تبليغاتX
منتقد بی چهره
این روزها همین که نیستم با جماعت و غرقه در خودم؛ چه قدر  خجسته ام. رفتن در ذات نادیده و شارح ناگفته ها شدن ناب ترین است بی شک. این روزها با کسی نیستم. مثل کسی نیستم. فراغ خودم را دارم. دلم به حال روزگار تلخ مردمانم می سوزد. دق مرگ می شوم از حال بد دلشدگان. تا صبح خواب ندارم از غم بی سایه شدن انبوه صف در صف کهورها و بی مادر شدن شروه ها و سلاخی شدن همه بره های فصل شبان مرگی...
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 18:37  توسط بيژن ادبی  | 

در كوچه باغ،

    گنجشك هاي بي سر،

                          بر فراز انار گس،

                              از طعم سرب پر و خالي مي شوند؛

در بيابان گدازان،

                    عقابان آزمند،

                      تن ياغي را تجربه مي كنند.

 و در صحراكاري ِ پودنه و آويشن،

                  چشم ِ كشيده ي آهويي،

                                 تصوير گرگ هاي بزخو را،

                                                        تفسير مي كند...

اين است مرثيه هاي تلخ مادري ام،

                           در سرزمين سوخته...!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 16:41  توسط بيژن ادبی  | 

روسیه کشور خوبی ست. از آن کشورهایی ست که از زمان خاندان رومانف ها و تزارهای خون آشام و مهندس مهدی کرنسکی(همان مهندس بازرگان روسها در نقش نخودی و میان بر دولت موقت)  تا مرحوم لنین و گورباچف و اکنون حضرت پوتین و حاج آقا مدودوف کشور زمختی بوده است. از همان وقت که تمام هم و غم آنها، دسترسی به آبهای گرم عمان و خلیج مامانی فارس بود؛ پدر کشتگی به خصوصی با کشور ما داشته اند. به جز مرحوم لنین که حال اساسی به ملت ایران داد و به وسیله کمیسریای جنگ خود یعنی جناب مشتی تروتسکی، یوغ قراردادهای استعماری و استثماری و استحماری! را از گلوی ما برداشت. نور به قبرش ببارد! تازه بگذریم که روسها  تعابیر عجیب و غریب و خشنی از  فلسفه مارکس دادند  که اگر خود مارکس زنده بود و دیده بود خان دایی یوسف استالین را؛ ترکیده بود از شدت در وطن خویش غریبی این مرام روسی. مثال ناب قضیه عناد با ایرانی ها، همین شیخ پاگون دار خودمان، حاج آقا پوتین است؛ که دارد نقش لیاخوف کبیر را بازی می کند و مجلس و دولت و  رای مردم را به مثابه نماد و سمبل دموکراسی و ارزش نهادن به شعور جمهور ملت را به توپ می بندد و استبداد، پشت بند استبداد... البته از آدم کثیفی مثل او که به روسهای فلک زده هم رحم نمی کند و در خفا منتقدین را قصابی می کند؛ توقعی نیست. صد البته باید اول از همه چیز از زعمای مهر ورز پرسید که "مگر آدمی نبودی؟ که اسیر دیو گشتی؟!"

کی  این اجانب دست از دامان این ملت روزگار سیاه بر می دارند؟ تو بگو جان عزیزت! چه هنگام ملت زخم خورده، می تواند نفس بکشد؟

پ.ن:به قول ما استان کرمانی ها، خدا نخل روسیه را کل و بود از روی زمین بردارد. اسباب زحمت البته.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 12:15  توسط بيژن ادبی  | 

نه؛ نه؛ نه؛ نه؛ نه... حلال نخواهي شد و اين خون در پس زمينه دامانتان خواهد ماند. سياهي اين بد كاري، روزگارت را نفله خواهد كرد... خدا به قلب پاك بچگي هاي دلت رحم كند كه تو ديريست روحت را سوزانده اي...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 21:56  توسط بيژن ادبی 

بایست بر قله خویشتن...خویشتنی که از یاد رفته است. دیریست مرده است؛ خدایی دارد اما نه این نزدیکی ها. خدایی که فراموشش کرده. خدایی که در جنگهای بشر غایب است. خدایی که در سلاخی های شکنجه گران خواب است. خدایی که در تیرباران لورکاها و  گلسرخی ها و سلطان پورها و دیگر دیگر باشان حضور نداشته است. خدایی که بر قله من فراز شده است و حالا انگشت در چشم ما می کند. خدایی که خیلی وقت است دارد شمار قربانیان بی گناه غلتان در خیابانها را می شمارد.

 

من از من بریده ام. باور کن که دلم خیلی تاب ندار است از بس که تیر خلاص خورده شده. هوا، هوای عاشقی است. اما کدام عشق. کدام معشوق. معشوقهای حرامی. که به چشم بر هم زدنی رهایت می کنند و رها می کند خود را در سگرمه ابروهای جماعت. معشوق هایی که با شبنم خون من قد می کشند و بر بشارت بدشگون فریب خود می بالند و در ازاله بکارت انسانیت و دل بستگی دست داشته اند.

 

هی! من اعتراف می کنم مجرمم. هم دست سایه ها بوده ام. سایه هایی به شکل من. به شکل تو؛ در همین حدود حوالی. سایه هایی که گر می گیرند وقتی که خون مردگی سیمای دریا پریان را می نگرند. سایه هایی در بطن اثیری خدایانشان به تناسخ رسیده اند...

سایه هایی پیچیده در مُثل افلاطونی تحول خواهی. غرقه در سایه روشن آن خورشید که در لجه تمامیت خواهی آنها جان می کند. آنانی  که در جایگاه خدا نشسته اند و دارند خلق را به چار میخ می کشند و این معنای صریح جنایت است. جنایتی علیه ما؛ علیه مایی که هنوز به تمامی "ما" نشده ایم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 19:18  توسط بيژن ادبی  | 

پدرم هنوز درد می کشد... زخمهایش کهنه اند. این روزها پدرم مقیم بیمارستان است. دلم تنگ است؛ برای انسان، برای عشق و برای رهایی.

عددها برایم به رقصی جاودانه هبوط می کنند.۱۷ سال معلمی و سپس پاکسازی،۴ سال زندان،۲۰۰ ضربه نوازش شلاق، بیش از ۲۰ سال اعدام کسان و تبعید اجباری خانواده در سراسر جهان!

کلیه هایش سالهاست که پروتئین دفع می کنند... سالهاست که به خاطر مبارزه اش از همه حقوق شهروندی محروم است. نزدیک به ۳ دهه تلاش کرده بود که یادگاریهای زندان راور را از همه پنهان کند.  اما حالا دیگر غمهایش سرریز کرده و دارد آزارش می دهد. این روزهای تلخ، بسیارانی را می بینم که هم تبار پدر منند.

 آن چنان ثروتی نیاندوخت و به قول خودش آن روزها که تصفیه شده بود، خودش مانده بود و حقوق معلمی مادر؛ مادری که مجبور بود صبایش را در هرم تن گداز کویر به نیش بکشد تا پدر به بند کشیده، از پشت میله ها کودک را نوازش کند...

خیلی چیزها را مدیون اویم؛ کتابخانه اش که اعتبار جهان را برای من دارد و چشمهای عسلی پدرم  که اگر چه درد دارند اما ناموس زمینند و تن رنج کشیده اش که شمیم خوش آزادی خواهان تاریخ را یادآور می شود. بیش از یک قرن نبرد بی امان میان استبداد و آزادی...

یادم است ۶،۵ سالم بود که با  خواندن شاهنامه سواد دارم کرد! باور کن هنوز هم در اضطراب شهادت سهراب خوابم نمی برد. راستی رستم از پس خون سهراب که هنوز گرم است در خیابان انقلاب؛ نفس می کشد؟ 

   

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 0:25  توسط بيژن ادبی  | 

با قلب ما چه رفته است؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 17:20  توسط بيژن ادبی  | 

تقدیم به آزادی؛ سوگ ترانه ی شب کور میهنم

 

رج به رج،

           مرگ است

                      بر تن زمین سوخته ی این خیابانها

لب به لب،

              تاول است

                         بر پوست زخم خورده ی این پیاده روها

آونگ می شود لاشه ی باران

                               بر هرم تن گداز کویر؛

                                                و رعشه ی احتضار،

                                                           روح واحه را در برمی گیرد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 19:37  توسط بيژن ادبی  | 

تقدیم به جوانان به خون خفته ی میهنم

 

پرنده تا صبح نخواند

   پرنده لب نزد تا صبح...

               تا صبح هر چه سرود و سروده،

                          در ژرفنای سینه اش محبوس مانده بود...!

آخر چگونه بخواند؟

       وقتی که شاه بیت غزلش،

                                در یک گلوی مدفون محبوس مانده است.

آه ای پرنده خونین!

   در سوگ او،

                      یک سینه قلب بی تپش بخوان...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 14:28  توسط بيژن ادبی  | 

به هرزگی های تو رحم نخواهم کرد...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 20:14  توسط بيژن ادبی 

مادر بزرگم را  ۲ روز پيش به خاك امانت دادم... گفتند کسی که محرم است بیاید پایین. باورم نشد كه رفتم و كمك به گور كن كردم. بيچاره ضجه مي زد كه بگو من را هم بيامرزند. آن زیر توی گور گرم بود؛ تن او نه؛ گور گرم بود و كم نفس. حرارت، سینه‌ام را در فوج غبار خاکستری قبرستان می‌سوزاند.حوالي خاك خاطره،خاك شد. ۵ قلوه سنگ كوچك را زير سرش گذاشتم. همو بود. چهره، چهره‌ي خودش بود... كمي سپيد كرده بود و بي جاني، لبانش را داغي صعب بسته بود. نكير و منكر هم بي قراري مي كردند تا من بروم. از لحد كه بيرون آمدم؛ سروها و كاج‌ها و سپيدارهاي حسين آباد را ديدم كه چه قدر وارسته شده بودند. طاق متانت آسمان شکسته بود و من هم به دنبال هوسانه‌ی بی دغدغه نفس کشیدن، راه افتادم توی آبادی. خنده بر لب شب خشكيد. دچار انبوهي اين همه مرگ ماندم.

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 16:58  توسط بيژن ادبی  | 

نمايشگاه عرضه ي محصولات، جايگاهي براي بروز پديده مصرف زدگي است.مصر ف زدگي نمايانگر طبعي اجتماعي است كه ميل به خريد را درمردم نشان مي دهد. اين كه قدرت خريد مردم تاچه حد است و به چه ميزان مي توان توازن ميان عرضه و تقاضا را در نمايشگاه توزيع محصول به قيمتي پايين تر از نرخ بازار مشاهده كرد؛ نكته اي قابل توجه است. حضور وسيع تود ه ي مردم، دراين گونه مكان ها در هر جايگاه طبقاتي كه باشند و هر ميزان از سرانه ي درآمدها به آنها تعلق داشته باشد؛ امري منحصر به فرد است.

كمي دقيق تر كه مي شوي؛ هجوم توده ها به نمايشگاه هاي توزيع محصولات از تبعات سياست هاي دولت نهم است كه با اتكا به انباشت سرمايه هاي نفتي و با شعار توزيع عادلانه ثروت، صدارت امور ملك را دست گرفته است؛ متاسفانه عملكرد ضعيف اين دولت سبب شده است تاخواستهاي مردم در حد برآورده كردن نيازهاي اوليه متوقف شود و سرمايه هاي مادي و اجتماعي خانواده ها در حد كاميابي هاي بي رونق باشد؛ به اين معنا كه فشارهاي مادي و اقتصادي بنيان خانواده ها را به لحاظ انسجام، تحت شعاع قرارمي دهد و قرباني هاي اين اجتماع آلوده به جزنسل نويني نيستند كه سهم آنها ازآتيه ي ابهام آلود كمتر و كمتر مي شود.

اندوه بزرگ طبقات اجتماعي، كه بر مركب لخت فروپاشي با سرعت غير قابل باور به سوي سراشيبي تباهي و فرو پاشي پيش مي روند؛ اين است که با اين وصف كه از فضاي بغرنج وبي ثبات و معلق، سهم آنها از آينده چيست؟ آيا مصرف بي حد و حساب و غلتيدن در وادي مصرف زدگي خور ه اي براي نابودي تعالي و انديشه ی ايرانيان نخواهد بود؟ خانواده ي ايراني به مثابه ي جيب گشادي شده است كه حضوركالاي بنجل در آن بسيار است و خروجي تفكر و سازندگي بسيار ناچيز...

با اين حساب خيل افسردگاني كه به جامعه افزوده مي شوند خارج از شمار آمارهاي رسمي است. وقتي زحمت و تلاش آدم ها به صورت ملموس در دست آنها نباشد؛ فروخوردگي و عقد ه هاي رواني سبب ساز نوعي بيگانگي با ديگراعضاي جامعه مي شود كه فرد اصولا خود را متعلق به جامعه نمي داند و احساس غريبگي با ديگران مي کند و اگر اين زخم درمان نشود؛ ازدرون پوسيده ايم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 4:13  توسط بيژن ادبی  | 

وقتي انسان پيرو عقيده خاصي باشد و خود را وامدار منش وبينش سياسي منحصر به فردي بداند؛ خود را ملتزم مي‌كند كه شرايط و آداب آن مرام را در زندگي فردي و جمعي خود اجرا كند.در كشورهاي توسعه يافته كه جامعه مدني در آنها ريشه دوانده است و احزاب و تشكل‌هاي غير دولتي، توليد كننده قشر پيشتاز و پيش‌آهنگِ اجتماع هستند، معمولا خط ومرزها و جهت‌گيري‌ها بيان‌گرعيار فهم و درك انسان‌هايي است كه خود را در آرايش فكري وانديشگي جامع سهيم مي‌دانند. براي نمونه يك عضو حزب دموكرات مسيحي در آلمان، فردي كمونيست نيست و يا عضو شوراي مركزي حزب سبز‌ها، رياست كارخانه چوب‌بري و ساخت ابزار آلات چوبي را بر عهده ندارد.

متاسفانه كشورهاي جهان سوم به علت محيط تنش‌زا و ملتهبي كه دردهه ازعمر سياسي آن يا يك انقلاب روي مي‌دهد و يا كودتاي نظامي، دولت سرهنگان را بر كرسي صدارت مي‌نشاند يا شورش‌هاي دسته جمعي عامل ناآرامي و هرج ومرج مي شود و بحران‌هاي اقتصادي و اجتماعي درآن‌ها بيداد مي‌كند؛ عقايد، آرا، آمال و مرام‌هاي سياسي در ظرف‌هاي مكاني زماني مختلف به سهولت آب خوردن دگرگون مي‌شود، كمتر كسي پيدا مي‌شود كه صاحب ديدگاه خاصي باشد.

علم سياست در كالبد شكافي خيزها و انقلابات سياسي مفهومي به نام ( ترميدور) را عرضه مي‌كند كه در آن به يك باره موج بلند دگرگوني‌ها فرو مي‌نشيند و مواضع فعالين سياسي 180 درجه تغييير مي كند. طرفداران اقتصاد دولتي، به‌ يك آن عاشقان سينه‌چاك خصوصي سازي مي‌شوند يا آنها كه دستي در بنيادگرايي، جزم انديشي و ارتودوكسي داشته‌اند، در كسري از ثانيه به آدم‌هايي تبديل مي‌شوند كه در حيطه ی زندگي فردي و براي اعضاي خانواده خود هم، بهشت آزادي و دموكرات منشي مي‌شوند.

بسياري از نظريه‌پردازان جامعه‌شناسي سياسي معتقد هستند، كه يكي از دلايل و زمينه‌هاي فرهنگ آلوده استبدادي در ايران، عدم ثبات فكري سياست‌مداران و توده‌هاي مردم است. دكتر فريدون آدميت اين بحران را (آشفتگي فكري) مي‌نامد.مردماني كه تا قبل از 28 مرداد سال 1332 طرفدار برنامه‌هاي آزاد‌مردي چون دكتر مصدق بودند و قيام 30 تير آنها زبان‌زد روشنفكران و انقلابيون و روزنامه‌نگاران جهان بود، در روز كودتا، وي را تنها گذادند و به ارذل واوباش و تن‌فروشان بدنام مجال آن را دادند كه يكي از مردمي‌ترين دولت‌هاي تاريخ ايران را سرنگون كنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 3:36  توسط بيژن ادبی  | 

گفتم: پرنده، ساکت اما ناساکت است. مرور می کند نا اشتباه خودش را... من را و بشارت بی برگی را .چه قدر پرنده، دوگانه است. از او  برای من، فقط  ارثیه ی طعم تلخ به جا مانده. دوزخ و برزخ؛ گفتی: خدایی که معشوق می آفریند؛ عاشق تر است؛ گفتم: نوبهار احساست و بازشکفتن دلت در بزم دیگری مبارک. با هر که هستی خوش باش. گفت: ای به روح احساسم...!!!!!!!

لاله ها دستک زنان و ياسمين رقصان شده
              

                                          سوسنک مستک شده؛ گويد که باشد خود سمن!

                                                                                                         (مولانا)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 13:48  توسط بيژن ادبی 

گفتم: عجب شرابیه چشمات. خماری این همه نامرادی را به لمحه ای، کن فیکن کرد. لب به لب و دم به دم می نوشم تا گل از گل مستیش نیفته... 

گفت: کهنه است. امونت نمی ده. کار آموخته شده از  پی این همه کارزار. نفس رو به تنگنا می بره.  گذر زمان مرد افکنم کرده...

گفتم: مردت که از پای افتاد. بی یال و کوپاله رستم دست بسته ی تو.

گفت: شراب کهنه دمار از روزگار بی دل در میاره

و آورد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 18:54  توسط بيژن ادبی  | 

لبی لبالب،

                 مغازله ای هار...

  ردی تلخ بر پوستی ناب

                     تشنجی خیس و...

آه تصور بی غرور مرگ!

        غریبه ام با زیستن؛

                   پاکبازی ناکام،

                                  در رخوت شبانه ی یک نااشتباه!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 3:6  توسط بيژن ادبی  | 

نفس بریده، بي تاب و شب كور. نابلد...شب زده. عين كفتر بازي كه سر بريده‌اند كفترهاي تيز‌پروازش را. بي كشف و شهود. تا صبح بيدار و تشنه. سر بر آورده به آسمان درون. بر مدار  كج مدار خود.

 كم توقعي از دنيا، نفسم را بريده. شير پاك خورده‌اي هست تا بيابد آنچه را از دست داده‌ام. جز خود، مگر يابنده‌اي مشرف به صحنه است؟ 

ناباور و بي تصوير و پيرهن چاك. گم گشته در غبار اوهام... اساس و بنيان بر باد. ياغي و عاصي...

به انتها رسيده. خط زده از فهرست زندگان. غرقه در خموشي يك بهت: كجاي دنيا در تصاحب من است؟ من هستم يا قرار است بشوم؟ در كدام روند و شوند؟ بي تكامل و بي تغيير. بي ثبات و لرزان و خاكستر نشين.

تمام... خط آخر را تو بنويس. رنگ قرمز پاشيده الست و ازل روي پيرنگ مانايي‌هايم. فرو مردن در لجن‌زار دنياهاي خود.

خط آخر، خط سياه‌كاري است. خود ويرانگري محض. تمام شدم.نقطه از سر خط.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 21:42  توسط بيژن ادبی 

خوب نیستم. ساربانِ بیابان گردم؛ حیران و پای در هوا و جهت نایافته و  زهوار در رفته... یکی مرا تا توان به خواستن هست بیابد...چه حال بدی. لگام گسیخته ام. ناشادم.بی کام و رانده و مانده...

بی دلم. عرق سوخته ی این همه بی شوق، هرز رفتن... آیا یکی نیست، یاری کننده ی جان شیفته؟ 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 4:27  توسط بيژن ادبی 

گاهی که مجنون ترانه می خواند و یا تحریری ناشاد در چپ کوک را به اوج می آوازد... دلبرانه هایم تکامل می یابند و تکانه های دلم شب سوگهای ناصواب می شوند.

گاهی که نمی خواهم تلخ کام باشم. تک بیتی در رثای آزادی می سرایم. چند خطی در رثای بندیان همیشه دچاری که تقدیر شانه های دلشان را به خاک رسانده است.

هر از چند گاهی که شبنم بر فراز تاک بن می خشکد و قلبی شوریده در بی در کجای خاکی آرام می گیرد و نفسی به تنگنا می رسد و چوپانی نی را به زمهریر می سپارد و تک سواری به منزل نمی رسد... من شبانه ای هر چند تلخ را می آغازم.

عاشقان جهان، جهان وطنند. رسوایان بلاد زخم، ناطور و بی تبارند. موطن اینان گنجای ناسروده معاشقه های نه چندان شاهکار است...

ایمان دارم که صبح دولت این شب خمار می دمد. تاریخ روایت می کند که انسان، تصور درد نیست. غزل واره ی رهایی است.

باران قلندرانه شور می گیرد و  من غرق تصاحب عدوانی ذات توئم. ذات لبریزی که خود را در بازار مکاره دنیا نباخته است تا عهد عظیم را با سِفر عشق تحریر کند:

به نام یاس، به نام آزادی، به نام باران، به نام آفتاب، به نام شور شادیانه...

آفریدیم خود آینده ای که تبرک می کند جان عشق بازان را. جلالت معاشقه از آن ماست و ستاره باران تبسم تو مرهم آلام ما. پس درود بر کشف شراب در شب نشئه کلام.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 21:7  توسط بيژن ادبی  | 

دختران اورشلیم! شما را به آهوان و غزالان صحرا سوگند؛ دلبر مرا تا به خواب است، برنیانگیزانید و برنخیزانید.(عهد عتیق، غزل غزلهای سلیمان)

و دلبر من از خواب برخواسته است و من در قامت سلیمان قوالی می کنم. نقل، نقل بریده تنانی است که نه سیاست بازار حماس را می شناسند و نه تکاپوی عصبیت یهود را. کودکانی که نه ریال و دینار می شناسند و نه در کودکانگی شان شکِل می شمارند.

نه آنها خروش جنگاوران را نمی ستایند... در نوار باریک غزه هر صبح سلاخان و مشتاقان مسلخ، سر بر می دارند تا از پادشاهی باستانی اسرائیل و از آرمانهای خانمان سوز دیگر با فریاد "لنگش کن" سخن برانند.

سرزمین سوخته، سرزمین تاریخ، سرزمین سروده های عاشقانه، سرزمین پیغمبران...

از بالای دیوار توبه پای برکش تا به جانب آنها که بی خوابند، بی تابند و دچار شده اند به دوزخ امپریالیسم . نان بهانه خوبی نیست تا یادمان برود که منافع ملی فلسطین، حراج بازار مکاره شکم گنده های خاورمیانه نیست.

 و صلح: ودیعه جاوید، ارزش بیشتری دارد تا بدست آوردن دل سلفی ها. 

یادمان نرود که وطن ویران شده ای که از قضای طنز روزگار، خودگردان خوانده می شود بیش از جان بر کف و دلاور نیازمند سیاست مداری است که مرهم بر زخمهایش بگذارد و منادی صلح باشد.

من صلح را نه برای کودکان فلسطین، که برای نوباوگان اسرائیل نیز خواستارم... 

 خاک فلسطین نباید به توبره کشیده شود و دهان غزه به خون آلوده شود تا کسانی در دمشق به شوق بیایند و کف بزنند. چرا که امپریالیسم سرب و ارتجاع، هر دو در پی بازی های سیاسی و هژمونی خود هستند و دیگر زمان زر خرید شدن و غلام حلقه به دوش شدن سپری شده است. باید بپذیریم بقای تندروهای اسرائیل وابسته به ترس و ارعاب و عدم امنیت است و بهانه به دست صیاد دادن، سرانجامش در افتادن به دام سلاخی اوست... با سپاس از امین.

ریتای دلبرانه محمود درویش را با هم زمزمه کنیم:   

ميان چشمان من و ريتا

                                تفنگي است...
   

  و كسي كه ريتا را مي شناسد
                            

                            خم مي شود و نماز مي برد
   

                                             براي خدايي كه در چشماني عسلي است.
   

 آه... ريتا!   

               ميان ما، يك ميليون گنجشك و تصوير است
    

و وعده هاي بسياري
     

                          كه تفنگ به رويشان، آتش گشوده است
    

يكي بود، يكي نبود...
    

      اي سكوت شامگاه!
 

                  ماه من، به دورها هجرت كرد
 

                                      به چشماني عسلي...
 

   و شهر، تمام آوازخوانان را

                                و ريتا را روبيده است
 

   و اينك...

                   ميان چشمان من و ریتا،

                                                   تفنگي است.
    

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 22:26  توسط بيژن ادبی  | 

 تقدیم به خداوندگار حروف

می گن آ هدایت رو لوار امون نداده تو خاک گهره. ولی دروغ می گن. گناه مردمو نمی شه پاک کرد... ولی شنیدم که غربتیا درو کرده بودن قافلشو. فقط قیچیای مسیش به یادگاری برگشتن. خانم طوبا چشماش سفید شد از بس تار و پود کلون درو پاییده بود. قول داده بود، چای اعلای حیدر آباد واسش بیاره.

 دخو، زار نه، ویله می کشید.خانه زاد بود بی پیر. می گفت: رییس حبیب بی قرار شده بود. پیش از این طالع آشفته، روزگاری داشت. اسم و رسمی؛ امین دیوان شده بود. کلی مقرری داشت. قلعه ای داشت پر و پیمان. اقلش صد تا خوش نشین روزی خورش بودن. مال دار بود. اما همیشه می گفت من هر چی دارم از صدقه سری همین گوش سیاه آ هدایته. ای تف به کمر شکستت چرخ ناخوش کار...! 

این آخریا پاک صافی زده بود به سرش. پابند نبود یه نفس حتا. یه بار که رفته سر خاک آهدایت. بازنگشته بود. حقش بود. کاکاشو اندازه چشماش می خواست. می گن یه سر دو زانو خامش کرده . انداخته دنبال رد آفتاب تو صحرا. می خواسته خون کاکای جونم مرگشو بستونه لابد. می گن تو راه بندره هنوز. گم زبون شده. هرا می زنه از غیظ. مسافرا صدای ناله هاشو می شناسن. می گن ناله می کنه و خوناب می چکه از گل مژه هاش... 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 4:47  توسط بيژن ادبی  | 

پیشانی شکسته! 

زینهار ...

پا جا پای که می گذاری؟ نفس می کشد هنوز این تن سوده خسته جان. بگذار تا نفس بزند در هوای سخت.در هوای بی تپشی.بگذار تا این جنگجوی اسطوره ای بشوید خونابه های سرکوفته ترین سرکوبش را. او از نبردی جانکاه با خود بازگشته.

سلام.اینجا ایران است.ما همه زنده ایم.من گهگاهی که شما را نمی بینم خوشم می آید که زنده ام.

هی شتربانِ صورت زخمی های این بی کجا، به کدام عشرت کده، جان فروشی کردی؟بی گاه شد.مزه خون می دهد تن این تن فروشان.زانوی این کجاوه به دوشان نشکسته است هنوز؟

 آری خون باد که کامل اتفاق نیفتد؛ مثل حس نیمه رها شده مردی می شوی که رضایتش را در چهره تمام زنان می جوید.زیبایی محجوب وهم آلودی که عریانی را دوزخ می سازد.

متنفرم ازین فمینیسم بی پدر.باور کن....

شهرستانی ترین شبانه ام برایت؛ ای کلان شهر چشمانت پر سودا!

راستی منتقد بی چهره  سومین تولدت مبارک باد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 21:1  توسط بيژن ادبی  | 

پرکنده، پراکنده

              پر می گشایم تا تن به هم تنیده کهور...

تندباد که می پیچد،

                       سپیدارها فرو می ریزند

اما؛

از ریشه های ژرف بپرس، حماسه کهور را...!

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 20:16  توسط بيژن ادبی  | 

یرواند آبراهامیان.ایران بین دو انقلاب.

خواندن این کتاب را توصیه می کنم به همه به خصوص به سه طیف ژرف اندیشان ساختارهای حزبی ایران،کاوندگان مسئله قومیتها و البته آنان که تاریخ نگاری را علم توالی رخدادها نمی دانند.یکی از بخشهای جذاب این کتاب فصل موشکافانه ای است که محقق پیرامون روزگار سیاسی حزب توده و درون کاوی قشربندی طبقاتی آن نگاشته است.بی شک نقد جایگاه این حزب به منزله پرتنش ترین و تاریخ سازترین حزبی که از همه رفتارها و عملکردهای آن بوی آرمان و خیانت به طور توامان می آید،کاری سترگ است.آبراهامیان کوشیده است تا با تحلیل درون نگر پایگاه طبقاتی شورای مرکزی و حتی موسسین حزب که در حقیقت گردانندگان اصلی و استراتژیستهای آن در همه گردهمایی ها و پلنوم ها بوده اند؛تصویری از ساختار و کنشهای سیاسی آن بدست دهد.در این که حزب توده در دهه ۲۰ تا قبل کودتای ۲۸ مرداد سال  ۳۲ از چه میزان اقتدار و نفوذ اجتماعی بر خوردار بوده است،شکی نیست.اما با تحلیلهای غلط و محافظه کارانه و تلقی نادرست از جنبش دکتر مصدق به عنوان مصداق بارز بورژوازی،شور بختانه یا خوشبختانه این حزب به  ورطه ای از ساخت و پاختها فرو افتاد که رقم زنندگان آتیه فضای سیاسی ایران نه به وسیله رنجبران و روشنفکران و نه در محمل اندیشه و تعاطی فکر و تضارب آرا، که در گند غبار وادادگی سران حزب توده و در جمجمه مزور مظفر خان بقایی و غوغا بازار سیاست بازی های او  و در درخشش دندان طلای اراذل و اوباش و چاقو بدستان حزب زحمت کشان و شاه دوستان تعیین می شد...


تئوری شبان ـ رمگی را گمانم شهید محمد جعفر پوینده داده باشد.شیفتگی و ذوب شدن در محضر پیشوا که البته این پیشوای فکری می تواند نجات دهنده ای باشد در قامت یک دیکتاتور صالح.دیکتاتوری که پیروانش از  شدت شیفتگی جامه انتحار به تن کرده اند.انقیاد در این زنجیرهای سهمگن ایدئولوژیک از آدمی موجودی می سازد که به همه چیز شباهت دارد الا آدم.قدرت نقد زایل می گردد و انسانیت به محاق می رود.اینها را نگفتم که بگویم فنا شدن در هر راهی زننده است.بلکه بر عکس می خواهم بگویم اگر اصل خود انتقادی در مرام ها و بینش ها مغفول بماند به همان تراژدی دچار می شویم که احزاب و آدمهایی هر چند مومن به آرمان رهایی مردم به آن دچار شدند.سراسر تاریخ ایران مملو از آدمهایی است که چارچوب و تنگنای فرایند دگماتیزه شدن عقاید، آنها را به سرازیری اضمحلال برده است.هر چند در درازنای جنبش ها و موج ها و خیزش های تاریخ ایران، همواره جانبازان راه برابری و  آزادی بوده اند اما...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 17:15  توسط بيژن ادبی  | 

بهار مست این همه سردرگمی شده ای که چه ؟

                پیراهن سیاه به قیافه ات نمی آید.

                   مگر نمی دانی که چله پودنه ها تمام شده است.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 20:40  توسط بيژن ادبی  | 

این روزها فراغ بال بیشتری یافته ام و روزگارم به متن خوانی می گذرد.از آن جمله خواندن "مشروطه ایرانی" آجودانی بود. فصلی جذاب دارد در ریشه شناسی مفهوم ملت. ملت به معنای مذهب و شریعت و ملت در معنای nation. تقلای دیر پای روشنگران و آرمان خواهان برای ایجاد پروتستانیسم مذهبی و جدال بی وقفه اهالی تفکر و هواداران تعبد. بحث جذابیتهای خاص خود را دارد. اما آن چه برای من جذاب بود. گذر تاریخی مفهوم تعهد تا به امروز بود.چه در صدر مشروطه و روشنفكران آزاديخواهي كه براي فرهنگ سازي برابري و دموكراسي سر و جان از دست دادند و چه امروز. تعهد از آن واژه هایی است که به آسانی به مسلخ می رود. تفسیر سارتری تعهد در حاشیه روشنفکری نوین چنان منزلتی به این مفهوم بخشید که تا امروزه همگان با آن دست به یقه اند. روشنفکران معاصر مانند علی شریعتی هم آن را بر اساس مذاق مذهبی خود انضمامی کردند. انصافا فرزندان خلف و ناخلف دکتر هم خوب بر روی این واژه مانور داده اند. مثلا بحث پیرامون آن را تا به جایی کشانده اند که با دیدگاهی کاملا متفاوت از اصل قضیه، ادبیات را هم در دایره شمول این مفهوم می دانند. البته این جنایت آشکار در حوزه ادب و هنر محدود به ایران نیست. رئالیسم سوسیالیستی تاواریشهای روسی هم از این قائده مستثنی نیست. اکنون ادبیات ایران در چنبره ای قرار دارد که از یک سو دوستان پست مدرن لاشه نحیفش را به نیش می کشند و از دیگر سو، حافظان نظم و وضع موجود و سمپاتهاي قدرت، با استفاده از حربه سلطه سياسي ومذهبي حاكم، نمك بر زخم چرك مرده اش مي ريزند. از ديگر سوي آنچه که تحت عنوان پست مدرنیسم در ایران ریشه دوانده است، در كليتش نوعي بي هنجاري و شلختگي فكري است ـ و در حقيقت از براهين و شاكله هاي بنيادينش كه مروج مبارزه با جبر گرايي و ساخت گرايي فرماليسم نفس گير تاريخ ادبيات بودند؛ فاصله گرفته است ـ كه در ابعاد جهاني اش در خدمت جهاني سازي است. گلوباليزاسيوني كه دارد بر كلون خانه اقوام و نحل و گونه هاي زندگي كهن مردمان مي كوبد و تمنايي جز سر فرود آوردن آنان ندارد. نمي دانم كجاي اين وادي ايستاده ايم و كدام قله را فتح كرده ايم، اما ايمان دارم كه تاريخ، داور درست آييني است كه اغماض نخواهد كرد...


  پ.ن:تعهد بعضي ها آدم را كفري مي كند.افشا كردن مدامشان. برادر تو هم از توبره مي خوري، هم از آخور. نمي خواهد پته مظلوم ترين قشر اين جامعه را روي آب بريزي.ما همين دو، سه تا نويسنده را داريم.بي خيال استخوانهايشان بشو. به شرافت نداشته ات قسمت مي دهم، رهگذر باش و برو؛ تا حداقل بعد از مرگت نگويند كه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 23:45  توسط بيژن ادبی  | 

به روز کرده ام دلم را.قشقایی های دلم مهاجرت کرده اند و شب گیر شده اند میان بیابان لم یزرع.بختیاری های بی قرار سفره دلشان را باز کرده اند و با غریزه سرخ واگویه می کنند و من میان این همه ایل زخمی چارچوب کهنه ام را برداشته ام ببرم میان لوت غزلهایم.هی ساز زنگار گرفته ام را کوک کنم و هی کوک نشود ...و باز از سر نو برای شریعت نو ظهور چشمانت آوازی هر چند تلخ و بی قواره و خاموش بخوانم.میان این همه من ها که فریاد نمی زنند٬ تو لااقل بگو که مرگ منحوس آوازه خوان ها مدام نیست که اگر مدام بود مرده بود من .هی با دلم تا کن...
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 22:18  توسط بيژن ادبی  | 

خوش به حال تو که خوشی... بی خیال٬ راحت٬ بی دغدغه. نه غم نان داری٬ نه نام.به هزار رنگ آغشته ای و در هزار ننگ غوطه ور. اصلا می دانی حالا قیمت بندگی نکردن چه قدر است. چه قدر مایه می برد آدم بودن. سر نسپردن. به چیزوارگی در نغلطیدن. اصلا تو با آن اوهام که داری می تازانی و فتح می کنی٬ می فهمی هوای خوش درکه این روزها برای مجاورینش مضر اعلام شده؟

می فهمی حوالی این شبها و این روزها کسی از جنبش پنهان شاهدان عینی تاریخ خبر ندارد. کسی نمی داند که آدمها می چرخند و می گردند و دوباره همان ب بسم الله. می دانستی به تزویر کار فرهنگی می کنی. دوستان طعنه می زنند چوب کاری فرهنگی...!

 طوق توبه انداخته ای گردن و زار می گردی و ناله می کنی... که منم رستم دستان.این را نیز بگو که یک شبه متولد شده ام.درازنای سالیان بر من نگذشته است و...

خوش حالی که غوغا کرده ای و آگهی داده ای و گرفته ای و با دوستان عزیزت هم متلکی گفته ای و شنیده ای... که چه؟ فتح کرده ای... باغ آباد انگوری را لابد.

کجای قله انسان را تسخیر کرده ای. پدر جان روضه نخوان. نا سلامتی هم قبیله ایم. تاج افتخار را بردار. حیف دیر سالی که بوده ایم با این رفقای هرزه گرد نا سپاس. هی بشکنی دیوار حاشا.

زخمی شده پهنای حقیقت.نه خدا وکیلی در این قحطی ذوق و شوق همین که می گویی و ساکت نمی شوی دل خوشم.

لااقل روبنده را بردار. کراهت چهره ات را خوب می شناسم هم روزگار. جذام این همه نفاق٬ کمر چهره ات را می شکند. 

آخر همه شاهنامه ها که روایتشان یکی نیست... آخر همه پاییزهای جوجه مرده... آخر همه گلوله ها...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 5:45  توسط بيژن ادبی  | 

از چشمهای تو نه٬

                      از سیلی لوار بیابان شکسته ام.

عاشق می شوم مثل پاییز هر بهانه.

 یعنی که هستم هنوز٬

                 در سیم آخر برگ ریز.

حکایتی ست خشکسالی چشمانم:

                                 قحطی شناسنامه ی من نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 4:26  توسط بيژن ادبی  | 

انسان ریخت فرموده بودند چرا وبلاگ نویس شدی... چرايي آن در ابتدا شايد فقط براي حس كنجكاوي يا رخ نمايي خام انديشانه باشد. چرایی خيلی از گزینه ها قائم به ذات نیست.حوالی کیفیتها و تعینهای زندگی که میگردی و از اراده انکار ناپذیر انسان برای تغییر که سخن می گویی، بايد اين جسارت را درخودت نيز پيدا كني كه از مرزهاي تن بيرون بيايي و حرفهاي نگفته‌ات را براي آدميزدگان بيان كني. شجاعت بيان حقيقت و پنجه كشيدن بر چهار ديواري در هم تنيده خاموشي، پرواي آن را به تو مي دهد كه نقد كني. آيين مقدس "نقد" تنها آيين زنده جهان است كه مناسبات را در قالبهاي زنگار آلوده و كهنه بر نمي تابد و مقدمه چين جهان نوين است. مرگ نقد به معني مرگ انسان است. انسان تنها حيواني(حي = زنده) است كه مي تواند تقدير همه جنبندگان را دگرگون كند. جهان انسان فراتر از همه  جمادات است. زندگي تنها به ضرورت نقد است. نقد؛ به فراست در اختيار نهادن مصداقها و تبيين علل و نقد دو باره و هر باره جهان در فرايند ديالكتيك. به نظر من هر وبلاگ نويسي ميتواند با استفاده از اين فضا و با به ابتذال نكشيدن آن، پيش نويسي براي دل مشغولي ها و فراورده هاي ذهنيش بسازد. از اين منظر نه با داعيه نجات بشريت! بلكه با داعيه نقد و تقرير پروبلماتيكهاي جهان ذهنيتهايم ـ كه ناشي از كنش بينابيني من و جامعه و پرداخت هاي ذهني ام است ـ با احتساب سواد محدود نگارنده، به كار وبلاگ نگاري ادامه مي دهم...    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 20:11  توسط بيژن ادبی  |