![]() |
یکی به من گفت: مرده ای که نمی نویسی؟ گفتم نه اتفاقا زنده ی من نمرده است. این مرده ی من است که مسیح نمی شود و بر نمی خیزد. اساسا قرار بود شب دوم یا سوم از گور برخیزد... اما برنخاست. فلسفه ی حیاتش دچار بحران شده بود. حلقه مفقوده را در طی تاریخ ممکنات جسته بود. دنباله کار را تا آدم ابو البشر گرفته بود. شاید این نقصان روحی از همان ابتدای خلقت به وجود آمده است. یا با تناسخی مدوام و یا با وراثتی ژنتیک قرنها در نسلهای متوالی بازتولید شده است.
ب.
مویرگهایم را موریانه خورده است. به تدریج از خودم خالی شدم. من ماندم و مشتی رویا... رویاهایی که زمانی تاج سرم بودند؛ حالا بیابانم کرده بودند. کسی مگر ماه را رصد نمیکند؟ بیابان خالی ست از خیال؟!
ج.
دل، بی دل است. در انتهای کفه نمک، شطی از ماهی های نمک سود است. عقده می کنم از بس قحطی، مادرم شده است. بزرگوارانه ترین بوسه، بوسه مرگ است اینجا.
د.
رضایت داری که باز برای چشمهای یتیمش پدری کنی؟ کاش از گور برخاسته بود این مسیح سلاخ...
اگر نيك بنگريم رفتارهاي دولت با ماهيت اصلي افكار مسولين و سياستورزان ناسازگار است و اين هيبت ناشاقول درست مثل پيراهني است كه وصله پينههاي ناكوكش، زهوارش را بازيگوشانه به سخره گرفتهاست. جامه مليگرايي به تن دولت خدمتگزار راست نمي نمايد؛ حتي اگر اسفنديار رحيم مشايي، كوروش كبير در زمره پيامبران بداند و آستين افشان، فتحِ بزرگ بازگشتِ منشور حقوق بشر را به سوري عظيم تبديل كند. هنوز جراحتِ آبگيري سد سيوند التيام نيافته است و همين ريزهكاري ها است كه آدم را به ياد (دم خروس و قسم حضرت ابوالفضل) مياندازد. هزاران حرف نگفته در لابهلاي سخنان دوستداران ميراث كهن ايران باقي ماندهاست و اين مصايب وقتي دوچندان ميشود كه كسي بخواهد از ثمره عملكرد دولت در زمينهي اهمال در حفظ يادگارهاي تاريخي، مثنوي هفتاد من كاغذ بنويسد.
منشور حقوق بشر، يك بيانيه فراگير و جهانشمول براي همه انسانهاي آزاده اين كرهخاكي است و چنان كه افتد و داني؛ اين بازارگرميها و تبليغات سياسي هوا را براي مدتي مهآلود ميكند؛ اما بر همگان واضح و مبرهن است كه ابرهاي ابهام كه كنار بروند؛ به ياد گفتهي آن سلطان قجر ميافتيم كه(( بايد همه چيزمان به همه چيزمان بيايد.)) بايد بپذيريم كه اين نحله فكريِ بنيادگرايانه در اوايل انقلاب سر برداشته است. وقتي كه همان روزهاي نخستين، كسي احمقانه، شاهنامه را طاغوتي دانسته بود و چندان در قشري نظاره كردن و متصلب انديشيدن فرو غلطيده بود و غوطهور شده بود كه گمان ميكرد فردوسي اين يگانه احياگر فرهنگ ايراني، مداح شاهان بوده است و گويا در همين شلم شورباي فضاحت بار، نيت كردهبود كه مجسمه فردوسي را تخريب كند. احتمالا از همين جاها است كه بنمايههاي منحوسِ فرهنگِ بي اصالتِ تحجر كمكم باليدهاست و جوانه زدهاست. تضادهاي نيمه مدفون سر برميدارند و تناقضها غيرقابل كتمان ميشوند. حذف تاريخ سلسلهها و شاهان از كتب درسي مدارس، يكي ديگر از ايندست اقدامات شگفتانگيز دولت فعلي است؛ تاريخ قالبي و دستمالي شدهاي كه جاي روايت حقيقيِ گذشتهي ما را اشغال خواهد كرد. با اين رويكرد راهِ طي شده بيشك در مسيرِ تركستان قرار خواهد گرفت و با اين تفاسير معلوم نيست كه نسل آينده چه داشتههايي را در جغرافياي هويت خود ثبت خواهد كرد. بازگشت اين اثر باستاني به خاك ميهن، في نفسه پديدهاي خوش يمن و مبارك و خجسته است. اما خدا كند كه اين منشور فقط در موزه و براي نمايش دادن و جلوه نمايي و سو استفادهي ابزاري در معرض ديد مردم قرار نگيرد؛ كاش از محتواي اين سنگ حكاكي شده هم سخني به ميان آيد و در عمل هم مفاد آن به كار آيد. هميشه وعدههاي مسولين و سخنرانيهاي پر طمطراق آنها، بهانهاي براي خبرساز شدن بودهاست. آن چه اين وسط معمولا مغفول ميماند؛ روح اين اثر بزرگ است. ادعاها و رجز خوانيها براي برجستهسازي سوژهها به سانِ ابرهاي غوغا است كه آسمان حقيقت براي روزگاري هر چند كوتاه مه آلود ميكند.
اما به قول اخوان ثالث: « هوا را تيره مي دارد/ ولي هرگز نمي بارد.....!»
آن چه هم اكنون با ما ميرود؛ بيترديد با نفسِ صيانت از تمدن ديرسال ايران در منافات است و ژست مليگرايي آنقدر به حواشي و صفات گوناگون آغشته شدهاست كه حتي اگر بخواهيم خوش بينانه هم نگاه كنيم؛ اين اقدامات با ايدئولوژي حاكم بر كليت انديشههاي آشكار شدهي دولتيان و ديگر طيفهاي فكري محافظهكاران همخواني ندارد. اگر بخواهيم با صراحت سخن بگوييم اساسا آن چه تا كنون مشاهده شده است؛ در جهت عكس اين قضيه بودهاست. كوروش چه (ذوالقرنين) باشد و چه تنها پادشاهي عادل مردمگرا باشد؛ در هر صورت آيينه تمام قد رعايت انسان است و مصداقي بارز از اعمال حاكميت بدون خشونت است. براي همپوشاني كوروش كبير بيش از اينها راه، صعب العبور و جان فرسا است
پ.ن: دلم براي خداوندگار حروف و حرفهاي در گلو خفته اش تنگ شده. همين و يك عالم سوته دلي...
فصل، فصل ترانه مرگي است. هستي به سلاخي مي رود و گدازه هاي درون، آوازه خوان اپراي جهنمي گسستن مي شود... بدا به حال شنوندگان سونات مثله مثله کردن نان بیات در دست بی دست تهیدست. اين تمام ماجرا نيست.
ماجرا را اگر به معناي آنچه جاري شده است نگاه كني؛ رود خشن شقاوت است كه بادها و آبها را در يك جهت مي خواند؛ جهت بي جهتي. جهت خودم؛ آن هم چه خودي. خودي كه خويشتن سرگردانش را چونان بره نوزاد گرسنه اي، در زمهرير نبودن رها كرده است.كاج به كاج سپيدارهاي تبسمت را چال كن. از من و تو چه به جاي مانده وقتي كه اتحاد گرگها و شبانها، عصاره وجدان التهاب است.
بي حضانت كلاغها زمين قشنگتر است باور كن. من از قيموميت اين زاغهاي پلشت سترون بيزارم. بيا كه برويم ازين ولايت من و تو... حتا اگر آسمانش هم همين رنگ باشد. بيزارم از بي برگي تمام جنگلستانهايي كه زماني بوي نفس حيدر عمو اوغلي مستشان مي كرد و اكنون برهوت بي باوري لگدكوبشان كرده است و دريغاگوي اعتراف بايد كرد كه حالا هرزه زار تعصب و كژ انديشانه زيستنند.
ببخش آقاي شاملو. اين دفعه مجبورم (خامش منشين خداي را) سانسور كنم؛ حتي اگر در منجلاب اشك تا خرخره هم غرقه شوي نمي توانم چيزي بگويم...
تو از فرو رفتن دم زدی. تو ثابت کردی که "انسان، دشواری وظیفه است". تو شرف را به جیفه دنیایی نفروختی و در اوج اقتدار، غزل ترانه آزادی را سرودی.
ایران خاتون این روزها خیلی غمگین است که تو رفته ای و عده ای دارند به چارمیخ می کشند خاک غریبش را.
کاش روزی بیاید که تقوا سنج بعضی ها از کار بیافتد و هیچ انسانی به خاطر نوع عقیده اش ، در بند نشود.
پی نوشت؛ سالها پس از نوشت! : اردشیر جان! نه عزیزم اسمش اعظم نیست. اسمش ترمه است...!
شوخی روایتی است از دل مشغولی های یک دگراندیش. که درشرایطی کاملا غیر منطبق با درونیات و آرمان هایش زندگی می کند. کوندرا قوالی روایتی را مشحون از واکاوی شخصیتهای درهم و بر همشان میآغازد. لودویک که جبر زمانه را نمی پذیرد و از گنجای جانش اندیشه مخالفت با سیستم استبدادی بلوک شرق را احساس می کند و درکرسی دانشگاهی اش مسیر سوسیالیسم را تعبیه شده درمشی مصلوب جلجتا می داند. هلنا؛ زنی مهجور در آستانه فصلی سرد. دگماتیسم حزبی و ساختار توتالیتر حزب کمونیستِ موطنِ این آدمها، از آنان چرخ دنده هایی ساخته است که به صورت آدم آهنی در خدمت امیال رژیم هستند. آینده خوب از آن کسانی است؛ که درکارخانه آدم سازی حزبِ نا رهایی بخش! کمونیست چک، به گوسفندهایی بله قربان گو تبدیل شده اند. بن مایه رمان شوخی، استالینیسم و تحقیر مدامی است که برادر بزرگتریعنی سوسیال امپریالیسم و سرمایه داری دولتی شوروی به صورت تحقیرآمیز و از بالا به پایین به بلوک شرق تحمیل کرده است. سوسیالیسمی که قرار بوده است به صورت فرهنگی و به صورت روندی ادامه دار به شکل آگاهی طبقاتی دربطن توده ها و خلقهای جهان ودر قالب انقلابی فراگیر طی الارض کند و ژرفنای لایه های اجتماعی را در بربگیرد؛ با شقاوت دایی یوسف استالین، مولود حاکمیتهایی خشونت بار و احمقانه و افتضاح می شود. دستگاه انگیزیسیون و تفتیش عقاید این کلیسای پرولتاریایی و اختراع نظامهای نفس گیر، عقیم و بسته و پلیسی در حقیقت استحاله آرمان زحمتکشان و رنجبرانی است که خود صادقانه تن به مسلخ ها و گولاک ها سپردند.آنها ندانستند که نمی توان آزادی و برابری را با آمپول به جامعه ای تزریق کرد. آنها در این جهل مرکب همواره غوطه میخوردند که کلید کارخانه تولید انسانهای تراز نوین در اختیار آنها است. انقلابیون خسته جان اروپای شرقی نمی دانستند که چیزی به اسم فراشد جامعه پذیری وجود دارد که فلسفه آموزش و پرورش و از همه مهمتر کارکرد نظام فرهنگ موجد ساختار آن است. آنها نفهمیدند یا نخواستند بفهمند. فروپاشی دیوار برلین قواعد وهمهای ایدئولوژیک را در هم ریخت وثابت کرد نمی شود ملتی را فریز کرد و آنها را در فقر مطلق قرار داد و به آنها وعده فلاح و رستگاری در بهشت موعود داد؛ وقتی که تنگناهای مادی و سیاسی تمامی بارقه های پیشرفت را از بین می برد و آنها به جای بهشت، تجسد مجسم جهنم را می بینند.شوخی روایتی مشوش است و جشن فولکلوریک سواری شاهان ؛ جشنی چندش آور. پایان تراژیک ارکستر بی انگیزه ،صلابت بیان کوندرا را یاددآور می شود.شوخی را در بستر ذهنتان میزبانی کنید و موسم تلخ بی هویتی مردمان چک را در آن روزگار ، نظاره گری...
در كوچه باغ،
گنجشك هاي بي سر،
بر فراز انار گس،
از طعم سرب پر و خالي مي شوند؛
در بيابان گدازان،
عقابان آزمند،
تن ياغي را تجربه مي كنند.
و در صحراكاري ِ پودنه و آويشن،
چشم ِ كشيده ي آهويي،
تصوير گرگ هاي بزخو را،
تفسير مي كند...
اين است مرثيه هاي تلخ مادري ام،
در سرزمين سوخته...!
کی این اجانب دست از دامان این ملت روزگار سیاه بر می دارند؟ تو بگو جان عزیزت! چه هنگام ملت زخم خورده، می تواند نفس بکشد؟
پ.ن:به قول ما استان کرمانی ها، خدا نخل روسیه را کل و بود از روی زمین بردارد. اسباب زحمت البته.
بایست بر قله خویشتن...خویشتنی که از یاد رفته است. دیریست مرده است؛ خدایی دارد اما نه این نزدیکی ها. خدایی که فراموشش کرده. خدایی که در جنگهای بشر غایب است. خدایی که در سلاخی های شکنجه گران خواب است. خدایی که در تیرباران لورکاها و گلسرخی ها و سلطان پورها و دیگر دیگر باشان حضور نداشته است. خدایی که بر قله من فراز شده است و حالا انگشت در چشم ما می کند. خدایی که خیلی وقت است دارد شمار قربانیان بی گناه غلتان در خیابانها را می شمارد.
من از من بریده ام. باور کن که دلم خیلی تاب ندار است از بس که تیر خلاص خورده شده. هوا، هوای عاشقی است. اما کدام عشق. کدام معشوق. معشوقهای حرامی. که به چشم بر هم زدنی رهایت می کنند و رها می کند خود را در سگرمه ابروهای جماعت. معشوق هایی که با شبنم خون من قد می کشند و بر بشارت بدشگون فریب خود می بالند و در ازاله بکارت انسانیت و دل بستگی دست داشته اند.
هی! من اعتراف می کنم مجرمم. هم دست سایه ها بوده ام. سایه هایی به شکل من. به شکل تو؛ در همین حدود حوالی. سایه هایی که گر می گیرند وقتی که خون مردگی سیمای دریا پریان را می نگرند. سایه هایی در بطن اثیری خدایانشان به تناسخ رسیده اند...
سایه هایی پیچیده در مُثل افلاطونی تحول خواهی. غرقه در سایه روشن آن خورشید که در لجه تمامیت خواهی آنها جان می کند. آنانی که در جایگاه خدا نشسته اند و دارند خلق را به چار میخ می کشند و این معنای صریح جنایت است. جنایتی علیه ما؛ علیه مایی که هنوز به تمامی "ما" نشده ایم.
عددها برایم به رقصی جاودانه هبوط می کنند.۱۷ سال معلمی و سپس پاکسازی،۴ سال زندان،۲۰۰ ضربه نوازش شلاق، بیش از ۲۰ سال اعدام کسان و تبعید اجباری خانواده در سراسر جهان!
کلیه هایش سالهاست که پروتئین دفع می کنند... سالهاست که به خاطر مبارزه اش از همه حقوق شهروندی محروم است. نزدیک به ۳ دهه تلاش کرده بود که یادگاریهای زندان راور را از همه پنهان کند. اما حالا دیگر غمهایش سرریز کرده و دارد آزارش می دهد. این روزهای تلخ، بسیارانی را می بینم که هم تبار پدر منند.
آن چنان ثروتی نیاندوخت و به قول خودش آن روزها که تصفیه شده بود، خودش مانده بود و حقوق معلمی مادر؛ مادری که مجبور بود صبایش را در هرم تن گداز کویر به نیش بکشد تا پدر به بند کشیده، از پشت میله ها کودک را نوازش کند...
خیلی چیزها را مدیون اویم؛ کتابخانه اش که اعتبار جهان را برای من دارد و چشمهای عسلی پدرم که اگر چه درد دارند اما ناموس زمینند و تن رنج کشیده اش که شمیم خوش آزادی خواهان تاریخ را یادآور می شود. بیش از یک قرن نبرد بی امان میان استبداد و آزادی...
یادم است ۶،۵ سالم بود که با خواندن شاهنامه سواد دارم کرد! باور کن هنوز هم در اضطراب شهادت سهراب خوابم نمی برد. راستی رستم از پس خون سهراب که هنوز گرم است در خیابان انقلاب؛ نفس می کشد؟
رج به رج،
مرگ است
بر تن زمین سوخته ی این خیابانها
لب به لب،
تاول است
بر پوست زخم خورده ی این پیاده روها
آونگ می شود لاشه ی باران
بر هرم تن گداز کویر؛
و رعشه ی احتضار،
روح واحه را در برمی گیرد...
پرنده تا صبح نخواند
پرنده لب نزد تا صبح...
تا صبح هر چه سرود و سروده،
در ژرفنای سینه اش محبوس مانده بود...!
آخر چگونه بخواند؟
وقتی که شاه بیت غزلش،
در یک گلوی مدفون محبوس مانده است.
آه ای پرنده خونین!
در سوگ او،
یک سینه قلب بی تپش بخوان...
نمايشگاه عرضه ي محصولات، جايگاهي براي بروز پديده مصرف زدگي است.مصر ف زدگي نمايانگر طبعي اجتماعي است كه ميل به خريد را درمردم نشان مي دهد. اين كه قدرت خريد مردم تاچه حد است و به چه ميزان مي توان توازن ميان عرضه و تقاضا را در نمايشگاه توزيع محصول به قيمتي پايين تر از نرخ بازار مشاهده كرد؛ نكته اي قابل توجه است. حضور وسيع تود ه ي مردم، دراين گونه مكان ها در هر جايگاه طبقاتي كه باشند و هر ميزان از سرانه ي درآمدها به آنها تعلق داشته باشد؛ امري منحصر به فرد است.
كمي دقيق تر كه مي شوي؛ هجوم توده ها به نمايشگاه هاي توزيع محصولات از تبعات سياست هاي دولت نهم است كه با اتكا به انباشت سرمايه هاي نفتي و با شعار توزيع عادلانه ثروت، صدارت امور ملك را دست گرفته است؛ متاسفانه عملكرد ضعيف اين دولت سبب شده است تاخواستهاي مردم در حد برآورده كردن نيازهاي اوليه متوقف شود و سرمايه هاي مادي و اجتماعي خانواده ها در حد كاميابي هاي بي رونق باشد؛ به اين معنا كه فشارهاي مادي و اقتصادي بنيان خانواده ها را به لحاظ انسجام، تحت شعاع قرارمي دهد و قرباني هاي اين اجتماع آلوده به جزنسل نويني نيستند كه سهم آنها ازآتيه ي ابهام آلود كمتر و كمتر مي شود.
اندوه بزرگ طبقات اجتماعي، كه بر مركب لخت فروپاشي با سرعت غير قابل باور به سوي سراشيبي تباهي و فرو پاشي پيش مي روند؛ اين است که با اين وصف كه از فضاي بغرنج وبي ثبات و معلق، سهم آنها از آينده چيست؟ آيا مصرف بي حد و حساب و غلتيدن در وادي مصرف زدگي خور ه اي براي نابودي تعالي و انديشه ی ايرانيان نخواهد بود؟ خانواده ي ايراني به مثابه ي جيب گشادي شده است كه حضوركالاي بنجل در آن بسيار است و خروجي تفكر و سازندگي بسيار ناچيز...
با اين حساب خيل افسردگاني كه به جامعه افزوده مي شوند خارج از شمار آمارهاي رسمي است. وقتي زحمت و تلاش آدم ها به صورت ملموس در دست آنها نباشد؛ فروخوردگي و عقد ه هاي رواني سبب ساز نوعي بيگانگي با ديگراعضاي جامعه مي شود كه فرد اصولا خود را متعلق به جامعه نمي داند و احساس غريبگي با ديگران مي کند و اگر اين زخم درمان نشود؛ ازدرون پوسيده ايم.
وقتي انسان پيرو عقيده خاصي باشد و خود را وامدار منش وبينش سياسي منحصر به فردي بداند؛ خود را ملتزم ميكند كه شرايط و آداب آن مرام را در زندگي فردي و جمعي خود اجرا كند.در كشورهاي توسعه يافته كه جامعه مدني در آنها ريشه دوانده است و احزاب و تشكلهاي غير دولتي، توليد كننده قشر پيشتاز و پيشآهنگِ اجتماع هستند، معمولا خط ومرزها و جهتگيريها بيانگرعيار فهم و درك انسانهايي است كه خود را در آرايش فكري وانديشگي جامع سهيم ميدانند. براي نمونه يك عضو حزب دموكرات مسيحي در آلمان، فردي كمونيست نيست و يا عضو شوراي مركزي حزب سبزها، رياست كارخانه چوببري و ساخت ابزار آلات چوبي را بر عهده ندارد.
متاسفانه كشورهاي جهان سوم به علت محيط تنشزا و ملتهبي كه دردهه ازعمر سياسي آن يا يك انقلاب روي ميدهد و يا كودتاي نظامي، دولت سرهنگان را بر كرسي صدارت مينشاند يا شورشهاي دسته جمعي عامل ناآرامي و هرج ومرج مي شود و بحرانهاي اقتصادي و اجتماعي درآنها بيداد ميكند؛ عقايد، آرا، آمال و مرامهاي سياسي در ظرفهاي مكاني زماني مختلف به سهولت آب خوردن دگرگون ميشود، كمتر كسي پيدا ميشود كه صاحب ديدگاه خاصي باشد.
علم سياست در كالبد شكافي خيزها و انقلابات سياسي مفهومي به نام ( ترميدور) را عرضه ميكند كه در آن به يك باره موج بلند دگرگونيها فرو مينشيند و مواضع فعالين سياسي 180 درجه تغييير مي كند. طرفداران اقتصاد دولتي، به يك آن عاشقان سينهچاك خصوصي سازي ميشوند يا آنها كه دستي در بنيادگرايي، جزم انديشي و ارتودوكسي داشتهاند، در كسري از ثانيه به آدمهايي تبديل ميشوند كه در حيطه ی زندگي فردي و براي اعضاي خانواده خود هم، بهشت آزادي و دموكرات منشي ميشوند.
بسياري از نظريهپردازان جامعهشناسي سياسي معتقد هستند، كه يكي از دلايل و زمينههاي فرهنگ آلوده استبدادي در ايران، عدم ثبات فكري سياستمداران و تودههاي مردم است. دكتر فريدون آدميت اين بحران را (آشفتگي فكري) مينامد.مردماني كه تا قبل از 28 مرداد سال 1332 طرفدار برنامههاي آزادمردي چون دكتر مصدق بودند و قيام 30 تير آنها زبانزد روشنفكران و انقلابيون و روزنامهنگاران جهان بود، در روز كودتا، وي را تنها گذادند و به ارذل واوباش و تنفروشان بدنام مجال آن را دادند كه يكي از مردميترين دولتهاي تاريخ ايران را سرنگون كنند.