![]() |
در كوچه باغ،
گنجشك هاي بي سر،
بر فراز انار گس،
از طعم سرب پر و خالي مي شوند؛
در بيابان گدازان،
عقابان آزمند،
تن ياغي را تجربه مي كنند.
و در صحراكاري ِ پودنه و آويشن،
چشم ِ كشيده ي آهويي،
تصوير گرگ هاي بزخو را،
تفسير مي كند...
اين است مرثيه هاي تلخ مادري ام،
در سرزمين سوخته...!
کی این اجانب دست از دامان این ملت روزگار سیاه بر می دارند؟ تو بگو جان عزیزت! چه هنگام ملت زخم خورده، می تواند نفس بکشد؟
پ.ن:به قول ما استان کرمانی ها، خدا نخل روسیه را کل و بود از روی زمین بردارد. اسباب زحمت البته.
بایست بر قله خویشتن...خویشتنی که از یاد رفته است. دیریست مرده است؛ خدایی دارد اما نه این نزدیکی ها. خدایی که فراموشش کرده. خدایی که در جنگهای بشر غایب است. خدایی که در سلاخی های شکنجه گران خواب است. خدایی که در تیرباران لورکاها و گلسرخی ها و سلطان پورها و دیگر دیگر باشان حضور نداشته است. خدایی که بر قله من فراز شده است و حالا انگشت در چشم ما می کند. خدایی که خیلی وقت است دارد شمار قربانیان بی گناه غلتان در خیابانها را می شمارد.
من از من بریده ام. باور کن که دلم خیلی تاب ندار است از بس که تیر خلاص خورده شده. هوا، هوای عاشقی است. اما کدام عشق. کدام معشوق. معشوقهای حرامی. که به چشم بر هم زدنی رهایت می کنند و رها می کند خود را در سگرمه ابروهای جماعت. معشوق هایی که با شبنم خون من قد می کشند و بر بشارت بدشگون فریب خود می بالند و در ازاله بکارت انسانیت و دل بستگی دست داشته اند.
هی! من اعتراف می کنم مجرمم. هم دست سایه ها بوده ام. سایه هایی به شکل من. به شکل تو؛ در همین حدود حوالی. سایه هایی که گر می گیرند وقتی که خون مردگی سیمای دریا پریان را می نگرند. سایه هایی در بطن اثیری خدایانشان به تناسخ رسیده اند...
سایه هایی پیچیده در مُثل افلاطونی تحول خواهی. غرقه در سایه روشن آن خورشید که در لجه تمامیت خواهی آنها جان می کند. آنانی که در جایگاه خدا نشسته اند و دارند خلق را به چار میخ می کشند و این معنای صریح جنایت است. جنایتی علیه ما؛ علیه مایی که هنوز به تمامی "ما" نشده ایم.
عددها برایم به رقصی جاودانه هبوط می کنند.۱۷ سال معلمی و سپس پاکسازی،۴ سال زندان،۲۰۰ ضربه نوازش شلاق، بیش از ۲۰ سال اعدام کسان و تبعید اجباری خانواده در سراسر جهان!
کلیه هایش سالهاست که پروتئین دفع می کنند... سالهاست که به خاطر مبارزه اش از همه حقوق شهروندی محروم است. نزدیک به ۳ دهه تلاش کرده بود که یادگاریهای زندان راور را از همه پنهان کند. اما حالا دیگر غمهایش سرریز کرده و دارد آزارش می دهد. این روزهای تلخ، بسیارانی را می بینم که هم تبار پدر منند.
آن چنان ثروتی نیاندوخت و به قول خودش آن روزها که تصفیه شده بود، خودش مانده بود و حقوق معلمی مادر؛ مادری که مجبور بود صبایش را در هرم تن گداز کویر به نیش بکشد تا پدر به بند کشیده، از پشت میله ها کودک را نوازش کند...
خیلی چیزها را مدیون اویم؛ کتابخانه اش که اعتبار جهان را برای من دارد و چشمهای عسلی پدرم که اگر چه درد دارند اما ناموس زمینند و تن رنج کشیده اش که شمیم خوش آزادی خواهان تاریخ را یادآور می شود. بیش از یک قرن نبرد بی امان میان استبداد و آزادی...
یادم است ۶،۵ سالم بود که با خواندن شاهنامه سواد دارم کرد! باور کن هنوز هم در اضطراب شهادت سهراب خوابم نمی برد. راستی رستم از پس خون سهراب که هنوز گرم است در خیابان انقلاب؛ نفس می کشد؟
رج به رج،
مرگ است
بر تن زمین سوخته ی این خیابانها
لب به لب،
تاول است
بر پوست زخم خورده ی این پیاده روها
آونگ می شود لاشه ی باران
بر هرم تن گداز کویر؛
و رعشه ی احتضار،
روح واحه را در برمی گیرد...
پرنده تا صبح نخواند
پرنده لب نزد تا صبح...
تا صبح هر چه سرود و سروده،
در ژرفنای سینه اش محبوس مانده بود...!
آخر چگونه بخواند؟
وقتی که شاه بیت غزلش،
در یک گلوی مدفون محبوس مانده است.
آه ای پرنده خونین!
در سوگ او،
یک سینه قلب بی تپش بخوان...
نمايشگاه عرضه ي محصولات، جايگاهي براي بروز پديده مصرف زدگي است.مصر ف زدگي نمايانگر طبعي اجتماعي است كه ميل به خريد را درمردم نشان مي دهد. اين كه قدرت خريد مردم تاچه حد است و به چه ميزان مي توان توازن ميان عرضه و تقاضا را در نمايشگاه توزيع محصول به قيمتي پايين تر از نرخ بازار مشاهده كرد؛ نكته اي قابل توجه است. حضور وسيع تود ه ي مردم، دراين گونه مكان ها در هر جايگاه طبقاتي كه باشند و هر ميزان از سرانه ي درآمدها به آنها تعلق داشته باشد؛ امري منحصر به فرد است.
كمي دقيق تر كه مي شوي؛ هجوم توده ها به نمايشگاه هاي توزيع محصولات از تبعات سياست هاي دولت نهم است كه با اتكا به انباشت سرمايه هاي نفتي و با شعار توزيع عادلانه ثروت، صدارت امور ملك را دست گرفته است؛ متاسفانه عملكرد ضعيف اين دولت سبب شده است تاخواستهاي مردم در حد برآورده كردن نيازهاي اوليه متوقف شود و سرمايه هاي مادي و اجتماعي خانواده ها در حد كاميابي هاي بي رونق باشد؛ به اين معنا كه فشارهاي مادي و اقتصادي بنيان خانواده ها را به لحاظ انسجام، تحت شعاع قرارمي دهد و قرباني هاي اين اجتماع آلوده به جزنسل نويني نيستند كه سهم آنها ازآتيه ي ابهام آلود كمتر و كمتر مي شود.
اندوه بزرگ طبقات اجتماعي، كه بر مركب لخت فروپاشي با سرعت غير قابل باور به سوي سراشيبي تباهي و فرو پاشي پيش مي روند؛ اين است که با اين وصف كه از فضاي بغرنج وبي ثبات و معلق، سهم آنها از آينده چيست؟ آيا مصرف بي حد و حساب و غلتيدن در وادي مصرف زدگي خور ه اي براي نابودي تعالي و انديشه ی ايرانيان نخواهد بود؟ خانواده ي ايراني به مثابه ي جيب گشادي شده است كه حضوركالاي بنجل در آن بسيار است و خروجي تفكر و سازندگي بسيار ناچيز...
با اين حساب خيل افسردگاني كه به جامعه افزوده مي شوند خارج از شمار آمارهاي رسمي است. وقتي زحمت و تلاش آدم ها به صورت ملموس در دست آنها نباشد؛ فروخوردگي و عقد ه هاي رواني سبب ساز نوعي بيگانگي با ديگراعضاي جامعه مي شود كه فرد اصولا خود را متعلق به جامعه نمي داند و احساس غريبگي با ديگران مي کند و اگر اين زخم درمان نشود؛ ازدرون پوسيده ايم.
وقتي انسان پيرو عقيده خاصي باشد و خود را وامدار منش وبينش سياسي منحصر به فردي بداند؛ خود را ملتزم ميكند كه شرايط و آداب آن مرام را در زندگي فردي و جمعي خود اجرا كند.در كشورهاي توسعه يافته كه جامعه مدني در آنها ريشه دوانده است و احزاب و تشكلهاي غير دولتي، توليد كننده قشر پيشتاز و پيشآهنگِ اجتماع هستند، معمولا خط ومرزها و جهتگيريها بيانگرعيار فهم و درك انسانهايي است كه خود را در آرايش فكري وانديشگي جامع سهيم ميدانند. براي نمونه يك عضو حزب دموكرات مسيحي در آلمان، فردي كمونيست نيست و يا عضو شوراي مركزي حزب سبزها، رياست كارخانه چوببري و ساخت ابزار آلات چوبي را بر عهده ندارد.
متاسفانه كشورهاي جهان سوم به علت محيط تنشزا و ملتهبي كه دردهه ازعمر سياسي آن يا يك انقلاب روي ميدهد و يا كودتاي نظامي، دولت سرهنگان را بر كرسي صدارت مينشاند يا شورشهاي دسته جمعي عامل ناآرامي و هرج ومرج مي شود و بحرانهاي اقتصادي و اجتماعي درآنها بيداد ميكند؛ عقايد، آرا، آمال و مرامهاي سياسي در ظرفهاي مكاني زماني مختلف به سهولت آب خوردن دگرگون ميشود، كمتر كسي پيدا ميشود كه صاحب ديدگاه خاصي باشد.
علم سياست در كالبد شكافي خيزها و انقلابات سياسي مفهومي به نام ( ترميدور) را عرضه ميكند كه در آن به يك باره موج بلند دگرگونيها فرو مينشيند و مواضع فعالين سياسي 180 درجه تغييير مي كند. طرفداران اقتصاد دولتي، به يك آن عاشقان سينهچاك خصوصي سازي ميشوند يا آنها كه دستي در بنيادگرايي، جزم انديشي و ارتودوكسي داشتهاند، در كسري از ثانيه به آدمهايي تبديل ميشوند كه در حيطه ی زندگي فردي و براي اعضاي خانواده خود هم، بهشت آزادي و دموكرات منشي ميشوند.
بسياري از نظريهپردازان جامعهشناسي سياسي معتقد هستند، كه يكي از دلايل و زمينههاي فرهنگ آلوده استبدادي در ايران، عدم ثبات فكري سياستمداران و تودههاي مردم است. دكتر فريدون آدميت اين بحران را (آشفتگي فكري) مينامد.مردماني كه تا قبل از 28 مرداد سال 1332 طرفدار برنامههاي آزادمردي چون دكتر مصدق بودند و قيام 30 تير آنها زبانزد روشنفكران و انقلابيون و روزنامهنگاران جهان بود، در روز كودتا، وي را تنها گذادند و به ارذل واوباش و تنفروشان بدنام مجال آن را دادند كه يكي از مردميترين دولتهاي تاريخ ايران را سرنگون كنند.
لاله ها دستک زنان و ياسمين رقصان شده
سوسنک مستک شده؛ گويد که باشد خود سمن!
(مولانا)
گفت: کهنه است. امونت نمی ده. کار آموخته شده از پی این همه کارزار. نفس رو به تنگنا می بره. گذر زمان مرد افکنم کرده...
گفتم: مردت که از پای افتاد. بی یال و کوپاله رستم دست بسته ی تو.
گفت: شراب کهنه دمار از روزگار بی دل در میاره
و آورد...
لبی لبالب،
مغازله ای هار...
ردی تلخ بر پوستی ناب
تشنجی خیس و...
آه تصور بی غرور مرگ!
غریبه ام با زیستن؛
پاکبازی ناکام،
در رخوت شبانه ی یک نااشتباه!
كم توقعي از دنيا، نفسم را بريده. شير پاك خوردهاي هست تا بيابد آنچه را از دست دادهام. جز خود، مگر يابندهاي مشرف به صحنه است؟
ناباور و بي تصوير و پيرهن چاك. گم گشته در غبار اوهام... اساس و بنيان بر باد. ياغي و عاصي...
به انتها رسيده. خط زده از فهرست زندگان. غرقه در خموشي يك بهت: كجاي دنيا در تصاحب من است؟ من هستم يا قرار است بشوم؟ در كدام روند و شوند؟ بي تكامل و بي تغيير. بي ثبات و لرزان و خاكستر نشين.
تمام... خط آخر را تو بنويس. رنگ قرمز پاشيده الست و ازل روي پيرنگ ماناييهايم. فرو مردن در لجنزار دنياهاي خود.
خط آخر، خط سياهكاري است. خود ويرانگري محض. تمام شدم.نقطه از سر خط.
بی دلم. عرق سوخته ی این همه بی شوق، هرز رفتن... آیا یکی نیست، یاری کننده ی جان شیفته؟
گاهی که مجنون ترانه می خواند و یا تحریری ناشاد در چپ کوک را به اوج می آوازد... دلبرانه هایم تکامل می یابند و تکانه های دلم شب سوگهای ناصواب می شوند.
گاهی که نمی خواهم تلخ کام باشم. تک بیتی در رثای آزادی می سرایم. چند خطی در رثای بندیان همیشه دچاری که تقدیر شانه های دلشان را به خاک رسانده است.
هر از چند گاهی که شبنم بر فراز تاک بن می خشکد و قلبی شوریده در بی در کجای خاکی آرام می گیرد و نفسی به تنگنا می رسد و چوپانی نی را به زمهریر می سپارد و تک سواری به منزل نمی رسد... من شبانه ای هر چند تلخ را می آغازم.
عاشقان جهان، جهان وطنند. رسوایان بلاد زخم، ناطور و بی تبارند. موطن اینان گنجای ناسروده معاشقه های نه چندان شاهکار است...
ایمان دارم که صبح دولت این شب خمار می دمد. تاریخ روایت می کند که انسان، تصور درد نیست. غزل واره ی رهایی است.
باران قلندرانه شور می گیرد و من غرق تصاحب عدوانی ذات توئم. ذات لبریزی که خود را در بازار مکاره دنیا نباخته است تا عهد عظیم را با سِفر عشق تحریر کند:
به نام یاس، به نام آزادی، به نام باران، به نام آفتاب، به نام شور شادیانه...
آفریدیم خود آینده ای که تبرک می کند جان عشق بازان را. جلالت معاشقه از آن ماست و ستاره باران تبسم تو مرهم آلام ما. پس درود بر کشف شراب در شب نشئه کلام.
دختران اورشلیم! شما را به آهوان و غزالان صحرا سوگند؛ دلبر مرا تا به خواب است، برنیانگیزانید و برنخیزانید.(عهد عتیق، غزل غزلهای سلیمان)
و دلبر من از خواب برخواسته است و من در قامت سلیمان قوالی می کنم. نقل، نقل بریده تنانی است که نه سیاست بازار حماس را می شناسند و نه تکاپوی عصبیت یهود را. کودکانی که نه ریال و دینار می شناسند و نه در کودکانگی شان شکِل می شمارند.
نه آنها خروش جنگاوران را نمی ستایند... در نوار باریک غزه هر صبح سلاخان و مشتاقان مسلخ، سر بر می دارند تا از پادشاهی باستانی اسرائیل و از آرمانهای خانمان سوز دیگر با فریاد "لنگش کن" سخن برانند.
سرزمین سوخته، سرزمین تاریخ، سرزمین سروده های عاشقانه، سرزمین پیغمبران...
از بالای دیوار توبه پای برکش تا به جانب آنها که بی خوابند، بی تابند و دچار شده اند به دوزخ امپریالیسم . نان بهانه خوبی نیست تا یادمان برود که منافع ملی فلسطین، حراج بازار مکاره شکم گنده های خاورمیانه نیست.
و صلح: ودیعه جاوید، ارزش بیشتری دارد تا بدست آوردن دل سلفی ها.
یادمان نرود که وطن ویران شده ای که از قضای طنز روزگار، خودگردان خوانده می شود بیش از جان بر کف و دلاور نیازمند سیاست مداری است که مرهم بر زخمهایش بگذارد و منادی صلح باشد.
من صلح را نه برای کودکان فلسطین، که برای نوباوگان اسرائیل نیز خواستارم...
خاک فلسطین نباید به توبره کشیده شود و دهان غزه به خون آلوده شود تا کسانی در دمشق به شوق بیایند و کف بزنند. چرا که امپریالیسم سرب و ارتجاع، هر دو در پی بازی های سیاسی و هژمونی خود هستند و دیگر زمان زر خرید شدن و غلام حلقه به دوش شدن سپری شده است. باید بپذیریم بقای تندروهای اسرائیل وابسته به ترس و ارعاب و عدم امنیت است و بهانه به دست صیاد دادن، سرانجامش در افتادن به دام سلاخی اوست... با سپاس از امین.
ریتای دلبرانه محمود درویش را با هم زمزمه کنیم:
ميان چشمان من و ريتا
تفنگي است...
و كسي كه ريتا را مي شناسد
خم مي شود و نماز مي برد
براي خدايي كه در چشماني عسلي است.
آه... ريتا!
ميان ما، يك ميليون گنجشك و تصوير است
و وعده هاي بسياري
كه تفنگ به رويشان، آتش گشوده است
يكي بود، يكي نبود...
اي سكوت شامگاه!
ماه من، به دورها هجرت كرد
به چشماني عسلي...
و شهر، تمام آوازخوانان را
و ريتا را روبيده است
و اينك...
ميان چشمان من و ریتا،
تفنگي است.
می گن آ هدایت رو لوار امون نداده تو خاک گهره. ولی دروغ می گن. گناه مردمو نمی شه پاک کرد... ولی شنیدم که غربتیا درو کرده بودن قافلشو. فقط قیچیای مسیش به یادگاری برگشتن. خانم طوبا چشماش سفید شد از بس تار و پود کلون درو پاییده بود. قول داده بود، چای اعلای حیدر آباد واسش بیاره.
دخو، زار نه، ویله می کشید.خانه زاد بود بی پیر. می گفت: رییس حبیب بی قرار شده بود. پیش از این طالع آشفته، روزگاری داشت. اسم و رسمی؛ امین دیوان شده بود. کلی مقرری داشت. قلعه ای داشت پر و پیمان. اقلش صد تا خوش نشین روزی خورش بودن. مال دار بود. اما همیشه می گفت من هر چی دارم از صدقه سری همین گوش سیاه آ هدایته. ای تف به کمر شکستت چرخ ناخوش کار...!
این آخریا پاک صافی زده بود به سرش. پابند نبود یه نفس حتا. یه بار که رفته سر خاک آهدایت. بازنگشته بود. حقش بود. کاکاشو اندازه چشماش می خواست. می گن یه سر دو زانو خامش کرده . انداخته دنبال رد آفتاب تو صحرا. می خواسته خون کاکای جونم مرگشو بستونه لابد. می گن تو راه بندره هنوز. گم زبون شده. هرا می زنه از غیظ. مسافرا صدای ناله هاشو می شناسن. می گن ناله می کنه و خوناب می چکه از گل مژه هاش...
زینهار ...
پا جا پای که می گذاری؟ نفس می کشد هنوز این تن سوده خسته جان. بگذار تا نفس بزند در هوای سخت.در هوای بی تپشی.بگذار تا این جنگجوی اسطوره ای بشوید خونابه های سرکوفته ترین سرکوبش را. او از نبردی جانکاه با خود بازگشته.
سلام.اینجا ایران است.ما همه زنده ایم.من گهگاهی که شما را نمی بینم خوشم می آید که زنده ام.
هی شتربانِ صورت زخمی های این بی کجا، به کدام عشرت کده، جان فروشی کردی؟بی گاه شد.مزه خون می دهد تن این تن فروشان.زانوی این کجاوه به دوشان نشکسته است هنوز؟
آری خون باد که کامل اتفاق نیفتد؛ مثل حس نیمه رها شده مردی می شوی که رضایتش را در چهره تمام زنان می جوید.زیبایی محجوب وهم آلودی که عریانی را دوزخ می سازد.
متنفرم ازین فمینیسم بی پدر.باور کن....
شهرستانی ترین شبانه ام برایت؛ ای کلان شهر چشمانت پر سودا!
راستی منتقد بی چهره سومین تولدت مبارک باد...
پر می گشایم تا تن به هم تنیده کهور...
تندباد که می پیچد،
سپیدارها فرو می ریزند
اما؛
از ریشه های ژرف بپرس، حماسه کهور را...!
خواندن این کتاب را توصیه می کنم به همه به خصوص به سه طیف ژرف اندیشان ساختارهای حزبی ایران،کاوندگان مسئله قومیتها و البته آنان که تاریخ نگاری را علم توالی رخدادها نمی دانند.یکی از بخشهای جذاب این کتاب فصل موشکافانه ای است که محقق پیرامون روزگار سیاسی حزب توده و درون کاوی قشربندی طبقاتی آن نگاشته است.بی شک نقد جایگاه این حزب به منزله پرتنش ترین و تاریخ سازترین حزبی که از همه رفتارها و عملکردهای آن بوی آرمان و خیانت به طور توامان می آید،کاری سترگ است.آبراهامیان کوشیده است تا با تحلیل درون نگر پایگاه طبقاتی شورای مرکزی و حتی موسسین حزب که در حقیقت گردانندگان اصلی و استراتژیستهای آن در همه گردهمایی ها و پلنوم ها بوده اند؛تصویری از ساختار و کنشهای سیاسی آن بدست دهد.در این که حزب توده در دهه ۲۰ تا قبل کودتای ۲۸ مرداد سال ۳۲ از چه میزان اقتدار و نفوذ اجتماعی بر خوردار بوده است،شکی نیست.اما با تحلیلهای غلط و محافظه کارانه و تلقی نادرست از جنبش دکتر مصدق به عنوان مصداق بارز بورژوازی،شور بختانه یا خوشبختانه این حزب به ورطه ای از ساخت و پاختها فرو افتاد که رقم زنندگان آتیه فضای سیاسی ایران نه به وسیله رنجبران و روشنفکران و نه در محمل اندیشه و تعاطی فکر و تضارب آرا، که در گند غبار وادادگی سران حزب توده و در جمجمه مزور مظفر خان بقایی و غوغا بازار سیاست بازی های او و در درخشش دندان طلای اراذل و اوباش و چاقو بدستان حزب زحمت کشان و شاه دوستان تعیین می شد...
تئوری شبان ـ رمگی را گمانم شهید محمد جعفر پوینده داده باشد.شیفتگی و ذوب شدن در محضر پیشوا که البته این پیشوای فکری می تواند نجات دهنده ای باشد در قامت یک دیکتاتور صالح.دیکتاتوری که پیروانش از شدت شیفتگی جامه انتحار به تن کرده اند.انقیاد در این زنجیرهای سهمگن ایدئولوژیک از آدمی موجودی می سازد که به همه چیز شباهت دارد الا آدم.قدرت نقد زایل می گردد و انسانیت به محاق می رود.اینها را نگفتم که بگویم فنا شدن در هر راهی زننده است.بلکه بر عکس می خواهم بگویم اگر اصل خود انتقادی در مرام ها و بینش ها مغفول بماند به همان تراژدی دچار می شویم که احزاب و آدمهایی هر چند مومن به آرمان رهایی مردم به آن دچار شدند.سراسر تاریخ ایران مملو از آدمهایی است که چارچوب و تنگنای فرایند دگماتیزه شدن عقاید، آنها را به سرازیری اضمحلال برده است.هر چند در درازنای جنبش ها و موج ها و خیزش های تاریخ ایران، همواره جانبازان راه برابری و آزادی بوده اند اما...
پیراهن سیاه به قیافه ات نمی آید.
مگر نمی دانی که چله پودنه ها تمام شده است.
می فهمی حوالی این شبها و این روزها کسی از جنبش پنهان شاهدان عینی تاریخ خبر ندارد. کسی نمی داند که آدمها می چرخند و می گردند و دوباره همان ب بسم الله. می دانستی به تزویر کار فرهنگی می کنی. دوستان طعنه می زنند چوب کاری فرهنگی...!
طوق توبه انداخته ای گردن و زار می گردی و ناله می کنی... که منم رستم دستان.این را نیز بگو که یک شبه متولد شده ام.درازنای سالیان بر من نگذشته است و...
خوش حالی که غوغا کرده ای و آگهی داده ای و گرفته ای و با دوستان عزیزت هم متلکی گفته ای و شنیده ای... که چه؟ فتح کرده ای... باغ آباد انگوری را لابد.
کجای قله انسان را تسخیر کرده ای. پدر جان روضه نخوان. نا سلامتی هم قبیله ایم. تاج افتخار را بردار. حیف دیر سالی که بوده ایم با این رفقای هرزه گرد نا سپاس. هی بشکنی دیوار حاشا.
زخمی شده پهنای حقیقت.نه خدا وکیلی در این قحطی ذوق و شوق همین که می گویی و ساکت نمی شوی دل خوشم.
لااقل روبنده را بردار. کراهت چهره ات را خوب می شناسم هم روزگار. جذام این همه نفاق٬ کمر چهره ات را می شکند.
آخر همه شاهنامه ها که روایتشان یکی نیست... آخر همه پاییزهای جوجه مرده... آخر همه گلوله ها...
از سیلی لوار بیابان شکسته ام.
عاشق می شوم مثل پاییز هر بهانه.
یعنی که هستم هنوز٬
در سیم آخر برگ ریز.
حکایتی ست خشکسالی چشمانم:
قحطی شناسنامه ی من نیست.