![]() |

"در ٧ آوریل٢٠٠٧ دعا خلیل اسود ١٧ ساله در شهر بشیقه ی کردستان عراق سنگسار شد. او به خانواده یزیدیها تعلق داشت و عقدش را با پسرعمویش در آسمانها بسته بودند. اما به مرد دیگری دل بست که عرب مسلمان بود. وقتی رابطه آن دو کشف شد، به قرارگاه پلیس برده شدند و مورد بازجوئی قرار گرفتند. مرد عرب از ازدواج با دعا سرباز زد. مردان خانواده با سنگسار دعا از «ناموسشان» دفاع کردند.دخترک را دیدیم که زیر پاهای پر نفرت مردان افتاده و سرش را میان دو دست گرفته است. مردها که از وابستگان دعا بودند و حدود هشت نفری میشدند پائین تنه دخترک را لخت کردند، بر پیکر پیچیده در درد او لگد زدند و سنگسارش کردند. جمعیت زیادی به تماشا ایستاده بودند. چند نفر هم که انیفورم پلیس به تن داشتند، موقع آوردن دعا به صحنه دیده میشدند. آنطور که از فیلم استنباط میشد، آنها سعی داشتند آرامش صحنه را حفظ کنند تا شاید خللی در اجرای جنایت پیش نیاید. وقت برای نجات دعا وجود داشت. وقتی معشوق مسلمان از ازدواج با دعا خودداری کرد، دعا باید به خانه باز میگشت. مگر جای دیگری بود که او را پناه دهد؟ همه میدانستند که چه سرنوشتی دخترک را در خانه تهدید میکند. یکی از نمایندگان دین یزیدی شهر بشیقه پنج روز دعا را در خانه اش پناه داد. مردان خانواده، دخترک را از آن خانه بیرون کشیدند با این قول که دخترشان را سنگسار نخواهند کرد."
بقیه ی این مطلب و روایت دهشت بار جنایت را می توانید در سایت رادیو زمانه ـ یادداشت سنگسار تا به کی ـ ببینید.جنايت،خوش غيرتي و رذالت بعضي از ما مردها بيشتر كثافت كاري ولجن آلودگيست.شرمنده زبانم تلخ است.زيرابه قول مير فطروس: "خروسهاي قبيله ي مغلوبم را در آستان سرخ سحر سر بريده اند."بوي خون و وحشي گري وخوش مذهبي!! ديوانه ام كرده است. بي اختيار گريه مي كنم. ياد شعرفروغ ميافتم،آنجا كه از پسراني مي گويد كه عاشقش بودند.دعاي بيچاره لحظه هاي آخر چه بي تابي مي كرده.به كدام گناه كشته ميشوند، خاتونهاي اين شهر حلول كرده در شب؟به ياد مي افتم،كه حتي پيامبران خدا نيز براي دختران جوان ومعصوم نقطه ي اتكا وحمايت بوده اند.اشعياء نبي پس از هر جنگ تنها بر سر كالبد بيجان دختران قوم خود مي گريسته است. خطي مي نويسم براي دل خودم و روح آزرده ی دعا. دوست داشتي تو هم بخوان:
و چشمهايي كه مدام پلك ميزنند.
ـ"بي شرف...!"
ودر هجوم گزند يادش نرفته،
كه ديوانه ها عاشق ترين عاشقان جهانند.
سنگي نشانه ميرود،
سيماي دلكش خاتون شهر همهمه را.
ـ"بي آبرو...!"
ـ پاکترین شما اولین سنگ را بیاندازد.
رعشه ی ناگزیر تن زیر کمانه ی شقاوت...
صدها هزار كبوتر خونين بر خاك اوفتاده اند.
خاتون دلكش حافظ در شعرهاي پاك تغزل!
هان!شاهد شيرين شهرآشوب؛
پيشاني ات به خون نشسته عزيزم؟!...
بگذار تا بميرمت در روز سوگواري عاشق.
ـ چرا دروغ می گویی؟
سرودن ترانه سخت است.
وقتی که شعر بوی کلوچه می دهد؛
و شعارها هنوز
" جنگ، جنگ، تا پيروزي" ست.
ـ من خسته ام
و صدايم
ققنوس اين هزاره ي تلخ نمي شود.
ـ كدام كوه را
به رقص انگشتان معجزت فتح كرده اي؟
مگر نه اين كه شب ستاره ميشماري ؛
و روز از آفتاب خرده ميگيري؟
ـ من تماميت دردم.
افليج سرودن واژه اي،
در رثاي اين نازدانه ها،
كه عشق را اسارت حروف مي دانند.
ـ ما همگان ،
همگون وهم قصيده،
از خويشتن شرمناك، در بهتي مبهم،
تغزلي خونين مي كنيم.
ـ قديس واره ي مغبون!
كاشف آباديهاي نامتعين دور ...!
ديگر بس است.
انارها رسيده اند.
باغچه هنوز مجنون خزان پارينه است.
بگذار در شهر نامساعد تقدير،
ما از برابري سخن نگوييم.
اينجا تمام من از درد مي گريد.
ما را به عدالت (!؟) خلعت داده اند:
رخت عزاي هميشه...!
ـ بيهوده سخن مگوي برادر؛
ما همه مثل هميم...!