تبليغاتX
منتقد بی چهره
نیچه می گوید:این که من تو را دوست دارم،به تو هیچ ربطی ندارد...!!!

نظرتان را راجع به این مطلب به من بگویید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 21:45  توسط بيژن ادبی  | 

 

سنت بافتي تركيبي ست، كه از ويژگي هاي سامان يافته ي جوامع در امتزاج با محيط و خلقيات آن ها پديد آمده است. تا به حال  بسيار شنيده ايد، كه به طور مثال آلماني ها مردماني تند خو و نژاد پرست هستند و يا اين كه انگليسي ها مردماني مقيد به ديسيپلين و آداب و رسوم تثبيت شده و اهل  مماشات و سياست هستند. سنت ها ريشه در تاريخ و احوالات متبلور در رويكردها و ساختارهاي تاريخي دارند.

سنت تار و پودي مبتني بر پديده هايي دارد؛ كه خرد جمعي و ژرفناهاي طبقاتي  آن ها  را نهادينه كرده است. تفكري كه از اين منبع نشأت  بگيرد؛ تفكري ست، كه هنجارها و باورهاي عامه آن را با معيارهاي خود هضم مي كنند و برون داد اين مبادله تفكرِ(سنت بنيان) ناميده مي شود.

بسياري از  سنت ها در روند تكامل اجتماعي  راهِ اضمحلال را در پيش مي گيرند و در روند تكويني، سنت جديد را در دامان خود پرورش مي دهند. مدرنيته پديده اي معلق و انتزاعي نيست؛ پديده اي ست كه نطفه ي آن حاصل  انتشار و ترويج ساختار  رو به پيش جوامع و زايش بنيان هاي نوين تمدن است. با اين رويكرد، مدرنيته فرزندِ حرامزاده ي سنت نيست؛ بلكه همان گونه كه سنت موجب حفظ  و بقاي زيرساخت هاي تمدني جوامع مي شود، مدرنيته نيز تبلور امروزين قواعد  و ساختارهايي ست؛  كه براي بقا در طوفان تغيير تلا ش مي كنند. اگر اين داده ها را بپذيريد؛ در مي يابيد،  كه تضاد عينيت يافته يِ! سنت و تجدد از اساس منطق متجسمي  ندارد. بلكه سنت پس از نوسازي، به صورت عاملي تخريبي عمل مي كند  و خود گوركن لاشه يِ محتضر خود مي شود.

مدرنيته اولين تاثيري كه دارد، دگرگون سازي هنجارها و باورهاي عامه و هدايت آن ها به معبري ديگر است. حساس ترين ضربه ي مدرنيته بر پيكر هنر و آفرينش هاي هنري وارد مي شود. از اين جهت حساس، كه ساختارهايِ هنري، كه بر شالوده هاي سنتي بنا شده اند، در شكننده ترين وضعيتِ ممكن قرار مي گيرند. انقلابِ مدرنيته هواداران خود را به ساختار شكني دعوت مي كند. ادبيات معاصر كشاكش اين دو نوع بنياد  تفكر را در يك نبرد طولاني تجربه كرده است. ادبياتِ  پارسي نيز از اين قاعده مستثني نيست.  نهضتي كه با ورود نيما يوشيج  در عرصه ي شعر امروز به وجود آمد؛ دور خيزي بود، كه بر چكاد شعرِ متعهد قرار گرفت. انسانيتي كه از (خودِ انتزاعي) بيرون آمد و در پيكره يِ   (خودِ متعين) متناسخ گرديد. از اين پس مولوي و حافظ و سعدي، مصداقِ تبلورِ سنتِ ماندگار در شعر پارسي شدند و نوآمدگان مصداق مولودي شدند،  كه مولّد مفاهيمي بديع وبكر بودند. آثار ماندگار نيما، آثار پسا نيمايي كه هر كدام از آن ها در جهاني ويژه گام مي نهادند، امتدادِ انقلابِ مدرنيته در شعر امروز بودند.

پس از دو مفهوم، مفهوم جديدي به وجود آمد؛ اين مفهوم چاره جويي تقابل سنت و مدرنيسم را  در راه حل سومي مي ديد. اين راه حل بيان مي كرد، كه ما وارد عصري جديدي شده ايم. عصري كه شاكله ي آن   بر منحني توسعه ي علم و فن آوري با سرعتي مافوق تصور بنا نهاده شده بود. آن ها اين عصر را پست مدرنيته ناميدند.

از ديدِ آن ها قوانين قاعده مند  و فُرمها (صُوَر) و مقيدات و چارچوبهاي مدرنيته قفسي بود، كه مي بايست  آن را در هم فرو كوبيد. از ديدِ آن ها در مقابل  تكثرِ تئوري ها و عمل هاي اجتماعي (پراكسيس) به نوعي نقشِ  انسان- محور  و فاعليت از انسان آگاه گرفته شده است و مدرنيته با اين همه ضعف و تضاد قامتش خم  شده است و بهتر آن است، كه جشنِ انهدام او را هر چه زودتر برگزار كرد. اين ديدگاه نقش بازيگري را ازانسان پسا مدرن مي گيردوبه او نقش تماشاچي يا حداكثر ياري رسان در امور و روندها را مي  دهد. اين روند، روندِ انحطاطِ مدرنيته است. روندي كه مولف پيشاپيش مرگ حضور  و عدم امضاي خود زيرِ اثر را  اعلام مي كند  و از طغيان و تكثرِ هرمنوتيك (علم تفسير) استقبال مي كند و آغوش خود را براي همه ي دشنام ها و ستايش ها باز مي كند. در اين تفكر آنچه اهميت دارد؛ انديشه مندرج در اثر نيست، بلكه ارج در تفسيري ست؛ كه مخاطبِ پيش داوري كننده آن را عرضه مي كند.

كمالِ مفهوم وپديده عينيت ندارد، آنچه مقصود اين مكتب است- اگر اصولاً مكتبي در اين عصر وجود داشته باشد!؟- است، تكامل (evoulation) مي باشد.

در شعر امروز ايران شاخصه ها و نمادهاي مدرنيته كساني چون شاملو ، اخوان، فرخزاد ، خويي ، مصدق و ... هستند. ودر شعر پسا مدرن شاخصه ها كساني چون رويايي، براهني ،احمدي و ... هستند.

دعوايِ ميان مدرنيسم  و پست مدرنيسم همان قدر بي ارزش است، كه دعوايِ ميان سنت و مدرنيسم ؛ چرا كه اصولاً چيزي به نام پست مدرن از بطن تفكرِ مدرن متولد شده است و روند نوسازي هيچ گونه ساختارگراييِ تثبيت شده اي را بر نمي تابد. شعر پست مدرن ايران، از پست مدرنيسم تنها عدم پاسخ گويي به مخاطب و عدم مسووليت پذيري اجتماعي را آموخته است. طبيعت گرايي فانتزي و توصيف هاي نامعقول با استفاده از الهامات سبك هندي از ويژگي هاي متناقض نما (پارادوكسيكال) شعر پست مدرن امروزين است. شعر پست مدرن درد اجتماعي را در ساختار خود بيان نمي كند، درد او تنها بازي با كلمات وابراز وجود با طعمِ شاعرانه است. بيان نامفهومِ روابط اجتماعي و دامن زدن به روابطِ شهواني (پُرونوگرافيك) و بيان جسارت آميزِ مسايل قبيح از ويژگي هاي برجسته ي ِاين مكتب است. اگر اين شعر در دام اعوجاج يا در هم ريختگي تصاوير و ايماژهاي  ناقص و ابتر نيفتدو ذهنيتي بي حاصل و كژ تراش را القاء نكند، مي تواند ماندگاري و حضور مستمر خود را – حداقل در دوره ي و بازه اي از زمان- تثبيت كند و گر نه بازي با واژگان و ابداع آفرينش هاي ناكوك هيچ خدمتي به جامعه اي نمي كند.، كه هويتِ شعري خود را مديون كساني مي دانند، كه تعهد به بازسازي و نوآفريني انسان و جامعه را همواره در رأس هرمِ فكري خود پذيرفته اند. تلقين بي حاصلِ اصوات و روندِ ناتمامِ عقلانيت و فرو رفتن در ماليخوليايِ منزوي كننده، ناشي از پسابِ تفكري است، كه در ميانه ي راه مانده است؛ اين شاعر نه مدرن است و نه پست مدرن ! روحي سرگردان است، كه گهگاه از هپروت به عالمِ خاكي و ناسوتي مي آيد وشعر- معمايي مي سرايد و مي رود!؟... از عوامل ترويج اين شعرِ بي محتوا مي توان چند دليل عمده را برشمارد: اول اين كه سالاران وپيشوايان و پيشاهَنگان(آوانگارديسم) تفكرِ هنري و ادبي اين مرز و بوم ديگر وجود فيزيكي ندارند؛ اوجِ ترويجِ اين شعر زماني ست،كه شاملو ها و اخوانها دار فاني را وداع گفته اند. دوم اينكه مجلات و نشريات ادبي و هنري هم پيمانانِ نيمه سري داعيه دارانِ شعر پست مدرن هستند. سوم اينكه شطحيات احمدرضا احمدي و آثاري از اين قبيل خدمت فراواني به شكسته شدن حريم و ضوابط سرايش شعر نو كرده اند واصولا اسطوره شكني ازاين آثار شروع شده است. دلايل ديگري را نيز مي توان بر شمارد، اما كليت اين دلايل به وجود همين خلاء در شعر نو اشاره دارد. اگر اين روند مبتذل ادامه پيدا كند و گره هاي زباني و دشواري ارتباط با مخاطب-كه از آفات و ويروسهايِ پست مدرنيته است.- در شعر پارسي انتشار يابد، سنتِ پاكِ شعرِ متعهد از ميان خواهد رفت. زماني(پابلو پيكاسو) ، هنر را سلاحي براي روزِ نبرد مي دانست و اعلام كرده بود، كه هنر وسيله اي براي تزيينِ خانه ي سرمايه دار(بورژوا) نيست. انديشه اي هنري كه (ژان پل سارتر) از آن به عنوان هنرِمتعهد نام مي بردو بزرگاني چون (پابلو نرودا) و (فدريكو گارسيا لوركا) آن را براي مبارزه با استبداد و ظلم وبي عدالتي به كار بردند ؛ بازيچه اي شنگول و حيران نيست، تا در دام مغالطات و واژه بازي بيافتد. اگر چيزي در امتداد شاملوئيسم و تفكر او مانده باشد، همين حس فعال و متعهدي ست، كه با آگاهي طبقاتی وبا رويكردِ دگرگون سازي در خدمت اجتماع و انسان است. اين تفكري ست كه در جريده ي عالم دوام آن ثبت شده است.   

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 15:50  توسط بيژن ادبی  | 

روحيه ي استبدادي ما ايراني ها سابقه ي طولاني دارد؛ چند هزار سال حكومت هاي استبدادي مانع  از روحيه ي آزاديخواه و دموكراتيك براي ما شده اند. روحيه ي ما از فضاي تاريخي و شرايط طبيعي و سياسي (ژئوپلوتيك) ما نشأت مي گيرد. خيزش و تحرك جدي هنگامي در لايه هاي اجتماعي ايجاد مي شود، كه شرايط استبدادي در اوج و نهايت خود باشد و سوپاپ هاي اطمينان براي حفظ وضعيت موجود، اثر گذاري خود را از دست داده باشد بحث اصلي بر سر روحيه ي استبدادي ست، روحيه اي كه فرد بنا به ويژگي هاي فرهنگي و رواني و گاهي حتي منزلتهاي اجتماعي و سياسي خود، خرد جمعي را در سلسله مراتب فكري و عملي خود نمي پذيرد و به ديدگاه ديگران اصولاً وقعی نمي گذارد.

در ساختار خانواده، پدر ديكتاتور، با آن روحيه ي استبدادي خاص، سلطنت واقعي خود را اجرا مي كند و به اعضاي خانواده اش حكم مي راند. فرهنگ استبدادي از همين نقطه، در روابط ما شكل پيدا مي كند و به عنوان بخش مهمي از فرهنگِ كامه نهادينه مي شود. پاتك هاي اجتماعي ما براي عدم وقوع چنين رخدادي قابل تامل است، ما گاهي از آن طرف بام فرو مي غلتيم و به طور مثال به هرج و مرجِ فرزند گرايي افراطي روي مي آوريم كه آن نيز از مظان اتهام و (غلط پنداري) مبرا نيست.

خانواده استبدادي اول قدم براي جامعه ي استبداد زده است. صراحت بيان، نقد بي پروا و كوشش براي حل مسئله توسط سيستم شورايي خانواده، راه حل هاي موجود براي برطرف كردن روحيه ي يكه سالار (توتاليتر) هستند . اضمحلال جمع و روحيه ي دگرخواهانه با رشد قارچي اين تفكر آغاز مي گردد. پس از نهادينه شدن روحيه ي استبدادي من و تو بت هايي مي شويم، كه با تلنگري، هر چند ظريف و آهسته مي شكند و عملاً انعطاف و اينرسيِ واقع گرايانه خود را از دست مي دهيم و صداي شكستن شخصيت نيمه تمام ما، به طور مداوم طنين انداز مي شود. معلمي كه با شاگردان خود كاملاً مستبدانه رفتار مي كند و تفكر و اصالت خلاقيت را نمي پذيرد، نيز دراين زمره است. اين روند چه در سيستم دانشگاهي و چه در سيستم آموزش و پرورش و چه در هر جايگاه ديگري مخرب است به طور مثال هنرمندي كه با اتكا به سواد آكادميك، ديگران را نفي مي كند و هنرمندِ ديگري كه به استناد گنجينه ي كتاب هاي خوانده شده بر اسب ابهت و غرور مي تازد، هر دو گمراهان اين وادي هستند و روحيه ي استبدادي از آن ها افرادي ساخته است، كه درهمين نقطه متوقف شده اند و امكانِ كمال و پيشرفت برا ي آن ها منتفي است. در هر صورت نقد و روحيه ي دموكراتيك و تساهل و تحمل صداي دگر انديش باعث مي شود تا بقاياي پوسيده ي روحيه ي استبدادي از ما خارج شود و غليان ذوق و استعداد بخردانه ترين شكل ممكن به وجود به وجود آيد.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 12:27  توسط بيژن ادبی  | 

گفته اند که رسانه ها رکن چهارم دموکراسی هستند. باید به این نکته اذعان داشت که تنها در صورتی رسانه ها به عنوان یکی از اهرمهای دموکراتیک در جامعه عمل می کنند که خود نیز از بافتی دموکراتیک برخوردار باشند. رسانه ای که عملاً ًاز منابع دولتی تغذیه می شود وبه صورت ساختارمنددر هیبت «رسانه وابسته» عمل می کند،نمی تواند از کیفیت رسانه ی آزاد برخوردار باشد . تعبیر « رسانه ی بی غش » را نیز به همین منظور به کارمی برم . رسانه ی بی غش رسانه ای ست که از طریق رخنه در افکار عمومی و جهت دهی به باورهای عامه در جهت اعتلای دموکراسی و ارزشهای ناب آن حرکت می کند . هنگامی که در فضای بسته،  قدرت نقد از رسانه ها گرفته شود و انسداد سیاسی ، اجتماعی و فرهنگی ایجاد شود ،رسانه ها تبدیل به روابط عمومی سازمانهای بوروکراتیک می شوند، که در عین حال به بقای انگلی خود از طریق رپرتاژهای خبری وآگهی ها ادامه می دهند . این رسانه ها با آگهی های انحصاروراثت و مناقصه و مزایده تنها به درد درآمدزایی برای صاحبان جراید می خورند و عینیت رسالت آگاهی رسانی خود را از دست می دهند.

مماشات با جریانات مطرح و برجسته ی سیاسی و اقتصادی از این رسانه ها ، رانت خواران و بنگاههای چانه زنی می سازد ، که از هویت مطبوعاتی و رسانه ای تنها لوگوی آن را حفظ کرده اند. «رسانه ی بی غش » در وضعیت بسته ، عملاً موجودیت خود را از دست خواهد داد و به ابزاری برای تکثیرمنزلت و ثروت صاحبان پایگاههای اجتماعی برتر تبدیل خواهد شد . ارباب جراید در چنین روزگاری تنها به خبرهای استرلیزه اکتفا می کنند و در برابر نابسامانی ها همواره خوش بینی خود را ابراز می کنند . این رسانه ها الگوی عمل خودرا با افت و خیزهای سیاسی و اجتماعی تنظیم می کنند و بقای آنان به صورتی از پیش نوشته تضمین شده است . مطبوعه و جریده ای بدین شکل از مجله های مبتذل نیز بدتر است . زیرا آنان به نوعی موضع خویش را مشخص کرده اند . مطبوعات محلی اکثراً به این اپیدمی گرفتار می شوند و چنبره ی مسایل اقتصادی ، آنان را به سوی این اضمحلال هدف می کشاند . در چنین صورتی پویایی از عناصر مفقوده جامعه می شود و دموکراسی به مذبح می رود . چاره جویی در برابر این چالش دگردیسی به سوی رسانه ی بی غش است . رسانه ای که هدفمند از همه ی راهکارها برای نقد راه گشا استفاده کرده و به عنوان ارگان طبقاتی عمل نمی کند . جامعه ی باز ، رسانه ی آزاد را می طلبد و رسانه ی آزاد باید دارای تئوری و عملکرد باشد وگرنه عدم هدفمندی به جریاناتی می انجامدکه قبلاً گفته شد . اگر رسانه آزادانه به نقد نپردازد و فضای باز برای آزادی بیان نباشد، جامعه سیکل بسته ای را طی می کند که هیچگونه توسعه و ترقی در آن وجود نخواهد داشت

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 12:22  توسط بيژن ادبی  | 

نگاه کردو زمزمه کرد:

دخترک چشمهای بیخودی داشت.

آبستن درد بود،

              که شاعر خسته سرود:

     (کبوتر پریده، 

                    بر بام ما هیچچگاه باز نمیگردد.)

شحنه ها دوره ام کرده اندو

                                     مدام تسبیح نشانم میدهند.

حرامزاده خداحافظ!

دیگر رهایم کن...

                     هنوز بوی خون میدهد گلوی این بچه های سرراهی!

بگذار بمیرد مرد بی غصه...!

                            مگر نمیدانی:

                                         این رعشه تن آفتاب است،

                                                                       بر بالای دار.

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 20:48  توسط بيژن ادبی  | 

نمیدانم چه کسی این را سروده است.اگر شما میدانید.کمکم کنید.فقط میدانم شهرام ناظری این شعررا با صدای دیوانه کننده ی ولوله انگیزش در کاستغم زیبا خوانده است.

ارام دل مرا بخوانید

                 بر مردم چشم من نشانید

آوازه ی عشق من شنیدید

           اندازه حُسن او بدانید

ای خوبان او چو آفتاب است

         درجمله شما به او چه مانید

از دور در او نگاه کردن: انصاف دهید کی توانید؟

               عشق اندُه و حسرت است وخواری

                         عاشق نشوید اگر توانید.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 14:30  توسط بيژن ادبی  | 

هراس من – باری – همه از مردن در سرزمينی ست
که مزد گورکن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد.

به یاد آزاد مردی که در دیار ما همواره از انسان سخن گفت.مردی که به نواله ی ناگزیر گردن کج نکرد.مذهب شاملو مذهب نقد و جسارت است.از او ایستادن تانهایت امکان را بیاموزیم.اگر قرار باشد مراد بر استانه ی او بیابم بر چشمانم تفالی میزنم....زنده باد روح خفته ی بیدار!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 0:18  توسط بيژن ادبی  | 

ساعت ۸ چقدر مرا دوست داري؟

ساعت ۹ چه قدر...؟!

چقدر اين ثانيه ها وحشيند!

                                 آيا آهوي شرم،اين همه نازو منزه وشيدا،

                                        ميشود كه روح خفته ي باران باشد؛

               يا اينكه مادران در غفلت هميشگي خويش ،

ـ يك نازدانه كه آب بنويسد وباران بخواند ـ

                                                    نزاييده اند...!؟

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 15:32  توسط بيژن ادبی  |