خزان که می زند٬
یاد تو می افتم٬
لبخند بر لب و ترازو در دست...
وشیفته ی غزل در روزگار بی حنجره؛
شوریده ی قدم گذاردن بر نردبان پوسیده ی التهاب...
خزان که نمی زند٬
تازه ٬دوزاری کج
هوای کار به دستم می دهد٬
که تو و پرندگان پر همهمه ات٬
چشم انتظار غریو نامحتمل طوفانید.
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 11:40 توسط بيژن ادبی
|
آي شوريدگان بي تپش آبادي بي غزل!
مادر هنوز زنده وپاك است؟
و دستهايش هنوز بوي پودنه مي دهد؟
آوازهاي ناسروده را كوك باران كنيد...
روح رساي بازها، ترجمان رهايي ست؛
بگذار تا پرنده بخواند.
بگذار اين شاعر غم زده،
در چارچوب پنجره،
شروه هاي مادري از ياد رفته را بخواند.
بگذار تا حريم دلشدگي ياسها دريده نشود...
در اين هواي سخت،
كه نفس حرام است؛
و عشق عقوبت تازيانه وار ثانيه...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 10:56 توسط بيژن ادبی
|
شورانگیزتر و زیباتر از این لحظه ها مگر لحظه ای هست؟اصلا یک انسان چه چیز می خواهد.چه چیز که این اندازه ارزشمند باشد و ماندگار.عشق که چون ساقه ی تردی در پای ثانیه ها می پیچید و بعد ثانیه های وحشی را می بلعد آن وقت زمانه خودش را می سازد.و خوشبختی چیست.آیا جز این است که حالا هستم؟
و صدایت که سرچشمه من شد.بهترین نغمه من.از آن هنگام که گفتی دوستت دارم.در آن بعد از ظهر که نه من انتظارش را داشتم و نه تو
و آن شب باران بارید بر تو:
چه باران بیدرنگی.خیس باران شده ام.ابرها شیهه می کشند.این روز من است.تن به رخوت می دهم و در چهار گوشه ماندگار کلمات به اوج می رسم.باخیال جان و تنت پر می گیرم.آمد اینک روزگار دلشدگی
و بر من بارید هر زمان که عاشق بودم و مرا عاشق تر کرد.در بی باران ترین فصل سال.و باران تمام معنای عشق بود.
من در بهار خود هستم.با تو بودن ،سبزترین و تازه ترین روزگار این باغ است.روزهای شیفتگی .روزگار عشق
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 8:57 توسط بيژن ادبی
نه.مثل این که این تلخ نویسی قرار نیست٬تمام شود.بر طبق سنت همیشگی ابتدا به
کتیبه ی زخم سری زدم.کتیبه ی زخم به
حیدریم ارجاعمان داد.آتش گرفتم.تردیدی مدام که کاش آنجا نمی رفتم.نه.نمی توانم عکسهای قصابی را روی وبلاگ قرار دهم.لازم نیست مسلمان باشی و عمق فاجه را درک کنی.فحشا رایج شده است.می بلعد و پیش می رود.لازم نیست از اهالی جامعه شناسی باشی تا این مصیبت را درک کنی.بنیان خانواده از هم می پاشد.زنی تباه می شود.گلوی فرزندی دریده می شود.او چیزی برای از دست دادن ندارد.مگر او مادر نیست. مگر او مادرانه بودن را نیاموخته.به کجا رسیده است؟به جایی که پاره تن خود را می درد.شقاوت حریم نمی شناسد.فرزند حرامزاده اش را به که بسپارد؟آیا کسی هست که ورود این نازدانه را تبریک بگوید؟بر کدام گهواره آهنگهای خوش لالایی برایش خوانده شود؟ این دست ویرانگر٬ دستی ست که باید انسانیت را در قامت نوازشی مادرانه٬ تجربه می کرد.به خون کشیده می شود٬ چرا که او هم همانند مادر جایگاهی برای زیستن ندارد.بالفطره مطرود است.تنها میزبان این زن ستم کشیده مرگ است.این زن کالا ست ودر بازار عرضه و تقاضا به نسبت زیبایی و مهارتش در هم آغوشی قیمتهای خاصی می پذیرد.این زن قربانی ست.قربانی اجتماعی که نتوانسته بنیانهای خانوادگی را آنقدر مستحکم کند که او هم مانند دیگران٬ بانوی خانه ی خود باشد.بر سر این مادر چه آمده که قلب و تن فرزند خود را گرگ وار می درد و رحم بر چشمان ملتهب و گرسنه ی او نمی کند.شاید هنگامی که مادر را دیده است در عطش نوشیدن جرعه ای شیر بوده است.با خون سیرابش کرده!... اوج نامادر شدن او در این پاسخ تلخ است که اجتماع برای او هیچ فضای حیاتی نگذاشته است.او لکه ننگ را زدوده است.لکه ی ننگی که خود نمی داند به کدامین گناه سلاخی شده است.اجتماعی مردسالار که در ستیزه ی جنسیتی و طبقاتی تنانگی زن را به گرو گرفته است و حیثیت او را در طبق اخلاص حراج می کند.یادمان نرود جامعه ی رها جامعه ای ست ٬که در آن زنان٬ حرمت رها زیستن را داشته باشند.
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 22:9 توسط بيژن ادبی
|
اگر از استثنائات فلسلفی بگذریم.بسیاری از روشنفکران ما از این جریان دوالیستی وام گرفته اند.نوشته های فکری جلال آل احمد در همین مشی تفسیر می شوند واصولن سامان تفکر وی بر همین مبنا ی دوگانگی است.سوژه ی آل احمد در کتاب "در خدمت وخیانت روشنفکران " روشنفکر است٬و ابژه قرار است سیر تکامل جامعه باشد.اما به آسانی آل احمد در دام مغالطات کلامی فرو می افتد و تعریفی بیهوده و غیر مستند از روشنفکر ارائه می دهد.مظاهر تمدنی غرب را به هیچ می انگارد و هم زبان با فاسد ترین و مرتجع ترین بخش جامعه ٬یعنی لایه های تحتانی نظام خرده بورژوازی بازاری منش که در عین حال معتقدات سخت محافظه کارانه ای دارد٬به کوبیدن و نقد تروریستی شالوده شکنان جامعه می پردازد و وامصیبت کشان ندای بازگشت به عقب و خرافه گرایی را سر می دهد.این فرجام تفکر دوالیستی منحطی ست که نمی تواند مرز بندی میان اندیشه های پیشرو و غیر پیشرو را متمایز کند.گوشه دیگری از این مغالطات کلامی که ظاهری به شدت علمی دارد تفکرات نواندیشی دینی ست که در آن سعی شده با زدن نقب به پس زمینه های تفکر ماتریالیسم دیالکتیک به ارزش گذاری در باره ی جهان پیرامونی پرداخت.ریشه ی تفکرات محمد حنیف ودکتر شریعتی نیز در همین محور دوالیستی به پیش می رود.تفکری که از خسروانی ها واصول آیین زرتشت گرفته شده ومطلقن نمایانگر تضاد میان اهورا واهريمن است. قصد نگارنده به هیچ وجه این نیست که تفکر انقلابی را تخطئه کند.اما بنیادهای ایدئولوژیک حاکم بر تفکرات دیالکتیسینهای مذهبی را فاقد وجاهت حقیقی می داند. چرا که ضرورت پیدایش وتوسعه ی آنها را بر مبنای این دوالیسم ذاتی می داند که بر سراسر تاریخ فلسفه وحکمت ما سیطره داشته است . این پدیده ای است ٬که سر چشمه ی استبداد دیرپا در ایران است.چون تنها راهکار برای متفکر اسیر دوالیسم ٬ دست یازیدن به ابر قهرمانی ست٬ که خود نطفه ی استبدادی در حال تکوین است.
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 4:39 توسط بيژن ادبی
|