تبليغاتX
منتقد بی چهره
شعر حسين پناهي معجوني از ديوانگي و شفافيت است. شعر او معمايي پيچيده و تكان‌دهنده از روحي آشفته است كه هرازگاهي پهلو به پهلوي آشكارترين زخم‌هاي هويت ما مي‌زند. پيچيدگي اين معما در ساختار و بافتار كلام شاعرانه او نيست. پيچيدگي در مفهومي است كه به مشابه طنزي جانكاه در سراسر اشعار او نمايان است. كلام شاعر، ساده است؛ شاعرانگي مزيتي روشنفكرانه براي سرايشگر نيست بلكه درماني است براي فاجعه‌اي انساني كه در بطن جان آشفته‌اش سيلان پيدا كرده است. (تنهايي) تنها ميراثي است كه وي بر دوش مي‌كشد. براي خاطرات ديروز مادري كه ديگر ندارد و براي تمام كودكي نداشته‌اش مرثيه مي‌سرايد. كلمات به عريان‌ترين شكل موجود بي‌پيرايه شده‌اند، صيقل خورده‌اند و آن‌قدر جلا يافته‌اند كه حس هم‌زادپنداري مخاطب را به آساني برمي‌انگيزند. جنون در درازناي واژگان قد مي‌كشد و مي‌بالد و مثل نمك، خوش‌نشين زخم‌هاي ديرسال او مي‌شود. حكايت فراتر از پرستيژ مبتذل روشنفكرانه رايجي است كه سرشار از نخوت و غرور روزمره است. حكايت، حكايت يك ژست بي‌محتوا و يك طبل توخالي نيست. حكايت، حكايت انزوايي كه تا مغز استخوان پناهي رسوخ كرده است. شاعرانگي در پناهي عاريتي نيست. واقعيتي مادرزاد در حسين پناهي جان گرفته است، با او بزرگ شده است و واژه به واژه ادبيات شاعرانه‌اش را به خود دچار كرده است. شاعرانگيِ ذاتِ حسين پناهي را بدون چشم مسلح مي‌توان نظاره‌گري كرد. پناهي بي‌واسطه شاعر است. آن‌قدر غرقه در بي‌خويشي خود است كه بي‌واهمه تمام كمبودها و بي‌قراري‌هاي درونش را در قالب كلماتي به‌غايت ساده و روزمره، به تصوير مي‌كشد. شعر او ترجمه آنات رواني است. آنچه در ضمير ناخودآگاه شاعر، بلند طغيان مي‌كند و مثل بچه‌هاي خردسال گريه مي‌كند، محصولي از زندگي شخصي او است كه تراژدي غم‌انگيز (در وطن خويش غريب) بودن اوست. شعر او بي‌وطن است؛ قابي تمام‌قد از دل‌آشفتگي‌هاي انسان معاصر است كه در چارچوب‌هاي قواعد برساخته جان مي دهد و كساني در ساحل امن اين تغزل و معاشقه، شيوه پاك و كودكانه اين مرد را، نمي‌خواهند بفهمند.
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 16:12  توسط بيژن  | 

این دیدگاه یک آقای مهربان و دل سوز و محترمی ست که این نظر رو در وبلاگ من گذاشتند!!! لطف کنید بعد از خوندنش هورا بکشید:"بابا از زمان رضاشاه تا الان میلیونها مرد ایرانی رفتن سربازی تو هم میلیونها به علاوه یک !!! چقدر ناله می کنی! حالمون بد شد از بس ننه من غریبم بازی درآوردی! نترس هیچ مرگت نمیشه! به حبس ابد که محکوم نشدی؟!! هیچ کاریش هم نمی تونی بکنی! عین همین پیرزنای شوهر مرده مدام داره مصیبت میخونه" دقت کردین دوست روانشناسمون چه قدر ملیح افاضه فرمودند. محض اطلاع عرض کنم برادر من وبلاگ معمولا آینه روح آدمیزاد است. توی همون لحظه درونت رو در بطن واژگان به تصویر می کشی. این چیزهایی هم که من نوشتم بعدها یاد آور ثانیه ها و آنات تلخ و شیرین  زندگی من خواهند شد. شما هم اگر خیلی دچار طغیان روحی!! میشی؛ راه حلش اینه که نخونی تا حرصت نگیره. گاهی فضولی و بی اجازه وارد شدن به حریم و خلوت شخصی دیگران و تازه ارائه طریق کردن  و با منش پیرانه سر به طور مشمئز کننده ای نصیحت کردن، خودش مصداق خوبی از ضعف شخصیت و کمبودهای روحی و روانی نویسنده متنی ست که با اون مواجه میشی. برای دوست مریضمون آرزوی شفای عاجل دارم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 2:9  توسط بيژن  | 

و چنان  که می دانی در بست دل با توست. حدیث نفس می گویم در این روزهای تلخ بی باران... نه ناله نمی کنم. سختم شده است که بهاری نمی شود این زمستان و تن گر نمی گیرد از تابستان خشمت... شرجی ترین شروه روی آوار نگاهت اگر بلغزد آن وقت با تو خدایی می کنم و تو نیروانای محزون من خواهی شد که گهواره می شوی برای بی تابی های جان سرگردان و آشفته ام. همین قدر می گویم که عصیان در برابر سکوت این همه شب زده، سروش خبر خوش رستن از بندهای استحمار است. برای تو می نویسم که آنی داری و از حقیقت این رسوایی تاریخی زمانی پرده بر خواهی کشید؛ که تو، تازیانه را به شرمساری جاوید کشیده ای. باقی بماند برای وقتی که شیهه می کشند این اسبهای زخمی تب دار که قرار بود تا سراب برسانند من شکسته روح را...خدا کند مثل شبهه شکاک، نقض محتومی باشی بر این جسارت محترم چرا که شک سرچشمه آزادی است. حرام باد اصالت اطاعت که رستگاران جهان همه وامدار تن زدن از اوامر آلوده اند. یاغیان سرفرازان جهانند چرا که ایستاده می میرند
+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 3:2  توسط بيژن  | 

سربازم...این دلیل نبودنم است. نیستم و گمان کنم از این نیست تر هم خواهم شد با این وضع اسفناک...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 1:33  توسط بيژن  | 

الف.

یکی به من گفت: مرده ای که نمی نویسی؟ گفتم نه اتفاقا زنده ی من نمرده است. این مرده ی من است که مسیح نمی شود و بر نمی خیزد. اساسا قرار بود شب دوم یا سوم  از گور برخیزد... اما برنخاست. فلسفه ی حیاتش دچار بحران شده بود. حلقه مفقوده را در طی تاریخ ممکنات جسته بود. دنباله کار را تا آدم ابو البشر گرفته بود. شاید این نقصان روحی از همان ابتدای خلقت به وجود آمده است. یا با تناسخی مدوام و یا با وراثتی ژنتیک قرنها در نسلهای متوالی بازتولید شده است.

ب.

مویرگهایم را موریانه خورده است. به تدریج از خودم خالی شدم. من ماندم و مشتی رویا... رویاهایی که زمانی تاج سرم بودند؛ حالا بیابانم کرده بودند. کسی مگر ماه را رصد نمیکند؟ بیابان خالی ست از خیال؟!

ج.

دل، بی دل است. در انتهای کفه نمک، شطی از ماهی های نمک سود است. عقده می کنم از بس قحطی، مادرم شده است. بزرگوارانه ترین بوسه، بوسه مرگ است اینجا.

د.

رضایت داری که باز برای چشمهای یتیمش پدری کنی؟ کاش از گور برخاسته بود این مسیح سلاخ...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 3:58  توسط بيژن  | 

اگر نيك بنگريم رفتارهاي دولت با ماهيت اصلي افكار مسولين و سياست‌ورزان ناسازگار است و اين هيبت ناشاقول درست مثل پيراهني است كه وصله پينه‌هاي ناكوكش، زهوارش را بازيگوشانه به سخره گرفته‌است. جامه ملي‌گرايي به تن دولت خدمت‌گزار راست نمي نمايد؛ حتي اگر اسفنديار رحيم مشايي، كوروش كبير در زمره پيامبران بداند و آستين افشان، فتحِ بزرگ بازگشتِ منشور حقوق بشر را به سوري عظيم تبديل كند. هنوز جراحتِ آب‌گيري سد سيوند التيام نيافته است و همين ريزه‌كاري ها است كه آدم را به ياد (دم خروس و قسم حضرت ابوالفضل) مي‌اندازد. هزاران حرف نگفته در لابه‌لاي سخنان دوست‌داران ميراث كهن ايران باقي مانده‌است و اين مصايب وقتي دوچندان مي‌شود كه كسي بخواهد از ثمره عملكرد دولت در زمينه‌ي اهمال در حفظ يادگارهاي تاريخي، مثنوي هفتاد من كاغذ بنويسد.

منشور حقوق بشر، يك بيانيه فراگير و جهان‌شمول براي همه انسان‌هاي آزاده اين كره‌خاكي است و چنان كه افتد و داني؛ اين  بازار‌گرمي‌ها و تبليغات سياسي هوا را براي مدتي مه‌‌آلود مي‌كند؛ اما بر همگان واضح و مبرهن است كه ابرهاي ابهام كه كنار بروند؛ به ياد گفته‌ي آن سلطان قجر مي‌افتيم كه(( بايد همه چيزمان به همه چيزمان بيايد.)) بايد بپذيريم كه اين نحله فكريِ بنيادگرايانه در اوايل انقلاب سر برداشته است. وقتي كه همان روزهاي نخستين، كسي احمقانه، شاهنامه را طاغوتي دانسته بود و چندان در قشري نظاره كردن و متصلب انديشيدن فرو غلطيده بود و غوطه‌ور شده بود كه گمان مي‌كرد فردوسي اين يگانه احياگر  فرهنگ ايراني، مداح شاهان بوده است و گويا در همين شلم شورباي فضاحت بار، نيت كرده‌بود كه مجسمه فردوسي را تخريب كند. احتمالا از همين جاها است كه بن‌مايه‌هاي منحوسِ فرهنگِ بي اصالتِ تحجر كم‌كم باليده‌است و جوانه زده‌است. تضادهاي نيمه مدفون سر‌ بر‌مي‌دارند و تناقض‌ها غير‌قابل كتمان مي‌شوند. حذف تاريخ سلسله‌ها و شاهان از كتب درسي مدارس، يكي ديگر از اين‌دست اقدامات شگفت‌انگيز دولت فعلي است؛ تاريخ قالبي و دست‌مالي شده‌اي كه جاي روايت حقيقيِ گذشته‌ي ما را اشغال ‌خواهد كرد. با اين رويكرد راهِ طي شده بي‌شك در مسيرِ تركستان قرار خواهد گرفت و با اين تفاسير معلوم نيست كه نسل آينده چه داشته‌هايي را در جغرافياي هويت خود ثبت خواهد كرد. بازگشت اين اثر باستاني به خاك ميهن، في نفسه پديده‌اي خوش يمن و مبارك و خجسته است. اما خدا كند كه اين منشور فقط در موزه و براي نمايش دادن و جلوه نمايي و سو استفاده‌ي ابزاري در معرض ديد مردم قرار نگيرد؛ كاش از محتواي اين سنگ حكاكي شده هم سخني به ميان آيد و در عمل هم مفاد آن به كار آيد. هميشه وعده‌هاي مسولين و سخنراني‌هاي پر طمطراق آنها، بهانه‌اي براي خبرساز شدن بوده‌است. آن چه اين وسط معمولا مغفول مي‌ماند؛ روح اين اثر بزرگ است. ادعاها و رجز خواني‌ها براي برجسته‌سازي سو‍ژه‌ها به سانِ ابرهاي غوغا است كه آسمان حقيقت براي روزگاري هر چند كوتاه مه آلود مي‌كند.‌

اما به قول اخوان ثالث: « هوا را تيره مي دارد/ ولي هرگز نمي بارد.....!»

آن چه هم اكنون با ما مي‌رود؛ بي‌ترديد با نفسِ صيانت از تمدن ديرسال ايران در منافات است و ژست ملي‌گرايي آن‌قدر به حواشي و صفات گوناگون آغشته شده‌است كه حتي اگر بخواهيم خوش بينانه هم نگاه كنيم؛ اين اقدامات با ايدئولوژي حاكم بر كليت انديشه‌هاي آشكار شده‌ي دولتيان و ديگر طيف‌هاي فكري محافظه‌كاران هم‌خواني ندارد. اگر بخواهيم با صراحت سخن بگوييم اساسا آن چه تا كنون مشاهده شده است؛ در جهت عكس اين قضيه بوده‌است. كوروش چه (ذوالقرنين) باشد و چه  تنها پادشاهي عادل مردم‌گرا باشد؛ در هر صورت آيينه تمام قد رعايت انسان است و مصداقي بارز از اعمال حاكميت بدون خشونت است. براي هم‌پوشاني كوروش كبير بيش از اين‌ها راه، صعب العبور و جان فرسا است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 23:15  توسط بيژن  | 

 واقعا آلبوم (خورشید آرزو) اثر عاشقانه و حماسی همایون شجریان و دیگران خوش نواز  از خویشتن خویش جدایم می کند و تا خود خدا می برد ادراک مرا...
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 11:48  توسط بيژن  | 

من با بسیاری هم کلام شده ام که درونشان مرگ بار بوده است و تکامل اینان محال بود؛ من جابرانه مرگ را هواخواهي مي كردم. كلام اينان فاضلاب بود و در ناصيه ايشان گمان رستگاري نمي رفت. من هم نفس ياغيان بودم و زبان در كام كشيده بودم و تصديق مي كردم و مدام هل من ناصر به مرگ پيشگان مي گفتم. چه تصوير بغرنجي از تضادهاي مدفون در قلبم سر برداشته اند. دارم تركت مي كنم اي شوق حزين... 

پ.ن: دلم براي خداوندگار حروف و حرفهاي در گلو خفته اش تنگ شده. همين و يك عالم سوته دلي...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 12:37  توسط بيژن  | 

  نبخش مرا که وطن را جویده ام در حرصی مدام که برده وار، زنجیر می شود یا مگر برادری گوشت تن برادرش را به نیش می کشد و این تعفن عافیت طلبی ست که می کشدمان... اگر پرنده ای نپرد و اگر مرداری تن از مانداب برون نکشد میمیریم. این قطعی ست که پرنده مردنی ست. دروغ نگوییم که کسی نمی تواند جنایت کند و ما را نمیراند. ما میمیریم. یا بر روی زانوان و یا شرمگین. پس اراده ای بیاب تا آن قدر باشی و بایستی و کسی به سینه مجروح باران لگد نزند.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 13:24  توسط بيژن  | 

باور کن من هنوز زنده ام. حتا اگر باران نبارد و نواله ناگزیر گردنم را کج کند... من به تو آری نخواهم گفت. تو که هیبت جنازه کشِ بی خاصیتت دارد گلوی من و سرزمینم را می فشارد. آن که باد می کارد از سیلان طوفان خیز این هامون مصیبت زده در امان نخواهد بود. باور کن که دیر یا زود از چنگال تو روانه می شوند این بغضها که نمی ترکند. این روزها که دلم هوای صبح رهایی دارد با چشمهایم آزادی را نفس می کشم و مدهوش لذت عمیق رویای فردایی فارغ از ددخویی می شوم
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 19:40  توسط بيژن  | 

اساسا اگاهی با دست بند سبز ایجاد نمی شود. برای بدست آوردن آگاهی سیاسی باید مطالعه کرد و تاریخچه جنبشهای اجتماعی ایران و دیگر کشورهای جهان را به دقت خواند و با مفاهیمی مانند رواداری و برابری و آزادی به صورت کاملا متین و علمی آشنا شد؛ و گرنه باز هم به همان بلایی دچار می شویم که در انقلاب مشروطیت و انقلاب 57 با آن مواجه شدیم و شور سیاسی به شعور سیاسی چربید . جنبش سبز باید با متن توده های مردم در ارتباط باشد و سیطره نفوذ خود را در همه لایه ها و اقشار  و به طور کلی در تمامی قاعده و راس  هرم ساختار قشر بندی جامعه گسترش دهد؛ به خصوص طبقه فرودست جامعه به علت بالقوه بودن ماهوی باید در صدر پیشتازان جنبش باشد. اختلاف طبقاتی، موتور محرکه توانمندی برای رشد تضادهای مردم با هیئت حاکمه و در نتیجه  یک انقلاب فراگیر اجتماعی ایجاد می شود که منجر به توسعه و رشد بلوغ سیاسی ایرانیان خواهد شد
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 19:55  توسط بيژن  | 

دلم گواهی می دهد که روزی این هوا پاکتر خواهد شد و روح بلوطستان آرام خواهد گرفت آن قدر که بتواند نفس بکشد و بگذارد که بگذرند این روایتهای روزگار مرگ و قهر و زجر... 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 12:23  توسط بيژن  | 

فصل، فصل ترانه مرگي است. هستي به سلاخي مي رود و گدازه هاي درون، آوازه خوان اپراي جهنمي گسستن مي شود... بدا به حال شنوندگان سونات مثله مثله کردن نان بیات در دست بی دست تهیدست. اين تمام ماجرا نيست.

ماجرا را اگر به معناي آنچه جاري شده است نگاه كني؛ رود خشن شقاوت است كه بادها و آبها را در يك جهت مي خواند؛ جهت بي جهتي. جهت خودم؛ آن هم چه خودي. خودي كه خويشتن سرگردانش را چونان بره نوزاد گرسنه اي، در زمهرير نبودن رها كرده است.كاج به كاج سپيدارهاي تبسمت را چال كن. از من و تو چه به جاي مانده وقتي كه اتحاد گرگها و شبانها، عصاره وجدان التهاب است.

بي حضانت كلاغها زمين قشنگتر است باور كن. من از قيموميت اين زاغهاي پلشت سترون بيزارم. بيا كه برويم ازين ولايت من و تو... حتا اگر آسمانش هم همين رنگ باشد. بيزارم از بي برگي تمام جنگلستانهايي كه زماني بوي نفس حيدر عمو اوغلي مستشان مي كرد و اكنون برهوت بي باوري لگدكوبشان كرده است و دريغاگوي اعتراف بايد كرد كه حالا هرزه زار تعصب و كژ انديشانه زيستنند.

ببخش آقاي شاملو. اين دفعه مجبورم (خامش منشين خداي را) سانسور كنم؛ حتي اگر در منجلاب اشك  تا خرخره هم غرقه شوي نمي توانم چيزي بگويم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 17:13  توسط بيژن  | 

  سيرجان شهر تضادهاست. از يك سو، قشري تحصيل كرده و فرهيخته وجود دارند كه يا با استفاده از پايگاه سنتيِ خانوادگي و اصالت‌هاي ناشي از آن به پيشرفتِ طبقاتي رسيده‌اند و يا با بهره‌گيري از فرصت‌ها و تلاش بي‌وقفه در راه پاسداشت امتيازها و برجستگي‌هاي اكتسابي كوشيده‌اند. ممكن آدمي در اين شهر وجود داشته باشد كه تحصيلات خاصي نداشته باشد و روند پيشرفت يا تحرك عمودي او در ساختارِ قشربندي، محصول شاخصه‌هاي فردي يا منزلتي خود فرد باشد. حتي اگر بخواهيم با چشم‌انداز نظريه‌ي «ماكس وبر» - جامعه شناس آلمانی-  پيش رويم ساختارِ طبقاتي از سه عنصر تشكيل شده است: ثروت، قدرت و منزلت. ثروت يا زمينه‌ي ارثي دارد و يا از يك تلاش بي‌وقفه‌ي اقتصادي كه استمرار داشته است، به وجود مي‌آيد. مثال بارز آن در سيرجان، فرزندانِ خوانين كهن (فئودال‌ها) كه مبناي ساختار اقتصادي آن‌ها، اقتصاد كشاورزي است. سقفِ مالكيت چندصدهكتاري اراضي زيركشت در اين شهر، بازگوي خان‌زادگي اين افراد است. روي ديگر سكه، آدم‌هايي هستند كه پيشينه و سابقه‌ي آن‌ها نشان‌گر آن است كه روند انباشت سرمايه محصول دسترنج خود شخص است. مثلا فردي كه تا دو دهه پيش و يا كمتر شغلي كاذب و كم‌درآمد داشته است و بعدها با توسل به راه‌هاي مشروع و يا حتي غير مشروع، صاحب ثروت قابل توجه­اي شده است. قدرت و منزلت مفاهيم عيني و ملموسي نيستند، كمي و قابل سنجش هم نيستند. اين مفاهيم را نمي‌شود در ترازو گذاشت و وزن كشي كرد. اما اگر با ديدي عمقي و درون‌گرا به بررسي اين مفاهيم بپردازيم، مي‌بينيم كه قدرت و منزلت، ارتباط شديد و همبسته‌اي با هم دارند. مثلا فردي كه تا ديروز كارمندِ پايين رتبه‌اي بوده است در جريان يك رخداد خاص، ارتقاء شغلي پيدا مي‌كند و مي‌تواند بر زيردستان خود اِعمال سلطه كند. يادمان نرود كه سلطه و اِعمال قدرت، از روياهاي سحرانگيز بشر امروز است. حتي ممكن است اين اقتدار محصولِ يك روند انتخاباتي باشد. اين مساله شايان ذكر است كه سيرجان به علت ساختار عشيره‌اي حاكم بر آن هيچ‌گاه نتوانسته است از شاخصه‌هاي يك دموكراسي واقعي و سالم برخوردار باشد؛ چرا كه گاهي تعصبات قومي- قبيله‌اي و محبوبيت‌هاي فاميلي و منطقه‌اي بر آگاهي و تحصيلات فائق آمده است. باز كردن بيشتر اين معضل، خارج از حوصله‌ي اين مقال است.  اما به صورت خلاصه و ساده می­توان گفت که تحصیلات تنها شرط کافی و لازم برای ایجاد آدم­هایی توانمند و تاثیرگذار به لحاظ اجتماعی نیست؛ اما به هر حال جامعه مدنی از آدم­هایی تشکیل شده است که سعی می کنند سرمایه­های فرهنگی خود را افزایش دهند. بخش مهمی از سرمایه فرهنگی، نحوه تربیت فرد و روند جامعه­ پذیری شهروند در اجتماع است. وقتی فرد، فقر فرهنگی داشته باشد و نتواند تحلیل منطقی و جامع از رویدادها و وقایع داشته باشد؛ از سرمایه فرهنگی کمتری برخوردار است و راحت­تر مورد سلطه قرار می­گیرد. شاخص سرمایه فرهنگی از سوی نظریه پرداز و جامعه شناس فرانسوی، «پی یر بوردیو» عرضه شده است.
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 11:27  توسط بيژن  | 

بعد از غیاب تلخ تو، کدام رستگار می نوازد دل آشفتگان و عاصیان را؟ وقتی که نیستی شیخ جسور؛ بی تو تمام روزها، سبز است. شنیدم گروهی تو را شیخ ساده دل خوانده بودند. روح زخم خورده ات را بنازم که در روزهای بی باران، از شور می گفتی و از سرود سواران دشت امید...

تو از فرو رفتن دم زدی. تو ثابت کردی که "انسان، دشواری وظیفه است". تو شرف را به جیفه دنیایی نفروختی و در اوج اقتدار، غزل ترانه آزادی را سرودی.

ایران خاتون این روزها خیلی غمگین است که تو رفته ای و عده ای دارند به چارمیخ می کشند خاک غریبش را.

کاش روزی بیاید که تقوا سنج بعضی ها از کار بیافتد و هیچ انسانی به خاطر نوع عقیده اش ، در بند نشود.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 18:54  توسط بيژن  | 

پایانی هست؛ باور کن که هست. بر آتش این دوری این صبوری آبی هست... صد البته که جویبارها به رود می پیوندند و صد البته که زندگان به صبح کلامی عاشقانه خواهند اموخت و اما کلام تو، ترانه ست. بیانی عاشقانه است . تلنبار می شود کلام در موطن جان تو، تو در هر هزار سلام بی وقفه عشق را زنجیر می کشی و عشق بازی بی پایانی می کنی با من که دلم را کوک دلت کرده ام و تصور ذوب می شود در حضور تو. می بوسم آن اسم اعظم را...


پی نوشت؛ سالها پس از نوشت! : اردشیر جان! نه عزیزم اسمش اعظم نیست. اسمش ترمه است...!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 17:49  توسط بيژن  | 

شوخی روایتی است از دل مشغولی های یک دگراندیش. که درشرایطی کاملا غیر منطبق با درونیات و آرمان هایش  زندگی می کند. کوندرا قوالی روایتی را مشحون از واکاوی شخصیتهای درهم و بر همشان میآغازد. لودویک که جبر زمانه را نمی پذیرد و از گنجای جانش  اندیشه مخالفت با سیستم استبدادی بلوک شرق را احساس می کند و درکرسی دانشگاهی اش مسیر سوسیالیسم را تعبیه شده درمشی مصلوب جلجتا می داند. هلنا؛ زنی مهجور در آستانه فصلی سرد. دگماتیسم حزبی و ساختار توتالیتر حزب کمونیستِ موطنِ این آدمها، از آنان چرخ دنده هایی ساخته است که به صورت آدم آهنی در خدمت امیال رژیم  هستند. آینده خوب از آن کسانی است؛ که درکارخانه آدم سازی حزبِ نا رهایی بخش! کمونیست چک، به گوسفندهایی بله قربان گو تبدیل شده اند. بن مایه رمان شوخی، استالینیسم و تحقیر مدامی است که برادر بزرگتریعنی سوسیال امپریالیسم و سرمایه داری دولتی شوروی به صورت تحقیرآمیز و از بالا به پایین به بلوک شرق تحمیل کرده است. سوسیالیسمی که قرار بوده است به صورت فرهنگی و به صورت روندی ادامه دار به شکل آگاهی طبقاتی دربطن توده ها و خلقهای جهان ودر قالب انقلابی فراگیر طی الارض کند و ژرفنای لایه های  اجتماعی را در بربگیرد؛ با شقاوت دایی یوسف استالین، مولود حاکمیتهایی خشونت بار و احمقانه و افتضاح می شود. دستگاه انگیزیسیون و تفتیش عقاید این کلیسای پرولتاریایی و اختراع نظامهای نفس گیر، عقیم و بسته و پلیسی در حقیقت استحاله آرمان زحمتکشان و رنجبرانی است که خود صادقانه تن به مسلخ ها و گولاک ها سپردند.آنها ندانستند که نمی توان آزادی و برابری را با آمپول به جامعه ای تزریق کرد. آنها در این جهل مرکب همواره غوطه میخوردند که کلید کارخانه تولید انسانهای تراز نوین در اختیار آنها است. انقلابیون خسته جان اروپای شرقی نمی دانستند که چیزی به اسم فراشد جامعه پذیری وجود دارد که فلسفه آموزش و پرورش و از همه مهمتر کارکرد نظام فرهنگ موجد ساختار آن است. آنها نفهمیدند یا نخواستند بفهمند. فروپاشی دیوار برلین قواعد وهمهای ایدئولوژیک را  در هم ریخت وثابت کرد نمی شود ملتی را فریز کرد و آنها را در فقر مطلق قرار داد و به آنها وعده فلاح و رستگاری در بهشت موعود داد؛ وقتی که تنگناهای مادی و سیاسی تمامی بارقه های پیشرفت را از بین می برد و آنها به جای بهشت، تجسد مجسم جهنم را می بینند.شوخی روایتی مشوش است و جشن فولکلوریک سواری شاهان ؛ جشنی چندش آور. پایان تراژیک ارکستر بی انگیزه ،صلابت بیان کوندرا را یاددآور می شود.شوخی را در بستر ذهنتان میزبانی کنید و موسم تلخ  بی هویتی مردمان چک را  در آن روزگار ، نظاره گری...    

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 14:31  توسط بيژن  | 

این روزها همین که نیستم با جماعت و غرقه در خودم؛ چه قدر  خجسته ام. رفتن در ذات نادیده و شارح ناگفته ها شدن ناب ترین است بی شک. این روزها با کسی نیستم. مثل کسی نیستم. فراغ خودم را دارم. دلم به حال روزگار تلخ مردمانم می سوزد. دق مرگ می شوم از حال بد دلشدگان. تا صبح خواب ندارم از غم بی سایه شدن انبوه صف در صف کهورها و بی مادر شدن شروه ها و سلاخی شدن همه بره های فصل شبان مرگی...
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 18:37  توسط بيژن  | 

در كوچه باغ،

    گنجشك هاي بي سر،

                          بر فراز انار گس،

                              از طعم سرب پر و خالي مي شوند؛

در بيابان گدازان،

                    عقابان آزمند،

                      تن ياغي را تجربه مي كنند.

 و در صحراكاري ِ پودنه و آويشن،

                  چشم ِ كشيده ي آهويي،

                                 تصوير گرگ هاي بزخو را،

                                                        تفسير مي كند...

اين است مرثيه هاي تلخ مادري ام،

                           در سرزمين سوخته...!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 16:41  توسط بيژن  | 

روسیه کشور خوبی ست. از آن کشورهایی ست که از زمان خاندان رومانف ها و تزارهای خون آشام و مهندس مهدی کرنسکی(همان مهندس بازرگان روسها در نقش نخودی و میان بر دولت موقت)  تا مرحوم لنین و گورباچف و اکنون حضرت پوتین و حاج آقا مدودوف کشور زمختی بوده است. از همان وقت که تمام هم و غم آنها، دسترسی به آبهای گرم عمان و خلیج مامانی فارس بود؛ پدر کشتگی به خصوصی با کشور ما داشته اند. به جز مرحوم لنین که حال اساسی به ملت ایران داد و به وسیله کمیسریای جنگ خود یعنی جناب مشتی تروتسکی، یوغ قراردادهای استعماری و استثماری و استحماری! را از گلوی ما برداشت. نور به قبرش ببارد! تازه بگذریم که روسها  تعابیر عجیب و غریب و خشنی از  فلسفه مارکس دادند  که اگر خود مارکس زنده بود و دیده بود خان دایی یوسف استالین را؛ ترکیده بود از شدت در وطن خویش غریبی این مرام روسی. مثال ناب قضیه عناد با ایرانی ها، همین شیخ پاگون دار خودمان، حاج آقا پوتین است؛ که دارد نقش لیاخوف کبیر را بازی می کند و مجلس و دولت و  رای مردم را به مثابه نماد و سمبل دموکراسی و ارزش نهادن به شعور جمهور ملت را به توپ می بندد و استبداد، پشت بند استبداد... البته از آدم کثیفی مثل او که به روسهای فلک زده هم رحم نمی کند و در خفا منتقدین را قصابی می کند؛ توقعی نیست. صد البته باید اول از همه چیز از زعمای مهر ورز پرسید که "مگر آدمی نبودی؟ که اسیر دیو گشتی؟!"

کی  این اجانب دست از دامان این ملت روزگار سیاه بر می دارند؟ تو بگو جان عزیزت! چه هنگام ملت زخم خورده، می تواند نفس بکشد؟

پ.ن:به قول ما استان کرمانی ها، خدا نخل روسیه را کل و بود از روی زمین بردارد. اسباب زحمت البته.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 12:15  توسط بيژن  | 

نه؛ نه؛ نه؛ نه؛ نه... حلال نخواهي شد و اين خون در پس زمينه دامانتان خواهد ماند. سياهي اين بد كاري، روزگارت را نفله خواهد كرد... خدا به قلب پاك بچگي هاي دلت رحم كند كه تو ديريست روحت را سوزانده اي...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 21:56  توسط بيژن 

بایست بر قله خویشتن...خویشتنی که از یاد رفته است. دیریست مرده است؛ خدایی دارد اما نه این نزدیکی ها. خدایی که فراموشش کرده. خدایی که در جنگهای بشر غایب است. خدایی که در سلاخی های شکنجه گران خواب است. خدایی که در تیرباران لورکاها و  گلسرخی ها و سلطان پورها و دیگر دیگر باشان حضور نداشته است. خدایی که بر قله من فراز شده است و حالا انگشت در چشم ما می کند. خدایی که خیلی وقت است دارد شمار قربانیان بی گناه غلتان در خیابانها را می شمارد.

 

من از من بریده ام. باور کن که دلم خیلی تاب ندار است از بس که تیر خلاص خورده شده. هوا، هوای عاشقی است. اما کدام عشق. کدام معشوق. معشوقهای حرامی. که به چشم بر هم زدنی رهایت می کنند و رها می کند خود را در سگرمه ابروهای جماعت. معشوق هایی که با شبنم خون من قد می کشند و بر بشارت بدشگون فریب خود می بالند و در ازاله بکارت انسانیت و دل بستگی دست داشته اند.

 

هی! من اعتراف می کنم مجرمم. هم دست سایه ها بوده ام. سایه هایی به شکل من. به شکل تو؛ در همین حدود حوالی. سایه هایی که گر می گیرند وقتی که خون مردگی سیمای دریا پریان را می نگرند. سایه هایی در بطن اثیری خدایانشان به تناسخ رسیده اند...

سایه هایی پیچیده در مُثل افلاطونی تحول خواهی. غرقه در سایه روشن آن خورشید که در لجه تمامیت خواهی آنها جان می کند. آنانی  که در جایگاه خدا نشسته اند و دارند خلق را به چار میخ می کشند و این معنای صریح جنایت است. جنایتی علیه ما؛ علیه مایی که هنوز به تمامی "ما" نشده ایم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 19:18  توسط بيژن  | 

پدرم هنوز درد می کشد... زخمهایش کهنه اند. این روزها پدرم مقیم بیمارستان است. دلم تنگ است؛ برای انسان، برای عشق و برای رهایی.

عددها برایم به رقصی جاودانه هبوط می کنند.۱۷ سال معلمی و سپس پاکسازی،۴ سال زندان،۲۰۰ ضربه نوازش شلاق، بیش از ۲۰ سال اعدام کسان و تبعید اجباری خانواده در سراسر جهان!

کلیه هایش سالهاست که پروتئین دفع می کنند... سالهاست که به خاطر مبارزه اش از همه حقوق شهروندی محروم است. نزدیک به ۳ دهه تلاش کرده بود که یادگاریهای زندان راور را از همه پنهان کند.  اما حالا دیگر غمهایش سرریز کرده و دارد آزارش می دهد. این روزهای تلخ، بسیارانی را می بینم که هم تبار پدر منند.

 آن چنان ثروتی نیاندوخت و به قول خودش آن روزها که تصفیه شده بود، خودش مانده بود و حقوق معلمی مادر؛ مادری که مجبور بود صبایش را در هرم تن گداز کویر به نیش بکشد تا پدر به بند کشیده، از پشت میله ها کودک را نوازش کند...

خیلی چیزها را مدیون اویم؛ کتابخانه اش که اعتبار جهان را برای من دارد و چشمهای عسلی پدرم  که اگر چه درد دارند اما ناموس زمینند و تن رنج کشیده اش که شمیم خوش آزادی خواهان تاریخ را یادآور می شود. بیش از یک قرن نبرد بی امان میان استبداد و آزادی...

یادم است ۶،۵ سالم بود که با  خواندن شاهنامه سواد دارم کرد! باور کن هنوز هم در اضطراب شهادت سهراب خوابم نمی برد. راستی رستم از پس خون سهراب که هنوز گرم است در خیابان انقلاب؛ نفس می کشد؟ 

   

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 0:25  توسط بيژن  | 

با قلب ما چه رفته است؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 17:20  توسط بيژن  | 

تقدیم به آزادی؛ سوگ ترانه ی شب کور میهنم

 

رج به رج،

           مرگ است

                      بر تن زمین سوخته ی این خیابانها

لب به لب،

              تاول است

                         بر پوست زخم خورده ی این پیاده روها

آونگ می شود لاشه ی باران

                               بر هرم تن گداز کویر؛

                                                و رعشه ی احتضار،

                                                           روح واحه را در برمی گیرد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 19:37  توسط بيژن  | 

تقدیم به جوانان به خون خفته ی میهنم

 

پرنده تا صبح نخواند

   پرنده لب نزد تا صبح...

               تا صبح هر چه سرود و سروده،

                          در ژرفنای سینه اش محبوس مانده بود...!

آخر چگونه بخواند؟

       وقتی که شاه بیت غزلش،

                                در یک گلوی مدفون محبوس مانده است.

آه ای پرنده خونین!

   در سوگ او،

                      یک سینه قلب بی تپش بخوان...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 14:28  توسط بيژن  | 

به هرزگی های تو رحم نخواهم کرد...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 20:14  توسط بيژن 

مادر بزرگم را  ۲ روز پيش به خاك امانت دادم... گفتند کسی که محرم است بیاید پایین. باورم نشد كه رفتم و كمك به گور كن كردم. بيچاره ضجه مي زد كه بگو من را هم بيامرزند. آن زیر توی گور گرم بود؛ تن او نه؛ گور گرم بود و كم نفس. حرارت، سینه‌ام را در فوج غبار خاکستری قبرستان می‌سوزاند.حوالي خاك خاطره،خاك شد. ۵ قلوه سنگ كوچك را زير سرش گذاشتم. همو بود. چهره، چهره‌ي خودش بود... كمي سپيد كرده بود و بي جاني، لبانش را داغي صعب بسته بود. نكير و منكر هم بي قراري مي كردند تا من بروم. از لحد كه بيرون آمدم؛ سروها و كاج‌ها و سپيدارهاي حسين آباد را ديدم كه چه قدر وارسته شده بودند. طاق متانت آسمان شکسته بود و من هم به دنبال هوسانه‌ی بی دغدغه نفس کشیدن، راه افتادم توی آبادی. خنده بر لب شب خشكيد. دچار انبوهي اين همه مرگ ماندم.

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 16:58  توسط بيژن  | 

نمايشگاه عرضه ي محصولات، جايگاهي براي بروز پديده مصرف زدگي است.مصر ف زدگي نمايانگر طبعي اجتماعي است كه ميل به خريد را درمردم نشان مي دهد. اين كه قدرت خريد مردم تاچه حد است و به چه ميزان مي توان توازن ميان عرضه و تقاضا را در نمايشگاه توزيع محصول به قيمتي پايين تر از نرخ بازار مشاهده كرد؛ نكته اي قابل توجه است. حضور وسيع تود ه ي مردم، دراين گونه مكان ها در هر جايگاه طبقاتي كه باشند و هر ميزان از سرانه ي درآمدها به آنها تعلق داشته باشد؛ امري منحصر به فرد است.

كمي دقيق تر كه مي شوي؛ هجوم توده ها به نمايشگاه هاي توزيع محصولات از تبعات سياست هاي دولت نهم است كه با اتكا به انباشت سرمايه هاي نفتي و با شعار توزيع عادلانه ثروت، صدارت امور ملك را دست گرفته است؛ متاسفانه عملكرد ضعيف اين دولت سبب شده است تاخواستهاي مردم در حد برآورده كردن نيازهاي اوليه متوقف شود و سرمايه هاي مادي و اجتماعي خانواده ها در حد كاميابي هاي بي رونق باشد؛ به اين معنا كه فشارهاي مادي و اقتصادي بنيان خانواده ها را به لحاظ انسجام، تحت شعاع قرارمي دهد و قرباني هاي اين اجتماع آلوده به جزنسل نويني نيستند كه سهم آنها ازآتيه ي ابهام آلود كمتر و كمتر مي شود.

اندوه بزرگ طبقات اجتماعي، كه بر مركب لخت فروپاشي با سرعت غير قابل باور به سوي سراشيبي تباهي و فرو پاشي پيش مي روند؛ اين است که با اين وصف كه از فضاي بغرنج وبي ثبات و معلق، سهم آنها از آينده چيست؟ آيا مصرف بي حد و حساب و غلتيدن در وادي مصرف زدگي خور ه اي براي نابودي تعالي و انديشه ی ايرانيان نخواهد بود؟ خانواده ي ايراني به مثابه ي جيب گشادي شده است كه حضوركالاي بنجل در آن بسيار است و خروجي تفكر و سازندگي بسيار ناچيز...

با اين حساب خيل افسردگاني كه به جامعه افزوده مي شوند خارج از شمار آمارهاي رسمي است. وقتي زحمت و تلاش آدم ها به صورت ملموس در دست آنها نباشد؛ فروخوردگي و عقد ه هاي رواني سبب ساز نوعي بيگانگي با ديگراعضاي جامعه مي شود كه فرد اصولا خود را متعلق به جامعه نمي داند و احساس غريبگي با ديگران مي کند و اگر اين زخم درمان نشود؛ ازدرون پوسيده ايم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 4:13  توسط بيژن  | 

وقتي انسان پيرو عقيده خاصي باشد و خود را وامدار منش وبينش سياسي منحصر به فردي بداند؛ خود را ملتزم مي‌كند كه شرايط و آداب آن مرام را در زندگي فردي و جمعي خود اجرا كند.در كشورهاي توسعه يافته كه جامعه مدني در آنها ريشه دوانده است و احزاب و تشكل‌هاي غير دولتي، توليد كننده قشر پيشتاز و پيش‌آهنگِ اجتماع هستند، معمولا خط ومرزها و جهت‌گيري‌ها بيان‌گرعيار فهم و درك انسان‌هايي است كه خود را در آرايش فكري وانديشگي جامع سهيم مي‌دانند. براي نمونه يك عضو حزب دموكرات مسيحي در آلمان، فردي كمونيست نيست و يا عضو شوراي مركزي حزب سبز‌ها، رياست كارخانه چوب‌بري و ساخت ابزار آلات چوبي را بر عهده ندارد.

متاسفانه كشورهاي جهان سوم به علت محيط تنش‌زا و ملتهبي كه دردهه ازعمر سياسي آن يا يك انقلاب روي مي‌دهد و يا كودتاي نظامي، دولت سرهنگان را بر كرسي صدارت مي‌نشاند يا شورش‌هاي دسته جمعي عامل ناآرامي و هرج ومرج مي شود و بحران‌هاي اقتصادي و اجتماعي درآن‌ها بيداد مي‌كند؛ عقايد، آرا، آمال و مرام‌هاي سياسي در ظرف‌هاي مكاني زماني مختلف به سهولت آب خوردن دگرگون مي‌شود، كمتر كسي پيدا مي‌شود كه صاحب ديدگاه خاصي باشد.

علم سياست در كالبد شكافي خيزها و انقلابات سياسي مفهومي به نام ( ترميدور) را عرضه مي‌كند كه در آن به يك باره موج بلند دگرگوني‌ها فرو مي‌نشيند و مواضع فعالين سياسي 180 درجه تغييير مي كند. طرفداران اقتصاد دولتي، به‌ يك آن عاشقان سينه‌چاك خصوصي سازي مي‌شوند يا آنها كه دستي در بنيادگرايي، جزم انديشي و ارتودوكسي داشته‌اند، در كسري از ثانيه به آدم‌هايي تبديل مي‌شوند كه در حيطه ی زندگي فردي و براي اعضاي خانواده خود هم، بهشت آزادي و دموكرات منشي مي‌شوند.

بسياري از نظريه‌پردازان جامعه‌شناسي سياسي معتقد هستند، كه يكي از دلايل و زمينه‌هاي فرهنگ آلوده استبدادي در ايران، عدم ثبات فكري سياست‌مداران و توده‌هاي مردم است. دكتر فريدون آدميت اين بحران را (آشفتگي فكري) مي‌نامد.مردماني كه تا قبل از 28 مرداد سال 1332 طرفدار برنامه‌هاي آزاد‌مردي چون دكتر مصدق بودند و قيام 30 تير آنها زبان‌زد روشنفكران و انقلابيون و روزنامه‌نگاران جهان بود، در روز كودتا، وي را تنها گذادند و به ارذل واوباش و تن‌فروشان بدنام مجال آن را دادند كه يكي از مردمي‌ترين دولت‌هاي تاريخ ايران را سرنگون كنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 3:36  توسط بيژن  |