![]() |
منظومه ي آرش كمان گير داستان سخت روزي وبرآشفتگي يك ملت است،داستان روزگار دشخواري كه انيران سيطره بر ايران داشت و بر قامت آسمان تيره ي اين مرز وبوم آتش ستم وبيداد فروزان بود:
"روزگاري بود؛
روزگارِ تلخ و تاري بود.
بختِ ما چون رويِ بدخواهانِ ما تيره.
دشمنان برجانِ ما چيره.
شهرِ سيليخورده هذيان داشت؛"
روزگاري خوشكامي ها به سر آمده بودوعشق بازي و تن آساني در محاق غم خوارگي برآمده بود.
" صحنهيِ گلگشتها گم شد، نشستن در شبستان
در شبستانهايِ خاموشي،
ميتراويد از گلِ انديشهها عطرِ فراموشي.
ترس بود و بالهايِ مرگ؛
كَس نميجنبيد، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگرِ آزادگان خاموش؛"
بُعد سياست به ستم پيشگي و قفس خويي مبدل گشته بود:
مرزهايِ مُلك،
همچو سرحداتِ دامن گسترِ انديشه، بيسامان.
برجهايِ شهر،
همچو باروهايِ دل، بشكسته و ويران.
دشمنان بگذشته از سرحد واز باور…
هيچ سينه كينهاي در بر نمياندوخت.
هيچ دل مهري نميورزيد.
هيچ كس دستي به سويِ كس نميآورد.
هيچ كس در رويِ ديگر كس نميخنديد.
و شاخصه ي اعتماد اجتماعي به شدت نزول كرده بودو دشمن مشترك منسجم تر از هميشه بود:
"انجمنها كرد دشمن؛
رايزنها گردِ هم آورد دشمن؛
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند،"
تدبير دشمن براي به خفت كشيدن ايراني اين بود، تيري را بر آستانه آسمان اين ديار پرواز ميدهم ،تا هر كجا كه نشيند آنجا سرحد اين ملك خواهد بود،از زبان كسرايي روايت را پي مي گيريم:
"لشكرِ ايرانيان در اضطرابي سخت دردآور،
دودو و سهسه به پچپچ گردِ يكديگر؛
كودكان بربام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگين كنارِ در.
كمكَمَك در اوج آمد پچپچِ خفته.
خلق، چون بحري برآشفته،
به جوش آمد؛
خروشان شد؛
به موج افتاد؛
بُرِش بگرفت و مردي چون صدف
از سينه بيرون داد.
«منم آرش، ـ
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن، ـ
منم آرش، سپاهي مردي آزاده،
به تنها تيرِ تركش آزمونِ تلختان را
اينك آماده. "
كيست اين آرش حماسه پرداز؟از كدام تبارو رگ وپي است،كه روح خفته ي يك ملت را به برخاستن ازچنگ غم و تهي مايگي مي خواند؟
"مجوييدم نسب، ـ
فرزندِ رنج وكار؛
گريزان چون شهاب از شب،
چو صبح آمادهيِ ديدار."
ديگران را به خفتن در مرداب لجن آلوده ي طرب دعوت مي كند كه عاجزند از انقلاب و عصيان؛ وخود آماده باز پس گيري حيثيت زخم خورده ميشود:
"مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش؛
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش.
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد!
دلم را در ميانِ دست ميگيرم
وميافشارمش در چنگ، ـ
دل، اين جامِ پر از كينِ پر از خون را؛
دل، اين بيتابِ خشم آهنگ…
كه تا نوشم به نامِ فتحتان در بزم؛
كه تا كوبم به جامِ قلبتان در رزم!
كه جامِ كينه از سنگ است.
به بزمِ ما ورزمِ ما، سبو و سنگ را جنگ است.
دگردرين پيكار،
در اين كار،
دلِ خلقي است در مشتم،
اميدِ مردمي خاموش هم پشتم.
كمانِ كهكشان در دست،
كمانداري كمانگيرم.
شهابِ تيزرو تيرم؛
ستيغِ سربلندِ كوه ماوايم؛
به چشمِ آفتابِ تازهرس جايم.
مرا تير است آتش پر؛
مرا باد است فرمانبر.
وليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست.
رهايي با تنِ پولاد و نيرويِ جواني نيست.
در اين ميدان،
بر اين پيكانِ هستيسوزِ سامان ساز،
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز."
به پيكار مرگ بر مي خيزدو خويشتن خويش را پالوده ي رزمي براي رهايي وآزاد مردي ميسازد:
"دلم از مرگ بيزار است؛
كه مرگِ اهرمنخو آدمي خوار است.
ولي، آن دم كه زاندوهان روانِ زندگي تار است؛
تني بيجان ولي، آن دم كه نيكي و بدي را گاهِ پيكار است؛
فرو رفتن به كامِ مرگ شيرين است.
همان بايستهيِ آزادگي اين است؛"
ودرنهايت چشمهاي دل نگران اين مردم _ توده هاي در هم گره خورده_ مي بينند،كه تير دل آسمان را ميشكافدو بر سرحد خونين فرود مي آيد...
ابن سياوش كسرايي ست، كه نقال شده وروايت دراماتيك پايمردي را بر چكاد ادبيات ايران مي سرايد.
این دفعه بی دلیل و همین جوری؛ ازاین ارتباط یک طرفه خسته شدم.گفتم حالا که درصفحه ی وبلاگم انقلابی نه چندان بزرگ کردم،در سبک نوشتاری مان هم انقلابکی بکنیم.انقلاب در مفهوم علمی اش واقعه ای چند بعدی و متناقض نماست.انقلاب حاصل تصادم ژرفناهای طبقاتی است.خواستهایی که در چارچوب عقلانی و ساز وکارهای سیاسی روزنه ی بروز نمی یابد، در بزنگاه عصیانی به عینیت کامل می رسند.کاتالیزور این جریان روشنفکرانی هستند،که از طریق حرکت القایی آخرین لرزه ها را به جریان متکامل و رو به پیش و _مهمترازهمه_ خودانگیخته ی مردم انتقال میدهند.در انقلاب 57 ارتباط توده و روشنفکر در سازمان یافته ترین حالت آرمانی یک انقلاب بود.چرا که ایدئولوگ انقلابی هم روشنفکر واسط بود وهم فاعل تاثیر گذار جریان انقلاب؛
دیکتاتوری شاه، در یک جمع بندی منتهی به داده های اقتصاد سیاسی، سرمایه داری عقلانیت محور بود وایجاد بازارداد وستد گسترده وامنیت اقتصادی وتجاری از ویژگی های حکومت آریامهر بود.اما چیزی که شاه هیچگاه آن را نیاموخت، آزادی وعدالت بود. اعدام و شکنجه ی پاکباخته ترین فرزندان این آب وخاک از جنایتهای سترگ آریامهر است.جالب است که شاه با آن قدرت نظامی و اقتصادی و با آن سطح از روابط بین الملل نتوانست، یاد وتاثیر شگرف آزادیخواهان این مرزو بوم را از بین ببرد،اما امروز صدا و سیما میخواهد با کمک رحیم پور ازغدی ـ مبلغ هیئت حاکمه ـ گلسرخی را کم رنگ جلوه دهد. این دادگاه را نگاه کنید، گلسرخی یک تنه در چند دقیقه با یک آنالیز علمی کوتاه دودمان حکومت شاه را به باد میدهد.زیاده حرفی نیست، این هم از درد دلهای من ... تا پس از ما چه کسی این فریادها را فریادتر کند.
شاید در آفتاب یک بار قدم زده باشم.
و شما،
شاید همان باشید،
که من میشناختم:
عفریته ی هزار چشم...!
دروغ نگفته باشم ،
کلمه ،اسم دیگر خداست؛
و خدا؛
همان که شما هزار بار ...؛
پول توجیبی ام آنقدر نیست؛
که دیوار ها را بشکنم.
گمانم شما
رستم باشید و یا...!
چه فرق میکند،
من در هر صورت نامی دارم:
انکار شما تا ابد...!
و چشمهایت بارور
بذر طوفانند.
نگاه کن !
فاحشه های قدیمی از گور بر خواسته اند.
متحد واستوار نیازهای صنفی شان را مرور میکنند.
و من وتو ،
در صفِ مرتدین به پیشواز
چوبه ی دار می رویم.
تقلا نکن!
بیهوده پای میکوبی،
خشمت،هیچکس را بر نمی انگیزد،
و سکوتت هیچ بتی را نمی شکند.
ـ نه خشم و نه فریاد؛
این دیگر چه صیغه ای ست...
من که مرده ام ؛
و مردگان پشت سرم نماز میگزارند.
من غروب توام؛
و تو طلوعِ...
بخند بچه ی تخسِ کویر...،