![]() |
اين نداي نَه من است؛ نداي نسلِ من است ؛ در لفافه ي عرياني ِ مدرنيته و پست مدرنيته ، من همه را گم كرده ام . همه، هويت من بود: (شناسنامه ي باطله اي كه سمساري ناخلف آبش كرد.) پدر هنوز نمي داند كه در دايره المعارفِ من تنگنا، يعني آنچه كه مرا باز مي دارد تا نتوانم ازكلمه و ايجاز واژگان به تمامي سخن بگويم . مادر هنوز نمي داند كه دست درازي من به فتاوي عاشقانه ي تاريخ نانوشته ي يك نسل حاصلِ بيهودگي هاي من نيست . من همه ي درس هايم را از بَرَم؛ باور نمي كنيد؛ تاريخِ ما هميشه فراز و نشيب روزگارِ كساني بوده است كه تمنايي جز تغيير نداشته اند. قباي نگفتن ما خيلي وقت است كه عورت پوشِ استبدادِ كلمات ديگران نمي شود. جهلِ مركبِ اين تفاخر روشنفكرانه ما را باز داشته است كه تقلايي نه چندان عظيم براي ساختن بنايي محكم بكنيم كه در آرزوي سال هايي دور نسلِ قرباني بود.
پــيـر تــبـعـيدي احمدآباد زماني نه چندان دور – كه از حافظه ي تاريخي ِماي بزرگوار برود - ثابت كرد كه آنچه خونِ سياهِ مردمان اين ديار است نه ديگري را شايد ، كه تو را بايد ؛ تو ، اين يك دستِ بي صدا كه به ترنم جاودانه ي صد هزار دست، چونان دستي مسيحايي؛ بر قامتِ اين سپنج ِ ناسازگار تقديري دگرگونه خواهي زد.
زماني اخوان به احمد شاملوي بزرگ خرده گرفته بود كه آنچه تو او را هنجاري نوتراش مي خواني و سبكِ ( شعرِ سپيد ) توست تنها بر قامتِ تو ساز مي آيد و نه بر قامتِ آيندگاني كه پيشينه ي استخوان خورد كرده ي تو در وادي ادب و فرهنگ و هنر را ندارند ... .
ترانه ي ناموزون تغيير براي مايي كه الفبايِ تغيير را نياموخته ايم، حديث مردي مي شود كه قرآن را به ندايي بد وكژ مي خواند و تلنگر ظريفي كه به او مي گفت: »گر تو قرآن بدين نمط خواني / ببري رونق مسلماني...!« روايت شفاهي نسل من از اين جا آغاز مي شود (در به دري ديرينه ي فرهنگِ كهن دياري كه از ديرباز (نقد) را بر نمي تابيدند و به صحنِ علنيِ جامعه رخصتِ دگر انديشانه بودن را نمي دادند.) خردمندي كه در صراط مقدر گام نمي نهد، بزهكاري ست؛ كه پيشاپيش نسخه اش پيچيده شده است. كم نبوده اند منصور حلاج هايي كه پروردگار نزديكتر به رگِ گردنِ خويش را در خويش- يا به سخني ديگر در كيسه ي رداي سوده ي خويش- مي جستند و من و تو، آشنايان تازه بيگانه شده، در مراسم به صليب كشيدنِ انسان، پاره خشتِ جماعتِ همرنگ شونده را نثارشان مي كرديم.
اگر چنين شود و چنين باشد، هوسِ (نقد) در اعوجاجِ (نقدينگي ابتذال) مي خشكد. خرده نگيريد، كه تلخ مي نويسم و زبانم طعم تيغ دارد، ذائقه ي تاريخي ام مرا...؛
ادبيات شفاهي من و تو پر است از [...]؛ زير سبيلي ردش نكنيد. اين زنگ خطر است. براي هاشور كشيدن روي اصل مسئله دير شده است. براي آن ها كه مانده اند فكري كنيد. به قول احمد شاملو- شاعر نستوه و استوار- : »انسان دشواريِ وظيفه است.« آنچه كه تو را به زيستن متعهد كرده است! همين است.
من و تو به گفتنِ (حرف نگفته) مؤمنيم. نگذاريد اين (حرفِ نگفته) خاموش و فراموش شود. اين مجال براي من- در محاكماتي مستمر- و تو – در نقدي پيشرو و سازنده- گامي خواهد بود، تا در اين فضاي متعين همواره گفتنِ (حرف نگفته) را وجدان كنيم.
16 آذر براي اين مرز و بوم ، سر فصل نويني بود: دگرديسي فرهنگ، فرهنگ سياسي فرهيختگان دانشگاهي، تحول آرمان هاي جامعه ي دانشجويي، راديكاليسم انقلابي و در نهايت شكل گيري جنبش دانشجويي.
تضاد سياسي- اجتماعي بين طبقه ي حاكم و جنبش دانشجويي هر لحظه به مرحله ي بحراني تر مي رسد و تشكل هاي سياسي – انقلابي عملكرد سياسي خود را معطوف به كانون پرالتهاب ايران يعني دانشگاه ها مي سازند و تيغ دو دم دانشجو يعني تحصيلات آكادميك در خدمت پراكسيس اجتماعي در مي آيد. اين جنبش در سال هاي پس از انقلاب نيز ادامه پيدا مي كند تا اينكه در زمان انقلاب فرهنگي از سرعت پيشروي آن كاسته مي شود. تا قبل از سال هاي اوليه دوران رياست جمهوري سيد محمد خاتمي، جنبش علائم حياتي خود را داشت، اما در آن سال هاي به خصوص، يكباره براي جريان همه گير مردم سالاري و دموكراتيزه كردن حداكثري زيرساخت ها و نهادها، جنبش دانشجويي تاثيرگذارترين مركزيت درنهضت اصلاح طلبانه شد.
در ديدگاه "هربرت ماركوزه" نظريه پرداز و جامعه شناس مكتب فرانكفورت، دانشجويان و اساتيد و اصولا قشر فرهنگي جوامع در قرن 21 نقشي همانند پرولتر آگاه و انقلابي قرن 19 و 20 را دارد.
شيوه ي تحليل او شايد به نظر كمي آرماني برسد، اما نكته ي مهم تفكر او، برجستگي دانشجو و جنبش دانشجويي در تحولات آتي است.
اين جنبش موثر كه با روند القائي، واسطه ي ميان توده ي مردم و روشنفكران است، مي تواند در شكل گيري تمامي تحركات متهور و آزاديخواه تاثيري انكارناپذير داشته باشد. جنبش دانشجويي در ايران بعد از 18 تير 1378 دچار خمودي و رخوت شد و عملا بر اثر تنگناهاي موجود كاركرد اصلي خود يعني آگاهي رساني را از دست داد و عملكرد آن به تريبون هاي آزاد و غيرآزاد و جلسات محدود خلاصه شد.
طرفه تر آن كه بخشي از تشكل هاي دانشجويي به صورت بازوي دولت در دانشگاه درآمدند و اصولا ويژگي نقد و دگرگون سازي در آن ها تعطيل شد. فضاي فعلي در دانشگاه ها به شدت غيرسياسي است و اكثريت دانشجويان مشاركت وسيع سياسي خود را از دست داده اند. سر به زيري و سكوت فعالان دانشجويي ناشي از هر چه باشد لطمه بزرگي به استمرار مبارزه براي عدالت و آزادي مي زند و دود ناشي از اين بي تحركي و انفعال به چشم مسببين انسداد و ضعيت جاري در مملكت خواهد رفت.