‌دهند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 18:37  توسط بيژن ادبی  | 

بر عکس دیگران که پر از دلهره ی مردنند٬ من پر از شور زنده ماندنم.پر از حرفهای نگفته ی منتقدی بی چهره ...

اصلن مهم نیست که شیر گرم باشد یا سرد.عذاب وجدان که نداشته باشی٬ ولع داری...

مثل نازدانه ای که خورشیدکی رسوایش کرده. از من خالی شده ای.با دلت چه می کنی؟دست بردار فرافکن...!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 6:21  توسط بيژن ادبی  | 

با من به زبان چشمهایت سخن بگو.

 چشمهای تو ناموس زمینند.

و از ابهت خیره ی آنان تمام حرفهای ساده ام غزل می شوند

با من به زبان بهار سخن بگو

به زبان نیلوفر و مرداب...

از بن بست کوچه های شرم

تا دور دست شیدایی

این تمام جان من است که قصیده می شود.

با من از تبار تغزل و معاشقه سخن بگو.

بگو تا خشک نای حنجره ام

از ترانه باران خوش عشق پر شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 2:17  توسط بيژن ادبی  | 

بزن ضرب بر ضرب دل دادگی٬

بزن زخمه بر زخمهای تنم٬

تمام دهلهای این خاک تلخ پر از التهاب سر انگشت توست.

روایت کن از روزگار دلت٬

بگو از تن شرمگین بهار٬

بگو از سر عشق بالای دار٬

بگو چشم زخم غزلهای تو ٬شکست تناورترین سرو این جنگل است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 23:57  توسط بيژن ادبی  | 

اولين جرقه٬ ريتم دل انگيز تمبك نوازي استاد فرهنگ فر بود.صداي پر طنيني كه كوبشهاي ممتد و ريزهاي منظمش را در خاطر دارم.كاست خلوت گزيده‌ي استاد شجريان بود و قطعه‌اي هم بود كه استاد فرهنگ‌فر  هم نواخته بود و هم خوانده بود:"هم چو فرهاد بود كوه كني پيشه‌ي ما/ كوه ما سينه‌ي ما،ناخن ما تيشه‌ي ما".

با پيشنهاد پدر به ديدننوازنده‌اي چيره دست رفتم.آموختن و كوبش‌گرانه بر ساز كوبه اي ضرب گرفتن؛ سودايي كه ديوانه مي‌كرد آدم را، روحت را به طغيان وا مي‌داشت.از مرزهاي تن مي‌گذشتي و غوطه مي‌خوردي در ضرباهنگ اين همه دل‌شدگي.از آن روزگار تا به امروز بیش از يك دهه است كه با صداي تمبك و ضرب و سازهاي كوبه‌اي رفاقت ديرينه دارم.يادم هست كه استادم به من گفت:" بيژن! ساز ما نبض ضربان زمين است.براي همه‌ي نوازنده‌ها لحظاتي پيش مي‌آيد، كه از چنگ زدن بر جان ساز محرومند، اما من و تو هيچگاه محروم نمي‌شويم، از صداي سر ضرب‌ها و كوباكوب اين هميشگي."

راست مي‌گفت موانست عجيبي داري با اين ساز؛ وقتي روي نيمكت پارك نشسته‌اي و صداي گامهاي مردم را مي‌شنوي؛ و جالب تر از آن حتا وقتي كه در تالار امتحانات دانشگاه نشسته‌اي و داري دلهره‌هايت را مرور مي‌كني، دسته‌ي چوبي صندلي مامني مي‌شود تا تماميت تنش‌ها را با سر ضرب انگشتانت به رقص در آوري.گاه وجودت را به پاياپاي هلهله‌اي مسحور مي‌بخشي، كه لحني اهورايي را به ريتم4/3 مي‌نوازد و يا غرشي انقلابي مي‌شوي كه در 4/2 تند٬ تفاخر و غرورت را بر جان بي جان زمين به رخ بكشي.ريتم‌هايي كه در هم مي‌آميزند و صف مي‌كشند تا تو با هنرورانه ترين تصوير ذهنيت آنها را بيارايي و با تريوله‌هايت آنها را پيوند بدهي.ياد دل‌شدگان روان‌شاد حاتمي مي‌افتم و بازي زيباي اكبر عبدي كه مجنون ريتمهاي ساده و مركب  و لنگ تمبك شده بود. 8/ 6 اما تباني اعجاب آوري  دارد با پیکره ی این پوستين دباغي شده، كه چوب بي‌گره آن را در برگرفته است.چرا که توامان تداعی گر سرخوشی نابی است که یک پا در شوریدگی دارد و پایی دیگر در ابتذال.از یک سو٬ تو برادر صلاح الدین زرکوبی که چکش های موزونش مولانای مقدس را به سماع وا می دارد و از دگر سوی صدای مطربی می شوی که هرم تند مستی و فقر او را واداشته تا رقاصه ای بد کاره را در دل ای دلی مبتذل به شلنگ تخته ی بابا کرم بیاندازد. حالا کم کم بزرگتر شده ام و دلم با عبارت "کمانچه کش فوری" فروغ صاف تر شده است.دلم می سوزد وقتی استادم را می بینم که بر انگیختگی ساز را با نشئگی رخوت و بی ثمری معامله کرده است.دلم برای دستهایش می سوزد٬ برای آن همه ذوق و قریحه و شور که دود شد و رفت کنج سینه ی  خموده و مصیبت کشیده اش... تا اگر سرفه های پیاپی امان داد٬ یادش بیاید که هنوز  مست و محو  آن دقایقم که برای آموختن نت به کودک ۷٬۶ساله " صد٬صد و بیست و چار/ یک صد و بیست و چار " را زمزمه می کرد.عرق سرد روی پیشانی ام می نشیند؛ وقتی دل مردگی او را می بینم٬ که سازش را به گوشه ای نهاده تا قیلوله ی سیاهش پاره نشود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 17:58  توسط بيژن ادبی  | 

نشريات محلي‌ نماينده‌ي آداب و رسوم به طور كلي فرهنگ آن زيست‌ بوم هستند. در اين ميان نشرياتي موفق‌ترند، كه توانسته‌اند با تكيه بر منابع بومي مطالب مفيد‌تري را ارائه دهند.دريافت‌هاي بومي به تقويت اذهان مردم آن منطقه مي انجامد و درهاي جامعه‌پذيري را مي‌گشايد. بدون اين شاخصه، نشريه‌ي بومي با يك نشريه‌ي سراسري تفاوتي ندارد.تمام هارموني يك نشريه‌ي محلي در اين خلاصه مي‌شود كه زيرساختِ تعلق به خرده‌ فرهنگ محلي را به دست فراموشي نسپارد.دست ‌اندركاران اين نشريه بايد به خاطر بسپارند كه رسالت روزنامه نگاري حرفه‌اي آنها وابستگي مستقيمي با اصل برقراري ارتباط با مخاطبان بومي دارد.رويكرد جهت‌گيري آن نشريه، روتيترها و سرفصل‌هاي خاص آن نشريه بايد همگون با محيطي باشد كه گستره‌ي ‌توزيع و انتشار در آن مكان دارد.نشريات سياه وسفيد چهار صفحه‌اي كه بيش از آن كه با ديدنشان نام نشريه را به ذهن متبادر كنند به ( آگهي نامه) شباهت دارند؛ هيچ ذهنيت قابل توجهي را براي شما تداعي نمي‌كنند.‌ اين چنين نشرياتي بيشتر به درد افسوس خوردن طرفداران محيط زيست مي‌خورند تا از نابودي درختان و جنگلها بنالند.نشريه‌ي محلي رسالت خاص خود را دارد.شفاف سازي و ايجاد فضايي كه در آن فضا قدرت آگاهي بخشي و نقادي به بالاترين ميزان برسد. بي عدالتي و فساد در حوزه‌ي تسلط آن نشريه به حداقل برسد و متصديان امور منطقه‌اي در ضروريات كاري خود ، قلب تپنده اجتماع و چشم هميشه بيدار جامعه، يعني نشريات و روزنامه نگاران را لحاظ كنند و همواره هراس آن را داشته باشند كه مورد نقد بي مهاباي‌ آنان قرار خواهند گرفت.اين اصل و اساسي است كه توانمندي بازوي  مستحكم جامعه‌مدني و ركن چهارم دموكراسي را افزايش خواهد داد.با كاركرد اخته و سترون و بي محتواي نشريات محلي نمي‌توان چشم انتظار دگرگوني و تحول بود.نشريات محلي بايد آن قدر مقبوليت و سنديت پيدا كنند، كه مرجعيت مطالب و اخبار محلي در دست آنان باشد، به صورتي كه اگر به طور مثال چندين سال بعد يك روزنامه‌ي كشوري بخواهد به روايتي از يك خبر و يا واقعيت محلي درآن منطقه استناد کند به دنبال آرشيو  هفته نامه ی محلی آنجا باشد.اين  به آن معناست كه روزنامه محلي به حدي از مستند سازي رسيده است، كه نقش  مرجع را پيدا كرده است.اين اوج منزلت و اعتباري ست كه يك نشريه‌ي محلي مي‌تواند پيدا كنند.جهان امروز جهان حرفها وشعارهاي كلي نيست.عرصه‌اي است كه در آن بومي سازي محتوا و مضمون به اوج خود رسيده است.دريافتهاي بومي از واقعيات و رويدادهاي كشوري جذاب‌ترين و مهمترين وظيفه‌اي است كه بر عهده دارند.فراموش نكنيم، كه نمي‌توان با معيارهاي ارزش گذاري ملي به نشريات محلي نگريست.زيباترين و جامع ترين فونكسيون و كاركرد نشريات محلي برقراري پيوند و همبستگي ميان مردم آن اجتماع است.تمام طبقات و اقشار جامعه به نشريه بومي احتياج دارند.بايد به گونه‌اي ذائقه‌ي‌ اجتماع را جهت دهي كرد،كه در سبد خريد هر خانواده‌ي ايراني، نشريات جايگاه تثبيت شده باشند و متوسط مطالعه‌ي ‌آنها از وضعيت فاجعه بار كنوني تغيير يابد.به اميد ‌آن روز.  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 16:56  توسط بيژن ادبی  | 

 البته ماه هیچ وقت چشمهای کسی را فتح نمی کند.ماه چشمهای مرا به سردی برده، به رنگ مرگ.از ماه متنفرم به خاطر همه ی خاطرات رذیلانه اش.بخاطر هبوط کاغذی اندیشه هایی که همین ماه نامرد عاملشان بود.بر نردبان پوچی کسی نمی تواند چراغی بیفروزد برای کاروان انهدام و اضمحلال.مرگ تقاضای ناشناخته ای نیست برای کسی که لباس رهایی پوشیده تا به آغوش طوفان بپیوندد.کاش مرگ تنها راه حل باشد برای آن که به ترحم دیگران دل خوش کرده است.کجایی میراث سوخته ی آدم.کجایی عزرائیل ِ جان. منم برادر ناتنی ات.پیکر افسار گسیخته ای که مامنی برای احتضار می طلبد.اندک جایی که بتواند جان مصیبت کشیده وترس خورده اش را تسلا دهد.مگر نگفته بود حضرت عاشق که "بمیرید".مگر قرار نبود بمیریم تا روح پذیر شویم.من مردم.
راحت باش و نفس نکش.تا آخرین آناتت حتا، چهره ی در هم آشفته ی نازدانه ات را به خاطر نیاور.بگذار خاطره ای خوش بر جا بماند.خاطره ای از فصلی بارانی که چه موجی در افلاک افتاده بود.همه با چشمهای بهت تو را می نگریستند و تو نه تنها نمرده بودی، که رها هم نشده بودی." دست من است و دامنش! "
خیرگی چشمها تا خود افق می بردت.چه لذتی حک شده بود بر جانت...
اما حرام شد و تو حالا به گل نشسته ای . مثل طوفان نامحتملی که هیچگاه به قطعیت انقلابی ذات نمایانگرش نمی رسد...
پاهایت از زمین جدا شده بودند و تو در اوج آسمان بودی.اما دوباره برگشته ای روی همان نقطه ی شروع و مرگ است که رقاصی می کند و از دهانش لجن می چکد:بدبخت تو ساده بودی.آلوده ات کردم.گمان کردی روزگار ِ خوش نوازی ست.آن رفتن و پر کشیدن؟ نه. بیچاره ی فریب خورده .تهی کن جان بی مقدارت را که مرگ بهتر ازین زندگانی...
من هنوز به جمله صادقانه ی دلسوزی بی ریا می اندیشم که برایم هجی می کرد: خطهای موازی...
و من دن کیشوتی شده بودم که در اوهام خود، آسیاب سراب وار تملک خالصانه ی یک وصل را می پرواندم.
سروانتس من! دن کیشوت خونینت، کاراکتر بی نوایت را دریاب که دارد زیر هرم داغ کویر لایزال این همه نیستی نابود می شود! بمیران دلش را و بسوزان رخ نمای تباه اندیشه اش را. این کیفر خواستی علیه من است.
پ.ن:این چند خط را برای وبلاگ اعترافات نظر گذاشتم. گفتم بگذارم برای تاریخ (شدنم) مدرک مستدلی بشود. برای دل ریخته ای که گاهی روایتگر آناتی نه چندان خوش است.کیفر خواستی باشد علیه "من" و آنچه از "من" صادر می گردد.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 18:53  توسط بيژن ادبی  | 

من به پرواز پرنده رشک می‌برم،

                    چرا که پرواز را نیاموخته ام.

دانسته‌ي من، از پرکشیدن و اوج

                          اجبار نامقدر حصار است و ميله.

بیهوده ما را عاشقان فرو شكسته نناميده‌اند.

     بگشاي بال پريدنت را،

             بر سرزمين سترون ببار، ابر بهاري.

                                بزداي غم‌ناله‌هاي تباهش را.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 14:17  توسط بيژن ادبی  | 

دل از من برد و روی از من نهان کرد

                     خدایا با که این بازی توان کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 18:12  توسط بيژن ادبی  | 

دوستان و مخاطبین گرامی اخیرا متوجه شدم که id من با آدرس freedom8342002@yahoo.com  هک شده است و آن عزیز با شخصیت هم برای همه ی لیست ما فحش گذاشته است.شرمنده ی همه ی دوستان موجود در لیست هستم.دلم به حال جامعه ام و خودم می سوزد.ای بابا.مراسم ترحیم امنیت و حریم خصوصی متعاقبا اعلام می شود.
+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 16:9  توسط بيژن ادبی  | 

 

 ما ایرانی‌ها، عادات تاریخی عجیبی داریم. تاریخچه‌ی زندگی بازیگران شطرنج عرصه‌ی سیاست به شما نشان می‌دهد، که بت‌های یک شبه‌ی بسیاری تولید شده‌اند، که در وقت زمانی خاص خودشان، صدر پایگاه‌های اجتماعی و سیاسی را اشغال کرده بودند، اما به اندک تغییری در ساخت و روبنای قدرت، از اوج عزت به حضیض مذلت فرو افتاده‌اند. برای کسانی که هوای قدرت و تکامل سیاسی آن‌ها را مست و مدهوش کرده است؛ عاری از فایده نیست، اگر زندگی چهره‌های شاخصی چون (مظفر بقایی) را مطالعه کنند. همراهی با آرمان‌های مصدق و مبارزه برای ملی کردن صنعت نفت، وجه غالب به شهرت رساندن وی بود. اما، تزلزل عقیده و عدم راسخ بودن در آرمان‌ها و تمنیات سیاسی، او را به مهره‌ی سوخته‌ای بدل کرد، که رو در روی مبارزات تاریخی آزادیخواهان و برابری طلبان قرار داد. نکته‌ی تاریخ‌سازی، که بقایی مبارز را به صورت یک وندال سیاسی در آورد و مهره‌های حزب زحمت‌کشان را به گروه فشار تبدیل کرد_ تا آن‌جا که ردپای بقایی در قتل تیمسار افشار طوس هم دیده شد _ آن‌است، که عالم سیاست، خوان گسترده‌ای را فراهم می‌سازد، که هر کس می‌تواند توشه‌ای از آن را برای خود برگزیند، اما در آن میان آن‌ها ماندگارترند، که روبنای سیاست را فدای اراده‌ی ملت نمی‌کنند.

اقتدار و رویای صدرنشینی، روحیه‌ای مملو از دیکتاتوری به انسان‌ها هبه می‌کند، که بر پایه‌ی مادی و طبقاتی افراد مستحکم می‌شود. اتحادی که به قول سی‌.رایت. میلز جامعه‌شناس آمریکایی، سه‌گانه‌ی سیاست مدار و تاجر و نظامی را به شاخصه‌ی منزلت‌های اجتماعی مبدل می‌کند.

برای آن‌که به روزگار بقایی و افت کیفی شخصیت سیاسی او فرو نغلطیم، باید تعهدات خود به مردم را از یاد نبریم و طوفان سیاست، به آسانی پَر کاه، باورها و اهداف ما را به اعوجاج نیاندازند.

یادمان نرود، حتی شطرنج باز قهار و زبردستی چون بقایی هم می‌تواند با آن همه لابی‌گری و برقراری رانت‌های سیاسی، به سیاه‌چال نفرت مردم سقوط کند. دنیای سیاست، این‌گونه است.بی تردید، همین تعهدها و پایداری‌ها است، که اخلاق سیاسی را موجب می‌شود و نام‌هایی چون مصدق را ماندگارترین خاطره ی جمعی اذهان می‌کند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 16:20  توسط بيژن ادبی  | 

باران همیشگی نیست، 

مثل چشم های تو ؛

باران تمام شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 21:8  توسط بيژن ادبی  | 

چطو در رفت، اَ دستِ دلم كار؛

كه عشقِت،

              عين دوسو* بندمون كِرد.

گمون كِردي خوشي زير دلم زد،

            بهار اومد، هواييم كِرد، رفتم!؟

نه قربونِت بشم؛ وقت بدي بود.

به صحرا سوم** اومد،

                       گله رُو*** شد...

كِلاغو گرگ بي پير ِ خبر داد.

      آخ! نمي‌دوني كه گرگو چي به سر داد.

خدايا اي دلم طاقت نداره.

  هنو وَر لاله‌ها خون شار شاره****.


* (DOSSU) نوعي علف هرز است كه به پاي انسان و احشام مي‌چسبد.در لهجه‌‌ي محلي كرمان به آن "دوس آزارو" هم مي‌گويند.دوستو.دوستي كه مثل كنه، قرار نيست به اين زودي‌ها رهايت كند.گويا كردها هم چيزي شبيه اين كلمه را دارند.

**(SUM) سرما زدگي

***(ROU) همان بن رفتن است.كاربرد آن بيشتر هم معني با پراكنده شدن و در رفتن است.

****(SHAR) به معني جريان داشتن،سيلان داشتن.فعل و پسوند كهن فارسي است، مانند آبشار

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 20:39  توسط بيژن ادبی  | 

 

شهرام ناظری موجود عجیبی است.از سفر فرنگ که بر‌ می‌گردد، ايفل در برابرش تعظيم مي كند.او در سفري مدام است.سفري كه هيچ سويي ندارد: تبريز و تهران و كرمانشاه و قونيه و لس آنجلس و پاريس نمي‌شناسد.سفری ناب به دیگر سو.شهرام خان یک انقلابی ست؛ انقلابي عظيم كه بر بنيان شالوده هاي سنت و هنر ايراني،مولدِ نوعي نوزايي و خلاقيت در دنياي موسيقي خواهد شد.تحرير ريتميك استاد،بدعتي ست انقلابي و خلاق كه باشور شيداگونه‌ي مولانا و شمس در هم‌آميخته مي‌شود.به زيارت شمس مي‌رود، قافيه‌هاي خيزابي مولانا به تماشا مي‌ايستند و كف مي‌زنند و غرق هلهله مي ‌شوند.شهرام خان آدم دل‌سوزي ست! دلش براي(مصائب مولانا) هم مي‌سوزد.براي خلسه‌ي عاشقانه‌ي مولانا دل تنگ مي‌شود و فرياد سر مي‌دهد:"مرا گويي كه رايي من چه دانم،من چه دانم/چنين مجنون چرايي من چه دانم،من چه دانم".مسعود شعاري در تبريز غلغله كرد و حافظ در ديار فرنگ.بنازم چشم مستت را كه كس آهوي وحشي را ازين خوشتر نمي‌گيرد.فرق محسن نامجو با شهرام ناظري در اين است،كه نامجو يك آنارشيست خالص است.هرج و مرج طلبي كه خودش هم نمي‌تواند نامي براي اين اعوجاجش بگذارد؛ حيف نام موسيقي تلفيقي.اما شهرام ناظري با آن پيشينه‌ي گهرباري كه دارد، مويزي است كه غوره‌هايي مثل نامجو در برابر او فقط وندالهاي عالم موسيقي هستند.بگذار فسيل‌هاي اليگارش عالم موسيقي از خشم دندان به دندان بسايند و غرولند كنند.فضاي رخوت‌ زده‌ي موسيقي ما به چنين جان بخشيدن‌هاي مسيحايي محتاج است. "آب حيات عشق را در رگ ما روانه كن/ آينه‌‌ي صبوح را ترجمه‌ي ‌شبانه كن." خوشا! عشاقي چنين هنجار‌شكن. 


پ.ن:خداوندگار حروف! ما خيلي ارادت داريم.شرمنده؛ گهگاهي من باب ارادت خطي مي‌نويسيم.هديه‌تان محفوظ است.نمكدان شكني نمي‌كنيم.مصائب مولانا را مديون الطاف شماييم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:20  توسط بيژن ادبی  | 

بسيج اجتماعي جنبش دانشجويي، تنها يك كاتاليزور اصلي مي خواست: اراده انقلابي. اين بود كه در بحبوحه ي رستاخيز اجتماعي 57، توده ناهمگون دانشجو، شاخصه ي تمام عيار مبارزه ي انقلابي شد و دانشگاه تهران نماد خيزش نخبگان. 16 آذرماه مبدا راديكاليسم انقلابي در ايران است. تحولي كه توسط نخبگان دانشگاهي به وجود آمد، در تقارن با اعتصاب كارگران شركت نفت به اوج رسيد. خون به زمين ريخته ي 3 دانشجوي آزاده باعث شد راديكاليسم مفهوم عيني تري پيدا كند و جنبش دانشجويي از آن زمان به بعد اوج و حضيض هاي گوناگوني داشته باشد. حد فاصل انتقاد و تعامل باعث شد جناحي از جنبش كه اساس كارش بر مبناي انتقاد و زمينه سازي براي تغيير آرايش چيدمان صدر نشينان است به فعاليت و گريز از مركز خود ادامه بدهد و جناحي كه در سال هاي پس از انقلاب همگام با سيستم بوده و به تاييد كردن مشغول است. نام اين جناح را می توان جناح دولت پناه گذاشت. خرداد 76، براي جنبش دانشجويي نقطه ي عطف تاريخي بود. نه فقط از اين جهت كه اصلاح طلبان قدرت را در تسلط خود درآوردند؛ بلكه از آن جهت كه خط و مشي راديكاليسم به سبك جنبش دانشجويي مصداق و نماينده اي د رقدرت يافته بود كه با اتكا به آن مي توانست (سمبل هاي كهن بقا) را در شمايلي جديد تداوم بخشد. اوج مناسبات جنبش دانشجويي با هيئت حاكمه زماني بود كه جنبش تنها به مثابه حلقه ي واسط نقشه هاي بلندمدت اصلاح طلبان و ابزار دست آنها براي رسيدن به قدرت نبود؛ بلكه بخشي انكار ناپذير از فرايند دموكراتيزه كردن و نوسازي بنيان هاي جامعه مدني محسوب مي شد. بگذريم كه اصلاح طلبان، هيچ گاه به يك اجماع كلي درباره ي مفهوم جامعه مدني هم نرسيدند. ضربه نهايي، تاكتيكي حساب شده از سوي كساني بود كه آن طرف خط ايستاده بودند.17 تير78، سرفصل قاطعي براي جنبش دانشجويي بود. منشا بحران، اعتراضي آرام درمحيط دانشگاه تهران بود كه هدف آن رفع توقيف روزنامه ي سلام و پايان كار برخورد بي رحمانه ي لباس شخصي ها بود و به خاك و خون كشيدن خوابگاه امن دانشجويان!
بعد از اين برهه، افتراقات جديدي ميان گروه هاي موجود در جنبش دانشجويي ايجاد شد كه نتيجه ي آن چندپارگي جنبش بود. گروه نخست از همه ي شخصيت هاي درون نظام عبور كردند و حلال مشكلات را فضاي بين المللي مي دانند. گروه بعد كه بهتر است آنها را دلالان نامید، با استفاده از رانت هاي قدرت درخدمت اميال فردي خود بوده و بر هر روزنامه و نشريه سر مي زنند و به هر حزبي رو مي اندازند ، حتي اگر موفق نبودند، جمعيت ها و نشريات يك شبه راه مي اندازند تا با عقد قراردادهاي مالي مناسب بتوانند جايگاه و پايگاه تثبيت شده اي پس از دوران دانشجویی درجامعه داشته باشند. ايام انتخابات، روزي رسان اين عزيزان است! فرق نمي كند كه راست باشي يا چپ. مهم اين است كه بداني وزنه و كفه ي كدام جماعت مي چربد. مرحله ي بعد براي اعضا اين طيف ، پيدا كردن افرادي ست كه در صورت برقراري روابط حسنه با آنان، قادر به سرويس گيري از آن شخصيت ها باشند. واقعيت امر آن است كه دلالان آشفته بازار سياست را نمي توان جزيي از جنبش دانشجويي دانست؛ بلكه بايد اذعان كرد كه جنبش دانشجويي براي استحكام و ضرورت بقا ناچار است كه طيف کفتار صفت فوق را طرد كند. گروه ديگر جنبش دانشجويي ، گروهي است كه به طيف علامه شهرت دارد و حاكميت سياسي تحكيم وحدت را در دست دارد. آنها از منتقداني هستند كه از دور دوم دولت اصلاحات به بعد تمايل چندان زيادي به مشاركت سياسي در بافت قدرت ندارند. محور اصلي الگوگيري آنها روشنفكري ملي – مذهبي است و در حال حاضر تنها جريان اصلي مخالف خوان در دانشگاه ها محسوب مي شوند و با همه فراز و نشيب ها ، همچنان جاده هاي صعب فعاليت سياسي را مي پيمايند و صد البته هزينه هاي فراواني را در اين راه پرداخته اند، مي توان گروه مزبور را علمدار جنبش منتقد و رسمي دانشجويي ناميد. اين گروه تجارب عديده اي دارد كه براي شناخت ضرورت فعاليت سياسي دانشجويان بسيار مفيد است. گروه آخر بخشي از دانشجويان كه مؤيد و موافق ساختار موجود هستند. آنها حفظ وضعيت موجود را هدف مقدس خود مي دانند و در اين راه از هيچ كاري عدول نمي كنند. نكته قابل توجه آن است كه وقتي فرازهاي تاريخي اين جناح را مورد بررسي قرار مي دهيم، نبايد فراموش كنيم قسمت عمده اي از بدنه ي معتدل و سازمان يافته ي جنبش دانشجويي پيش از خرداد 76 در همين سامان سياسي متمركز شده بودند.
جنبش دانشجويي پس از انتخابات رياست جمهوري 84 ، وارد مرحله جديدي شد. آرايش نيروهاي راست به حد بالايي از همگوني و تجانس رسيد. با انتخابات مجلس، كار به قاعده تكميل شد . جناح اصلاح طلب به پستوي قدرت تبعيد و به اقليت تبديل شد و فرصتي دوباره براي تحليل و رفع نواقص كارنامه ي اصلاح طلبي فراهم شد. يكي از نقاط ضعف دانشجويي كه باعث شد درك و وجدان جمعي آن زير سوال برود، اين است كه اصولن هنگامی نام جنبش دانشجويي برده می شود و آهنگ يار دبستاني ، موسيقي متن فعاليت ها مي شود،که ایام انتخابات باشد و سیستم برای مشروعیت بخشیدن به رویکردهای خود به توده ی دانشجو محتاج شود. اين حركت، مصداق بارز استفاده ي ابزاري از جنبش دانشجويي است،که در نهایت  شی وارگی مفهوم  دانشجو را سبب می شود. واقعيت امر آن است كه اوج فعاليت جنبش و شريان هاي حياتي اش را بايد در جايي جستجو كرد كه خردگرايي نظريه پردازانه در همنشيني با عمل گرايي قرار مي گيرد به تعبيري ديگر، بايد تئوريسين هاي نخبه ي دانشگاهي به واكاوي علل عقب ماندگي و توسعه نيافتگي سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي جامعه بپردازند و آن گاه در تعامل با فضاي اجتماعي، جنبش فرهيختگان دانشگاهي به پراتيك برسد و در آستانه ي عمل اجتماعي سرنوشت ساز قرار بگيرند.بدون اين پشتوانه مرزبندي ميان پيش آهنگ و مرتجع مبهم و نامعين مي شود. خط قرمز جنبش دانشجويي، مناسبات انساني و آزادي خواهانه و برابري طلب واز همه مهم تر حفظ مام ميهن است. جنبش دانشجويي ، وام دار هيچ گروهي نيست و با هيچ بينش و ساختار غالب و مسلطي عقد اخوت نبسته است. بايد باور داشته باشيم اگر براي حفظ حرمت محيط علمي دانشگاه، قانون منع ورود نيروهاي نظامي به محدوده دانشگاه مورد تصويب مجلس ششم قرار گرفت و اگر نمادهاي اين جنبش ، در تحولات بعد ازدوم خرداد 76 نقش جدي و قابل توجهي داشتند به سبب عنايت سياست مداران اصلاح طلب و يا به علت تضاد با جناح راست نبوده و نيست؛ بلكه اين واقعيت نشان دهنده آن است كه جنبش دانشجويي به حدي از بلوغ ، تكامل و اعتلا رسيده است كه حذف آن غيرممكن است و سازماندهي نخبگان واقليت هاي روشنفكري تنها دربطن و متن اين جنبش امكان پذير است. اين نكته بسيار قابل تامل بوده و تاكيد بر روي اصلي دارد كه در صورت ناديده گرفتن آن، جنبش دانشجويي در تماميتش به محاق مي رود و تحت تاثير ابزاري شدن از خود بيگانه مي شود و به استحاله و دگرديسي دليل بنيادين پيدايش آن مي رسد. جنبش دانشجويي ، وسيله و اهرم دستيابي عده اي به نردبان قدرت نيست؛ بلكه برعكس اين ساختار سياسي است كه براي مشروعيت بخشيدن به كنش هاي خود ناگزير است كه سامان رفتار سياسي خود را با تكيه بر پشتوانه هاي جنبش دانشجويي برقرار كند. انسجام دوباره ي جنبش دانشجويي و خيز آن به سوي اعتلاي دموكراسي و برابري از چشم اندازهاي پيش روي اين جنبش محسوب مي شود. اين جنبش بايد از مصادره به مطلوب و استحاله ي مفهوم عدالت از سوي جناح تماميت خواه جلوگيري كند . عدالت در ديدگاه آنها پهلو به پهلوي پوپوليسم مي زند و از انگاره هاي عوامانه نشات مي گيرد؛ درحالي مفهوم علمي عدالت و برابري و شاخصه ها و معيارها و مصداق هاي رهایی طبقاتی، خاستگاه ديگري دارد. عدالت روياي خونين و ديرپاي مبارزان آزادي خواه از مشروطيت تاكنون بوده است و تحقق آن امری الزام آور است. صداقت و آرمان خواهي دو شاخصه ي عمده ي جنبش دانشجويي هستند كه بدون اين دو، دانشجو هيچ وجه تمايزي با سياست مدار ندارد. دانشجو بازيگر شطرنج عرصه سياست نيست؛ بلكه زنگ خطري است براي كسانی كه با ضبط، مهر و موم و انحصاري كردن و سركوب جنبش، پايه ومايه ي ترقي سياسي خود را سهل الوصول مي كنند. جنبش دانشجويي با مراد و مريد بازي ارتباط ندارد و ابزار هيج جريان سياسي نمي شود. شرمنده زحمات هيچ كدام از سياستمداران نبوده و نخواهد شد. اصالت جنبش دانشجويي در برابر ديگر جنبش هاي اجتماعي، در همين عدم وابستگي و رهاخويي است. البته امري آشكار است كه هر جريان و جنبش و نهضتي نمادهاي تاريخي خاص خود را دارد.
 بيدارباش جنبش مدني حداكثري دانشجويان ايران، فضايي را ايجاد مي كند كه اين جنبش همانند جنبش داشجويي فرانسه ، تحول و دگرگوني و تغييرات همه گير را از رهگذر خود به تمامي سلول هاي جامعه انتقال دهد و تكامل تدريجي را در نطفه ي آرمان خواهي و صداقت به قطعيت عيني برساند. اين جنبش چه ستاره دار شود و چه نشود، دانشجويان فعال و آگاهي را در دامان خود مي پروراند كه پراتيك آنها فارغ از تمامي چارچوب هاي القايي ، وصلت خجسته اي با نقد و نپذيرفتن جزم انديشي دارد. استوارترين خاصيت اين جنبش كه باعث مي شود به ورطه ي فنا فرو نيافتد ويژگي استقلال فكري از (انقيادهاي دگرخواهانه) است. ايمان داشته باشيد صبح دولت اين جنبش دميده مي شود،چه عده ای بخواهند و چه نخواهند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 14:33  توسط بيژن ادبی  | 

خط به خط می خوانم،

                تا چیزی از قلم نيافتد:

"من آگهي مناقصه داده‌ام براي حراج انسان،

                   و نرخ سود دلم، مدام نزول مي‌كند.

كسي آمده بود و از سهام عدالت مرگ مي ناليد.

               و تورم عشق، ديوانه‌اش كرده بود."

از سر خط؛

      "سرمايه‌هاي دلت، ركود داشت.

               تو اصلن كاسب خوبي نمي‌شوي."

آه!من هيچ‌گاه براي توجيه اين همه دلدادگي،

                               چارچوب نظري نداشتم.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 13:19  توسط بيژن ادبی  | 

فرهنگ انتقال پیدا می کند.انسانها در این جبر انتقال،عناصری می شوند که محتوای داده های فرهنگی خود را در یک برهه‌ی خاص کد گذاری میکنند و به جایگاهی دیگر با توانمندی دیگر انتقال می دهند.تا به حال به سامانه‌ي بلوتوث  موبایل  توجه کرده اید.شما می توانید در زمانی کوتاه محتویات موبایل تان را در اختیار فردی دیگر قرار دهید. فرهنگ سیال است و سریز آن از جایگاههای پیدایش و رشد به خاستگاه‌های مقصد واریز می شود.جامعه‌ی امروز به یک بولوتوث فرهنگی رسیده است.آداب و سنن مرز و حریم نمی شناسند و جغرافیا در ساختار آن جمود به وجود نمی آورد.بی مهابا و با سرعتی غیر قابل باور انتقال پیدا می کنند.حریم‌ها در هم ریخته می شود و عنصر فرهنگی نوظهور در صورت پذیرش عرف به بخشی انکار ناپذیر از سیستم فرهنگی تبدیل می شود.ضرورتهای اجتماعی دستخوش استحاله می شوند.انقلابی نوین در شالوده های کهن پیش می آید وفرهنگی نو بر فراز تل خاکستر فرهنگ سابق شکل می گیرد.این فضا مدام در حال پویش است.بارها شنیده ایم که فرهنگ غالب فرهنگی است که چند ویژگی داشته باشد.اول آن که جاذبه های خاص خودش را داشته باشد.یععنی بتواند بر پایه‌‌ی یک مفاهمه‌ی همه گیر قدرت نفوذ و زایایی داشته باشد.دوم آن که قدرت انتشار داشته باشد.به بیانی ساده تر باید رسانه ها‌ی عمومی را در دست داشته باشد،تا نبض افکار عمومی در دستان وی باشد.تصاحب بی چون و چرای مغزها به ابتکار نظام وسیع اطلاع رسانی؛ سوم آن که بتواند کارایی خود را اثبات کند. فرهنگ وارد کننده بتواند آن را با مبانی خود سازگار کند.جدای از مباحث روزمره و تکراری، تسلط فرهنگ غالب همین مسئله است.هژمونی مستدام فرهنگی که جهان را به سوی جهانی سازی به پیش می برد و با ساختار بومی آنها، طرح آشنا زدایی را می ریزد.مسئله اصلی آن است که شما در جریان این بلوتوث فرهنگی در کجا ایستاده باشی.مصرف کننده‌ی فرهنگی باشی یا تولیدکننده‌ی آن.صادر کننده یا وارد کننده...
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 17:2  توسط بيژن ادبی  | 

ما ترازو نداشتیم.ما وزن نکردیم.دیگران ما را وزن کردند و بنا به ذوق خودشان از کوله بار ما برداشتند.آدم ترین آدم این "بی در کجا" تو بودی.که کفه‌ي ترازویت چشمهایت بود.خانه ات آباد،باغهايت شاد.كاممان را تلخ نكن.خرابمان نكن.باز هم وعده‌ي دروغ بده كه ته اين ويراني، آباداني ست.مي دانم كه نيست.حداقل دروغ بگو.دروغهاي شيرينت را عشق است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 16:58  توسط بيژن ادبی 

منتقد بی چهره یک ساله شد.کودک احساس ما هم بزرگ شد.تن به فنا نداد و در روزمرگی غوطه نخورد.با امین شول در دفتر هفته نامه ی بام کویر بودیم.تصمیم گرفتیم به فضای مجازی پا بگذاریم و گذاشتیم آخر سر! از حرفهایی برای نگفتن آغاز کردم و به منتقد بی چهره رسیدم.نقش ها و قالب های وبلاگ مثل روزگار اندیشه های ما دیگرگون می شوند و غبار ثانیه روی شان می نشیند.آشنایی با حضرت استاد شمسی،دوست گرانبهایی که عالمی را با وی عوض  نمي کنم؛ از همین مقوله های پسا بامی بود! وبلاگ ، آشنایی با آقا مرتضا و دشمنانش! از فصل های ناب زندگی من شد.مرد نازنینی که بیش از یک سردبیر،نزدیک ترین و مهربان ترین و انسان ترین دوست من است.این را برای این می گویم تا آن آقایی که همه جا مطالب وبلاگ ما را کپی می کند و در قالب نظر می گذارد تا تهِ فیها خالدونش دچار بحران شود.عزیز دل برادر ،ما چهليم با کارهای تو می شویم پنجاه. به "نهضتِ کپی پیست" ادامه بده تا زیر بغلت عرق کند.بگذریم.جشن تولد منتقد بی چهره را تلخ نکنیم.محسن خان بني فاطمه،خداوندگار حروف،بیاناتی فرمودند كه زيبا بود و غلط انداز.خان والا حروفت را هدر نده.سهميه بندي بابش باز است ،ديدي كلمات هم رفتند داخل توبره‌ي بزرگان .دوستان وخوانندگان گرامي ما مي‌مانيم با همه‌ي دغدغه هاي مان.حتا اگر به مذاق بعضي خوش نيايد.كه تقدير نوشتن است و تنيدن عشق بر جان هميشه در به در.اولين مطلب در باب جنبش دانش جويي بود و در هواي آن روزها گم شد.شايد باز از دلهره هايم براي جنبش دانش جويي بنويسم.وبلاگ براي من چرك نويس افكارم است.اين را براي دوستاني مي گويم كه از تنوع مضمون و يا سوخته بودن مطالب از لحاظ  خبري مي نالند.قصد من بر جا گذاشتن ابر متن! نيست.وبلاگ براي من چرك نويسي‌ست در شمايل دفترچه‌ي خاطرات و يا دست نوشته‌اي كه در آن و لحظه منتشر مي شود.ممنونم از تنها نگذاشتن من.مديون آنهايي هستم كه در بحراني ترين شرايط زندگي‌ام به من اميد دادند.چه قدر كليشه اي شد.شبيه فيلم هاي هندي.احتمالن اينها را در هنگامي مي گويم كه درخت را بغل كرده‌ام! در پايان يادي هم از شهید مختاري مي كنم و جشن تولد را به تلالوي پاك شعرش متبرك مي كنم. 

و آن که صبر و نور هديه ی شکم ها می کند؛

قبای تنگ اش را،
                         گشاد تر می دوزد...
 
                              (محمد مختاري ـ منظومه ايراني)
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 20:19  توسط بيژن ادبی  |