![]() |
بشارتِ باران نیست.
حرفِ کمی نیست...
غرور جنگل شکسته است.
وقتی پلنگِ شاعر هامون،
از حجله های زخم گذر می کند؛
فاتحه ی ماه خوانده شده است.
دیگر امیدی به شیرهای یائسه هم نیست...
هُرم کلوت شور می گیرد٬
در گوشه ی جامه دران...
انبوهِ شروه خوان٬
به پیشواز بوی رطب می روند.
عطر بغل خوابی کدام خزر٬
از وهم شهوت کدام سراب٬
دل می زند تن این لوت ...؟
خرما پزانِ امسال٬
از سینه ی کدام نخل٬
عطر نارس وداع می آید؟
هنوز نفس می کشید و لاطائل می گفت که خدا بر درخت رو به روی جنازه اش آویزان شد... و رعشه افتاد بر تن در جنون تنیده اش.
«رفاه» از آن دست کلمات عجيبي است که میتوان هزاران تعبیر برای آن ردیف کرد؛ از رفاه همگاني،مرفه بي درد و...! شاید از همینرو باشد که «رفاه» همواره یکی از دغدغههای بزرگ بشری بودهاست.
اصلا شايد به خاطر همين چيزهاست كه ما وزارتخانهاي براي تامين رفاه در جامعه داريم. اما وقتی میشنویم که 700 کارگر بردسیری در آستانه روز كارگراخراج شدهاند و به پاس جشن جهاني خود بر خوان نداشتهها پايكوبي كردند؛یا تاکسیرانان کرمانی دست از کار کشیدهاند.آن وقت وزیر رفاه میگوید «وزارت كشور «خطر فقر» را گوشزد مي كند، اما در قانون نيامده است، كه بايد «خط فقر» را به مردم اعلام كنيم.»؛ انگار مشکل فقط یک« ِ» است...
او همچنين در سخنانش آورده است كه: پروژهی فقرزدايي به زمان احتياج دارد. پیشتر وزیر مسکن هم گفته بود: کاهش قیمت خانه نیاز به زمان دارد. شايد پروژهی فقر زدايي هم چيزي در مايههاي همان كپرزدايي در جنوب استان باشد...
شايد يكي از دلايل سر در گمي مفهوم «رفاه» به ديدگاههايي در حوزهی علم سياست مربوط باشد كه همه چيز را با عينك رنگي ميبينند؛مثلا انقلاب نارنجي،انقلاب سفيد،اعتصاب سرخ،اعتصاب زرد. همین اعتصاب زرد تاکسیهای کرمانی که در لایحهی جدید جرم سیاسی، «جرم» محسوب میشود و ميتوانيد به جرم آنها، «سد معبر» و «تشويش افكار عمومي» و «زايل كردن نظم» را هم بيافزاييد.
ميان اين همه پديدههای اجتماعي وسياسي رنگوارنگ، چرا «رفاه» باید اينقدر خنثي وسياه وسفيد باشد.اگر قرار بود رنگي را در مالكيت طلق رفاه در آورم، حتما آن رنگ «سبز» میبود؛ شايد به احترام «طبيعت» كه، مامِ روزيدهندهی همهی جنبندگان در ديرسال تاريخ تمدن بوده است ويا شايد به خاطر رنگ لذيذ قرمه سبزيِ ضيافت شام عبدالرضا مصري براي نمايندگان مجلس اصول گرا...حضرات نوش جان.
و از صدای نفسهاشان دستگیرم شد؛
که خودسوزی عشاق را
فتوا داده اند.
فداییان جان بر کف قلبت...
با رشتهای از مروارید و غزل سرود شور بختی را
به شور می خوانند.
خبر بيكاري كارگران شركت قند بردسير غير منتظره نبود. پیش از این، اخبار دیگری از کارخانهی های کرمان به گوش میرسید، که طبق آنها کارفرمایان بدون درنظر گرفتن شرایط مادی کارگران، کارخانهها را یک شبه تعطیل و کارگران را از حیز انتفاع اقتصادی خارج کردهاند. 700 کارگربردسیری؛ میتوانید محاسبه کنید کهچه تعداد خانواده تحت تکفل مادی آنان قرار دارند؟ اکنون آنها از حقوق اولیه خود محروم ماندهاند و کسی پاسخگوی مصایب و آلام ناشی ازبیکاری برای این خانوادهها نیست. کارفرمایان به آسانی آب خوردن، ساختارهای اقتصادی، اجتماعی و خانوادگی را در هم میکوبند و فقر تنها عنصر پویا و جاری زندگی نیروهای مولد شده است. دولت مستضعف پناه که حامی طبقهی آسیبپذیر و محروم جامعه است هیچ اعتراضی نمیکند. جدای از بیکاری کارگران و آسیبها و انحرافات وسیع اجتماعی ناشی ازآن، باید بپذیریم قضیه ابعاد وسیعتری از این قضایا دارد. با تعطیلی کارخانهی قند، کشاورزان چغندرقند نیز از این بحران فراگیر متضرر خواهند شد.
تعداد دیگری از مشاغل را نیز باید به لیست سودا زدگان افزود: رانندگان، مغازهداران و دیگر مشاغل فرعی در ارتباط با کارخانهی قند بردسیر. ایجاد سیکل معیوب اقتصادی تنها به این منطقه ازکشور محدود نمیشود، بلکه قاصد بد خبری برای کلیت اقتصاد ایران خواهد بود. این کارگران بیآن که چتر حمایتی بیمه را بر سر احساس کنند به سوی آیندهای نامعلوم و مبهم و ویران سوق داده می شوند.استانداری نیز از بار فاجعهی بیکاری شانه خالی میکند و احتمال تعطیلی کارخانه را تا ماه آینده اعلام می کند. خانهی کارگر هم به صورتی کاملا عریان، حالت تشریفاتی پیدا کرده است. تنها نهادی که باید به صورت یک سندیکای آزاد و مستقل، موضعگیری کند و نهادهای دولتی و کارفرمایان خصوصی را به چالش بکشد، هنوز از خواب زمستانی بیدار نشده است. حتی اگر نخواهیم سیاه نویسی کنیم و با دیدی خوشبینانه هم وقایع را بررسی کنیم، باید اعتراف کرد، که تقدیر سال نکوی کارگران از بهار تلخ آن به خوبی آشکار شده است و نمی توان وضعیت امیدوارکنندهای را برای آنان پیشبینی کرد. زخم بیکاری و فقر هنگامی بیشتر رخنمایی می کند، که مسوولان خانهی کارگر مدتهاست که یک مصاحبه ی فرمایشی هم نکردهاند و متاسفانه خط و مشی انفعال و رخوت را برگزیدهاند. نهادی که طبق تمام تعاریف علمی، مدنی و از همه مهمتر انسانی باید بازوی توانمند طبقهی کارگر در جامعه باشد، عملا هم سو با کارفرمایان، منش سکوت را انتخاب کرده است. امیدوارم مسوولان خانهی کارگر کرمان، بتواند جوابگوی عملکرد ضعیف و بیاعتنایی مداومشان باشند. بیکار شدن هر کارگر در ایران نشانگر هشداری جدی برای دولتیست، که به ادعای خودش با اتکای به طبقات زیرین جامعه بر صندلی قدرت تکیه زده است.
من نامی ندارم.حتا نامی که طروات دیرسال سر و سرکوب را از خاطرم پاک کند.نامی که نداشتنش از داشتنش مرا بیشتر نمیراند.نام من گم گشته است.دیگران نام مرا نهاده اند و در برابر اینان که نام مرا در زمره آدمیان نهاده اند تسلیم گشته ام.مگر که عشق جوانه بزند.که این تن همه (بود) را خود تنیده است.
نمی بارد دگر ابر تغزل.
شرمنده ام شهود برگ و آسمان٬
تمام شده ام.
چیزی اگر به جا مانده...
تتمه معاشقه شبنم است و آفتاب.
۱- جبر و اختیار نوشته ژرژ گورویچ... این کتاب با ترجمه حبیبی روزگارم را سیاه کرد تا خوانده شود.با وجود نثر ثقیل کتاب ٬مفاهیم عمیق فلسفی آن درباره دیالکتیک و قواعد آن جذاب بود.گونه ای از متدولوژی که به کمک آن می توان جهان بینی خود را استوار کرد.
۲- کلیدر نوشته محمود دولت آبادی... کتابی که نثر بی نظیرش را تا لحظه مرگ نمی توانم فراموش کنم.هنوز رد خاطره خواندنش بر زمینه ذهنم پیداست.اما به قول رضا "جان در آر" بود٬ چون درست سالی که کنکور داشتم٬خواندمش.اصولن من همیشه وقت امتحانات کتاب خوان می شدم. آن هم نه یک کتاب کوتاه٬ کتابی که ده جلد بود و در استرس آن روزها خواندنش فقط از آدم دیوانه ای مثل من بر آید.
۳- فراسوی سرمایه نوشته استوان مزاروش... این کتاب و کتاب کوچک دیگری به نام "یا سوسیالیسم یا بربریت" ترجمه مرتضی محیط هستند.نثر کتاب روان است.اما حجمش بالا بود و برای کسی که یک کوب می خواهد آن را در ۳ ساعت بخواند کمی سخت است!
۴- کتاب خداحافظ گاری کوپر نوشته رومن گاری...متن داستان جذاب بود.اما وقتی که کتاب را از کسی هدیه گرفتی که کاش نمی گرفتی٬ یادواره دلچسبی برایت باقی نمی ماند.
پ.ن:مدتی این مثنوی تاخیر شد.شرمنده رضا خان."همکاری حروف سربی بیهوده است.
همکاری حروف سربی،
اندیشه ای حقیر را نجات نخواهد داد."
فروغ
دلم برای آنها می سوزد که ندانسته الگوی عملشان را روزنامه نگاری کسانی چون قوچانی می گذارند.روزنامه نگاری که فقط خوب می نویسد و می تواند حرفهایش را با زبان سلیس و بی مایه اش به کرسی بنشاند.اندیشه ای که تنها حافظ منافع موجود است.روزنامه نگاران جوانی که قبله شان را به سمت استاد قوچانی! چرخانده اند و او را تنها منجی بی بدیل می دانند.آدمیزاده چه قدر می تواند نزول کند.تضادهای پیرامونش را به نسیان بسپارد و به خاطر حفظ منافع کسانی که تنها رویای آنها اعمال سلطه است، خود را بفروشد...
دلم به حال جامعه ای می سوزد که قرار است خرده بورژوا و بورژوای آن توسط شهروند امروز نمایندگی شوند.نمی دانم هوچی گری و تخریب زنده یاد محمد مختاری و یا دیگر چهره های اسطوره ای تاریخ ساز راه به کدام نا کجا آباد می برد.نسلی که رسانه مسموشان کرده و ابهت بزرگانش را تلاشی کرده است، به کدام ورطه سقوط خواهد کرد.
محمد جان! ابوعطایت را بخوان که پیغمبران فرهنگ این قوم در خاک غنوده اند.رانتها و لابی ها، بقا را تضمین می کنند اما تاثیر گذاری و تحول عمیق اجتماعی را هرگز...
در اولین چشم به چشم شدن نیت نوشتن را برای ایشان روایت کردم و رخصت نوشتن خواستم.تفال من بر چشمانش راست آمد و ایشان نیز مشتاق تر که بنویس. نوشتم.بخوان... و خواندم.چشمان غرق شعف او مرا تحت تاثیر قرار داد.چشمهایی که پر از حدیث روزگاری سپری شده ی نسلی بود که قربانی شد . آرمانهای ناتمام و تمامی آنات بد و خوب زندگان آن پدران. شرمندگی تمام وجودم را فرا می گیرد، وقتی که آقای محبی پیشانی مرا می بوسد...شاید به نشانه ی تایید.شاید به نشانه ی مهر بسیط پدرانه ی نسل پدران.اصل مقاله این چنین بود ای برادر:
شاید بحث، مُهر کلیشه را بر پیشانی داشته باشد. شاید حقیقتا تضاد بین نسلها و شکاف عمدهی میان آنان، راه درازی را پیموده باشد؛ دهان به دهان و سینه به سینه از میان مردم کوچه و بازار ما تا روی میز کار اساتید جامعهشناسی. اسلافی که نظرگاه اخلاف را بر نمیتابند و بالعکس. فرازهای اندیشهی بزرگان، که جوانیشان را در تار و پود (تغییر جهان) تنیدهاند، ماحصل زمان و مکان خاص آنهاست؛ تلاشی متهورانه و همهگیر، برای دگرگونسازی تمامی ساختارها و روبناها. آنچه مرا واداشت، تاچند خطی بنویسم. یادداشتی بود از آقای محبی به نام در احوال پدران و پسران. تلاشی که برای زنگار زدایی از جدال آشتیناپذیر کهنه و نو انجام گرفته بود. پدرانی که سودایی دیگر در سر داشتند و پسرانی که بر مرکب تیز روندهی هنجارشکنی، سنتهای آنان را وقعی نمینهند. تا اینجای کار بنای ماجرا بر دلالت قطعی پیدایش و وقوع واقعهای چنین است؛ واقعهای انکارناشدنی. اما نسل پدران! روزگاری دیگر نیز بین ما و شما جریان دارد. نسل پیشینیان، قراردادهای تاریخی و اجتماعی و سیاسی و فرهنگیشان را در حالی وضع کرده است، که بر پایهی طرد بسیاری از سنتهای پیش از خود، سعی در نوسازی جامعه داشتهاند. به دیگر سخن، آنها با حذف و دوبارهسازی معیارها و شاخصههای فرهنگی زمان خود، توانستهاند به رویاهای خود جامهی عمل بپوشانند.
به واقع آنها بر فراز همین ویرانهی ساختار کهنه ساختاری نوین را بنا کردهاند. آرمان شما، این بود که از (تغافل تاریخی) بگویید؛ تغافلی که ریشه در انفعال نسل روشنگران داشت؛ از این پس شما، حکمرانان وادی تفکر و دگردیسی بودید. میباید یا راهی نو مییافتند و یا راهی نو میساختید. از صمیم قلب میگویم، تلاش نسلی که قربانی شد، تا تمام ذهنیتهای خود را به مرحلهی عینیت برساند، قابل تقدیر است. اما اما...؛ فیالواقع منت دیرینهی پدران بر پسران و مادران بر دختران به سبب وجود ریشههای سترگ و درهم تنیدهی حسی مشترک است که در وجود تمامی آنها تاثیری آشکارا دارد: حس نوستالژیک گذشتهی دوستی.
یکی از علت های عمدهی شکاف بین نسلی ریشه در گذشته دوستی نسل کهن دارد. گذشته دوستی سرنخهای خاص خود را دارد یکی از این سرنخها، حسرتی است که پدران را همواره بر آن میدارد، تا نرسیدنها و نشدنها را در پیشانی نوشت آیندگان حک کنند. رویایی نیمه صادق، که وعدهی فردای بهتر را نوید میدهد.
از دلایل دیگری، که شاید کارکرد پنهان داشته باشد، عدم انطباق نسل پدران با واقعیات روزمره و عینی پسران است. آنها نمیخواهند و نمیتوانند خود را با فضایی سازگار کنند که عرضی نوپدید است.
از یاد نبریم، ماحصل تحول فکری و فرهنگی پدران، کارنامهی بیعیب و نقصی نبوده است، که مو به موی آن، چون متنی مقدس و معصوم قابلیت باز تولید داشته باشد. پدران ما باید بپذیرند، که برخی از بن بستها و کمبودهای فرهنگی نسل پسران، ریشه در خیالگرایی آرمان شهری آنان دارد.
سخن از بیمهری نسل سوم به شالودههای سنتی نسلهای پیشین، روایت مکرری است که گره خوردگیهای چهره به چهره و عاطفی نسلهای متوالی را یادآور میشود، که هیچ کدامشان حاضر نیستند بپذیرند، که غلطهای املایی روزگارشان را از قبلیها به ارث بردهاند.
شاید به جای توصیه به رونویسی لازم است، خط و ربطی نو برقرار شود. خط و ربطی که از سر نو پیوندهای گسیخته را برقرار کند. میشود جهان را گذرگاه پلی فرض کرد، که در دو سر آن نسلهای متوالی مکتوب اعمالشان را به یک دیگر وام میدهند، تا در اندوختهی تجربهها، یادگاری از هنجار سازان پیشین هم باشد. هنجارسازانی که گاه به دیدهی انکار مینگرند و گاه سر به نشانهی تایید تکان میدهند.
اصلن مهم نیست که شیر گرم باشد یا سرد.عذاب وجدان که نداشته باشی٬ ولع داری...
مثل نازدانه ای که خورشیدکی رسوایش کرده. از من خالی شده ای.با دلت چه می کنی؟دست بردار فرافکن...!
چشمهای تو ناموس زمینند.
و از ابهت خیره ی آنان تمام حرفهای ساده ام غزل می شوند
با من به زبان بهار سخن بگو
به زبان نیلوفر و مرداب...
از بن بست کوچه های شرم
تا دور دست شیدایی
این تمام جان من است که قصیده می شود.
با من از تبار تغزل و معاشقه سخن بگو.
بگو تا خشک نای حنجره ام
از ترانه باران خوش عشق پر شود.
بزن زخمه بر زخمهای تنم٬
تمام دهلهای این خاک تلخ پر از التهاب سر انگشت توست.
روایت کن از روزگار دلت٬
بگو از تن شرمگین بهار٬
بگو از سر عشق بالای دار٬
بگو چشم زخم غزلهای تو ٬شکست تناورترین سرو این جنگل است.
اولين جرقه٬ ريتم دل انگيز تمبك نوازي استاد فرهنگ فر بود.صداي پر طنيني كه كوبشهاي ممتد و ريزهاي منظمش را در خاطر دارم.كاست خلوت گزيدهي استاد شجريان بود و قطعهاي هم بود كه استاد فرهنگفر هم نواخته بود و هم خوانده بود:"هم چو فرهاد بود كوه كني پيشهي ما/ كوه ما سينهي ما،ناخن ما تيشهي ما".
با پيشنهاد پدر به ديدننوازندهاي چيره دست رفتم.آموختن و كوبشگرانه بر ساز كوبه اي ضرب گرفتن؛ سودايي كه ديوانه ميكرد آدم را، روحت را به طغيان وا ميداشت.از مرزهاي تن ميگذشتي و غوطه ميخوردي در ضرباهنگ اين همه دلشدگي.از آن روزگار تا به امروز بیش از يك دهه است كه با صداي تمبك و ضرب و سازهاي كوبهاي رفاقت ديرينه دارم.يادم هست كه استادم به من گفت:" بيژن! ساز ما نبض ضربان زمين است.براي همهي نوازندهها لحظاتي پيش ميآيد، كه از چنگ زدن بر جان ساز محرومند، اما من و تو هيچگاه محروم نميشويم، از صداي سر ضربها و كوباكوب اين هميشگي."
راست ميگفت موانست عجيبي داري با اين ساز؛ وقتي روي نيمكت پارك نشستهاي و صداي گامهاي مردم را ميشنوي؛ و جالب تر از آن حتا وقتي كه در تالار امتحانات دانشگاه نشستهاي و داري دلهرههايت را مرور ميكني، دستهي چوبي صندلي مامني ميشود تا تماميت تنشها را با سر ضرب انگشتانت به رقص در آوري.گاه وجودت را به پاياپاي هلهلهاي مسحور ميبخشي، كه لحني اهورايي را به ريتم4/3 مينوازد و يا غرشي انقلابي ميشوي كه در 4/2 تند٬ تفاخر و غرورت را بر جان بي جان زمين به رخ بكشي.ريتمهايي كه در هم ميآميزند و صف ميكشند تا تو با هنرورانه ترين تصوير ذهنيت آنها را بيارايي و با تريولههايت آنها را پيوند بدهي.ياد دلشدگان روانشاد حاتمي ميافتم و بازي زيباي اكبر عبدي كه مجنون ريتمهاي ساده و مركب و لنگ تمبك شده بود. 8/ 6 اما تباني اعجاب آوري دارد با پیکره ی این پوستين دباغي شده، كه چوب بيگره آن را در برگرفته است.چرا که توامان تداعی گر سرخوشی نابی است که یک پا در شوریدگی دارد و پایی دیگر در ابتذال.از یک سو٬ تو برادر صلاح الدین زرکوبی که چکش های موزونش مولانای مقدس را به سماع وا می دارد و از دگر سوی صدای مطربی می شوی که هرم تند مستی و فقر او را واداشته تا رقاصه ای بد کاره را در دل ای دلی مبتذل به شلنگ تخته ی بابا کرم بیاندازد. حالا کم کم بزرگتر شده ام و دلم با عبارت "کمانچه کش فوری" فروغ صاف تر شده است.دلم می سوزد وقتی استادم را می بینم که بر انگیختگی ساز را با نشئگی رخوت و بی ثمری معامله کرده است.دلم برای دستهایش می سوزد٬ برای آن همه ذوق و قریحه و شور که دود شد و رفت کنج سینه ی خموده و مصیبت کشیده اش... تا اگر سرفه های پیاپی امان داد٬ یادش بیاید که هنوز مست و محو آن دقایقم که برای آموختن نت به کودک ۷٬۶ساله " صد٬صد و بیست و چار/ یک صد و بیست و چار " را زمزمه می کرد.عرق سرد روی پیشانی ام می نشیند؛ وقتی دل مردگی او را می بینم٬ که سازش را به گوشه ای نهاده تا قیلوله ی سیاهش پاره نشود.
نشريات محلي نمايندهي آداب و رسوم به طور كلي فرهنگ آن زيست بوم هستند. در اين ميان نشرياتي موفقترند، كه توانستهاند با تكيه بر منابع بومي مطالب مفيدتري را ارائه دهند.دريافتهاي بومي به تقويت اذهان مردم آن منطقه مي انجامد و درهاي جامعهپذيري را ميگشايد. بدون اين شاخصه، نشريهي بومي با يك نشريهي سراسري تفاوتي ندارد.تمام هارموني يك نشريهي محلي در اين خلاصه ميشود كه زيرساختِ تعلق به خرده فرهنگ محلي را به دست فراموشي نسپارد.دست اندركاران اين نشريه بايد به خاطر بسپارند كه رسالت روزنامه نگاري حرفهاي آنها وابستگي مستقيمي با اصل برقراري ارتباط با مخاطبان بومي دارد.رويكرد جهتگيري آن نشريه، روتيترها و سرفصلهاي خاص آن نشريه بايد همگون با محيطي باشد كه گسترهي توزيع و انتشار در آن مكان دارد.نشريات سياه وسفيد چهار صفحهاي كه بيش از آن كه با ديدنشان نام نشريه را به ذهن متبادر كنند به ( آگهي نامه) شباهت دارند؛ هيچ ذهنيت قابل توجهي را براي شما تداعي نميكنند. اين چنين نشرياتي بيشتر به درد افسوس خوردن طرفداران محيط زيست ميخورند تا از نابودي درختان و جنگلها بنالند.نشريهي محلي رسالت خاص خود را دارد.شفاف سازي و ايجاد فضايي كه در آن فضا قدرت آگاهي بخشي و نقادي به بالاترين ميزان برسد. بي عدالتي و فساد در حوزهي تسلط آن نشريه به حداقل برسد و متصديان امور منطقهاي در ضروريات كاري خود ، قلب تپنده اجتماع و چشم هميشه بيدار جامعه، يعني نشريات و روزنامه نگاران را لحاظ كنند و همواره هراس آن را داشته باشند كه مورد نقد بي مهاباي آنان قرار خواهند گرفت.اين اصل و اساسي است كه توانمندي بازوي مستحكم جامعهمدني و ركن چهارم دموكراسي را افزايش خواهد داد.با كاركرد اخته و سترون و بي محتواي نشريات محلي نميتوان چشم انتظار دگرگوني و تحول بود.نشريات محلي بايد آن قدر مقبوليت و سنديت پيدا كنند، كه مرجعيت مطالب و اخبار محلي در دست آنان باشد، به صورتي كه اگر به طور مثال چندين سال بعد يك روزنامهي كشوري بخواهد به روايتي از يك خبر و يا واقعيت محلي درآن منطقه استناد کند به دنبال آرشيو هفته نامه ی محلی آنجا باشد.اين به آن معناست كه روزنامه محلي به حدي از مستند سازي رسيده است، كه نقش مرجع را پيدا كرده است.اين اوج منزلت و اعتباري ست كه يك نشريهي محلي ميتواند پيدا كنند.جهان امروز جهان حرفها وشعارهاي كلي نيست.عرصهاي است كه در آن بومي سازي محتوا و مضمون به اوج خود رسيده است.دريافتهاي بومي از واقعيات و رويدادهاي كشوري جذابترين و مهمترين وظيفهاي است كه بر عهده دارند.فراموش نكنيم، كه نميتوان با معيارهاي ارزش گذاري ملي به نشريات محلي نگريست.زيباترين و جامع ترين فونكسيون و كاركرد نشريات محلي برقراري پيوند و همبستگي ميان مردم آن اجتماع است.تمام طبقات و اقشار جامعه به نشريه بومي احتياج دارند.بايد به گونهاي ذائقهي اجتماع را جهت دهي كرد،كه در سبد خريد هر خانوادهي ايراني، نشريات جايگاه تثبيت شده باشند و متوسط مطالعهي آنها از وضعيت فاجعه بار كنوني تغيير يابد.به اميد آن روز.
من به پرواز پرنده رشک میبرم،
چرا که پرواز را نیاموخته ام.
دانستهي من، از پرکشیدن و اوج
اجبار نامقدر حصار است و ميله.
بیهوده ما را عاشقان فرو شكسته نناميدهاند.
بگشاي بال پريدنت را،
بر سرزمين سترون ببار، ابر بهاري.
بزداي غمنالههاي تباهش را.
خدایا با که این بازی توان کرد.
ما ایرانیها، عادات تاریخی عجیبی داریم. تاریخچهی زندگی بازیگران شطرنج عرصهی سیاست به شما نشان میدهد، که بتهای یک شبهی بسیاری تولید شدهاند، که در وقت زمانی خاص خودشان، صدر پایگاههای اجتماعی و سیاسی را اشغال کرده بودند، اما به اندک تغییری در ساخت و روبنای قدرت، از اوج عزت به حضیض مذلت فرو افتادهاند. برای کسانی که هوای قدرت و تکامل سیاسی آنها را مست و مدهوش کرده است؛ عاری از فایده نیست، اگر زندگی چهرههای شاخصی چون (مظفر بقایی) را مطالعه کنند. همراهی با آرمانهای مصدق و مبارزه برای ملی کردن صنعت نفت، وجه غالب به شهرت رساندن وی بود. اما، تزلزل عقیده و عدم راسخ بودن در آرمانها و تمنیات سیاسی، او را به مهرهی سوختهای بدل کرد، که رو در روی مبارزات تاریخی آزادیخواهان و برابری طلبان قرار داد. نکتهی تاریخسازی، که بقایی مبارز را به صورت یک وندال سیاسی در آورد و مهرههای حزب زحمتکشان را به گروه فشار تبدیل کرد_ تا آنجا که ردپای بقایی در قتل تیمسار افشار طوس هم دیده شد _ آناست، که عالم سیاست، خوان گستردهای را فراهم میسازد، که هر کس میتواند توشهای از آن را برای خود برگزیند، اما در آن میان آنها ماندگارترند، که روبنای سیاست را فدای ارادهی ملت نمیکنند.
اقتدار و رویای صدرنشینی، روحیهای مملو از دیکتاتوری به انسانها هبه میکند، که بر پایهی مادی و طبقاتی افراد مستحکم میشود. اتحادی که به قول سی.رایت. میلز جامعهشناس آمریکایی، سهگانهی سیاست مدار و تاجر و نظامی را به شاخصهی منزلتهای اجتماعی مبدل میکند.
برای آنکه به روزگار بقایی و افت کیفی شخصیت سیاسی او فرو نغلطیم، باید تعهدات خود به مردم را از یاد نبریم و طوفان سیاست، به آسانی پَر کاه، باورها و اهداف ما را به اعوجاج نیاندازند.
یادمان نرود، حتی شطرنج باز قهار و زبردستی چون بقایی هم میتواند با آن همه لابیگری و برقراری رانتهای سیاسی، به سیاهچال نفرت مردم سقوط کند. دنیای سیاست، اینگونه است.بی تردید، همین تعهدها و پایداریها است، که اخلاق سیاسی را موجب میشود و نامهایی چون مصدق را ماندگارترین خاطره ی جمعی اذهان میکند.
باران همیشگی نیست،
مثل چشم های تو ؛
باران تمام شد.
كه عشقِت،
عين دوسو* بندمون كِرد.
گمون كِردي خوشي زير دلم زد،
بهار اومد، هواييم كِرد، رفتم!؟
نه قربونِت بشم؛ وقت بدي بود.
به صحرا سوم** اومد،
گله رُو*** شد...
كِلاغو گرگ بي پير ِ خبر داد.
آخ! نميدوني كه گرگو چي به سر داد.
خدايا اي دلم طاقت نداره.
هنو وَر لالهها خون شار شاره****.
**(SUM) سرما زدگي
***(ROU) همان بن رفتن است.كاربرد آن بيشتر هم معني با پراكنده شدن و در رفتن است.
****(SHAR) به معني جريان داشتن،سيلان داشتن.فعل و پسوند كهن فارسي است، مانند آبشار

شهرام ناظری موجود عجیبی است.از سفر فرنگ که بر میگردد، ايفل در برابرش تعظيم مي كند.او در سفري مدام است.سفري كه هيچ سويي ندارد: تبريز و تهران و كرمانشاه و قونيه و لس آنجلس و پاريس نميشناسد.سفری ناب به دیگر سو.شهرام خان یک انقلابی ست؛ انقلابي عظيم كه بر بنيان شالوده هاي سنت و هنر ايراني،مولدِ نوعي نوزايي و خلاقيت در دنياي موسيقي خواهد شد.تحرير ريتميك استاد،بدعتي ست انقلابي و خلاق كه باشور شيداگونهي مولانا و شمس در همآميخته ميشود.به زيارت شمس ميرود، قافيههاي خيزابي مولانا به تماشا ميايستند و كف ميزنند و غرق هلهله مي شوند.شهرام خان آدم دلسوزي ست! دلش براي(مصائب مولانا) هم ميسوزد.براي خلسهي عاشقانهي مولانا دل تنگ ميشود و فرياد سر ميدهد:"مرا گويي كه رايي من چه دانم،من چه دانم/چنين مجنون چرايي من چه دانم،من چه دانم".مسعود شعاري در تبريز غلغله كرد و حافظ در ديار فرنگ.بنازم چشم مستت را كه كس آهوي وحشي را ازين خوشتر نميگيرد.فرق محسن نامجو با شهرام ناظري در اين است،كه نامجو يك آنارشيست خالص است.هرج و مرج طلبي كه خودش هم نميتواند نامي براي اين اعوجاجش بگذارد؛ حيف نام موسيقي تلفيقي.اما شهرام ناظري با آن پيشينهي گهرباري كه دارد، مويزي است كه غورههايي مثل نامجو در برابر او فقط وندالهاي عالم موسيقي هستند.بگذار فسيلهاي اليگارش عالم موسيقي از خشم دندان به دندان بسايند و غرولند كنند.فضاي رخوت زدهي موسيقي ما به چنين جان بخشيدنهاي مسيحايي محتاج است. "آب حيات عشق را در رگ ما روانه كن/ آينهي صبوح را ترجمهي شبانه كن." خوشا! عشاقي چنين هنجارشكن.
تا چیزی از قلم نيافتد:
"من آگهي مناقصه دادهام براي حراج انسان،
و نرخ سود دلم، مدام نزول ميكند.
كسي آمده بود و از سهام عدالت مرگ مي ناليد.
و تورم عشق، ديوانهاش كرده بود."
از سر خط؛
"سرمايههاي دلت، ركود داشت.
تو اصلن كاسب خوبي نميشوي."
آه!من هيچگاه براي توجيه اين همه دلدادگي،
چارچوب نظري نداشتم.
و آن که صبر و نور هديه ی شکم ها می کند؛