تبليغاتX
منتقد بی چهره
پوتین

قزاق خان! شانه هایت قابل تقدیرند.بار بحران را بر دوش می کشیده اند.فدای چهره ات بروم،كه هر لحظه به شكل بتي عيار در مي آيي.تصور مي كردم،شمايلت به هين زيبايي ست‌‌‌‌‌‌ و اخلاقت به همين نازك طبعي؛قربانت بروم سبيلهاي قيطاني ات را به كدام قمار فروختي؟ فرق نمي كند قزاق خان،كه از شاهكار پاكبازي ات در تركمانچاي و گلستان بگويم،یا بي قراري زمخت دستانت در انعقاد دارسي.هر جور كه بسرايمت و به هر قرائت كه بخوانمت،خواستني هستي.به هر زبان،مارا دچار خودت كرده اي.از پوتینهای نازنینت که در قلب تهران پا می کوفتند و گلوی ما خون قی می کرد بگویم،یا از دهان دوخته ی برادر یاوه سرایم فرخی یزدی ؛ پوتينهايت را كه وركشيدي،دلمان گرفت.تا اين كه بوي پوتين از هامون خوني دلمان وزيدن گرفت.قزاق خان،بيدار باش ِ تو را به صد آواز مقدس چهچهه مي زنيم.كه پوتين آمد.فرزند خلفت.يادگار چلچلي هاي بابا! قزاق اوج فرهنگ ماست.فرق نمي كند.از تبار قاجاريه باشي يا پهلوي؛مهم اين است كه قزاق باشي.ملت ما هميشه قزاق پناه بوده است.از فراز شهرهاي شمالي ايران آمده باشي يا در كوچه پس كوچه هاي لنين گراد قد كشيده باشي.به دنبال كدام انتقال فرهنگي مي گردي مستشرق زبان بسته،كه قزاق خان در كرملين حكم مي راند و روح آبا واجدادش را زنده كرده است.بشوم چشمهايت را كه بوي بريا مي دهد.روسها را مواجب داده اي كه با كلمات شيرينشان به جاي "بابا آب داد" بنويسند:"بابا گلوله داد." "بابا زخم داد." "بابا مرگ داد." "بابا خفقان داد." تنها چيزي كه بابا عايد ما نكرد،همين نان تيپا خورده ي رنجور بود.چچني ها صداي مرا خوب مي فهمند.پوتينهايت را ور كش پوتين،كه هلهله ي چوپانان قفقاز طعم نعره ي پلنگ مي دهد،در فصلهاي خسوف ماه...!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 19:20  توسط بيژن ادبی  | 

به راستی گروه های فشار چه گروه هایی هستند؟ ساختار آن چگونه به وجود می آید؟آیا گروه های فشار حاصل تفکر کژ اندیش بینان گذاران آن ها هستند؟ آیا خصلت مفیدی در این گروه  ها وجود دارد؟

سوالاتی از این دست، ماهیت این گروه ها را برای بازبینی محتوا و قاعده ی شکل گیری آنها را آسان تر می کند. این گروه ها بر اثر شرایط خاص اجتماعی و سیاسی جوامع به وجود می آیند. شرایطی که موجب می شود تا افراد، در قالب تشکل هایی سازمان داده شوند که حول یک محور اصلی فکری فعالیت می کنند. این گروه ها تابع منافع ملتهب جامعه ای هستند که در آن شکل می گیرند. مثلاً گروه های محیط زیستی که در حدود موضوعات آلودگی های زیست محیطی، تخریب جنگل ها ،منابع طبیعی و ... فعالیت می کنند. اما چیزی که باعث می شود تا ساختار گروه های فشار در کشورهای توسعه نیافته با کشورهای توسعه یافته تفاوت کند، این است که معمولاً تحزب و ساختارهای دموکراتیک باعث می شود تا کانال هایی تعبیه گردد،برای آن که این گروه ها در جریان لابی گری های سیاسی، نمود نرم افزاری داشته باشند و رویه ی خشن آن ها سلب شود.

بسیاری از سندیکاها، در حقیقت گروه های فشاری هستند که تعدیل دستمزدها و شرایط کاری به پیدایش آن ها کمک می کند. اما نمونه ی دیگری از گروه های فشار وجود دارند که برخوردهای خشونت بار و ایذایی دارند مانند گروه های فالانژ؛ ساختار غیر رسمی و نیمه نظامی آن ها در خدمت عوامل قدرت قرار می گرفت تا موج اعتراضات مردمی و آزادیخواهانه را سرکوب کنند. فالانژیست های لبنان در خاک آن کشور، از نیروهای اسرائیلی دفاع می کنند و حامی اشغال لبنان هستند، از این دست نیروها می باشند. هنگامی که در جامعه ای فقر و ناآگاهی جانشین تعالی و ترقی شود، گروه های فشاری شکل می گیرند که با سربازگیری از بین اراذل و اوباش، به اجتماعات دگر اندیش حمله می برند، پلاکاردهای آنان را به آتش می کشند و نخبگان و مخالفان را مورد ضرب و شتم قرار می دهند؛ در بافت سالم اجتماعی، از شارلاتانیزم خبری نیست و محور تمامی گفتگوها و دیالوگ ها، عقلانیت و هم سود کردن منافع است. اما در بافت ناسالم و غیر دموکراتیک، چون اقشار و لایه هایی از قدرت، احساس می کنند که از مشروعیت مردمی برخوردار نیستند، از هوچی گری و شارلاتانیزم استفاده می کنند تا شطرنج سیاست را به نفع خود مهره چینی کنند.


پ.ن:من هنوز زنده ام.به مرثیه سرایی هم نیازی ندارم.شاید اثبات حیات همین سه چار خطی ست که می نویسم.علائم حیاتی هم دارم.دلم برای رفیقم حمید حسینی گرفت که جنبش چپ را فیلتر کردند.اما غصه نخور بابام جان؛ تو باقیات صالحاتت را به جا گذاشته ای.باقی همه کشک است و پنیر!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 17:57  توسط بيژن ادبی  | 

 آقامرتضا دلاوری آن وقتها اسمش را گذاشته بود تعلیق.من اسمش را می گذارم سترون شدن.حرف تازه ای ندارم.زیر سایه ی کم مهری کسانی که توقع نمی رود می سوزم و آتش است که هم چراغ جانم شده است.تلخم٬ تلخ تلخ.بوی مرگ می دهم.رویاها و آرمانهایم آتش گرفته اند.خودم ٬حرفهایم ٬نوشته هایم بوی کافور گرفته اند.تابوت ناسوتی ام را هدیه بیاور فرشته مقرب٬ که وقت جان دادن آمال من است.خدایم بیامرزاد.کفن سرخ رهایی را بر دوشم می گذارم و تا نهایت کوچهایی که پشت ربنا گم می شوند٬ می روم.من حرام شده ام.هیچ تنی از نزول شوربختی به معراج نمی رسد.کتابهای پشت نویسی شده٬ دوره ام کرده اند.بی خوابی های حزن آلود.روزگار خوش معاشقه تمام شد؟ لبیک دوباره ای می کنم با ثانیه و زمزمه ی استشهادگونه ی قالوا بلی.که مرگ بهتر ازین زندگانی.چون کشتی بی لنگر٬ کژ و مژ می شوم.یادم می آید فاتح نامه هایی بر باد که بعدها به اعترافات روی آورد٬ وقت خداحافظی قبیله ای از تبار خونی هابیل به سراغش آمدند.من چه بگویم که منم وخدایم.شب تاریک و هزار عذر بدتر از گناه.راستی من از ردپای خود در افق٬چونان خورشید باز نگشتم.من خورشیدکی بودم که کسوفش را به تماشا می نشیند.توان وتوشه ای ندارم٬نامم از آن شما.شما که هنوز بوی شعر و شادیانه و معاشقه می دهید.شما که نازدانه اید و کلمه در محاق آفتاب خیره تان٬ رمق چشم گشودن ندارد.شاید مادران در غفلت همیشگی خویش٬ یک نازدانه نزاده اند که تن راست کند و بگوید من زیر بار این همه عشق کمر خم نمی کنم و تو را ترجیح میدهم٬ای ترجیح بلا مرجح.۱۴ روز وقت دارم تا زندگی مرگ آلوده را تجربه کنم ٬اگر فرجی شد٬ می نویسم. اگر نشد٬خداحافظ پنجره های من .خداحافظ برکه ی خشک شده.خدا حافظ تن به خون تپیده.خدا حافظ روزگار میرا.راستی تا یا یادم نرفته ٬بگویم:خانم کیانا برومند جاوید شعرهای آخرتان زیباتر شده بود.از همه دوستان ندیده و دیده عذر خواهی می کنم. 

دلا پوشم ز عشقت جامه‌ی نیل / نهم داغ غمت چون لاله بر دیل
دم از مهرت زنم همچون دم صبح / وز آن دم تا دم صور سرافیل

   می گفتند تنها چیزی که همه دردها را دوا میکند، عشق است.پیدا بود هنوز مبتلا نشده بودند...

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 3:17  توسط بيژن ادبی  | 

 وقتی بارون می زنه توی صحرای چشات٬                               

                   من مث پودنه ها رقص بهاری می کنم.

مث شروه خونیا٬ گمار دلداگیا

مث کفت سرخ دخترای ده که پر از شرم وحیان٬ تن من دل می زنه.

                  بگو بارون بزنه٬ بگو دیگه فصلشه.

 توی ایشوم دلم٬ توی پروس غمم ٬

لحظه ی گرم غطو خوردن خیس عاشقاست.

    فکرم افرا میره وقتی فکرتم.

بگو پتار نکنن مهرای سبز دلمو٬

                                           که الو می گیرن این شبونه ها.

می خوام از خرمن موت ٬باغو بریزم دلکم.

بذا تا تج بکنم٬ قد بکشم٬

                                روی هر چی ستمه خط بکشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 23:48  توسط بيژن ادبی  | 

 

و چشمانت با من گفتند:"فردا٬ روز

دیگریست..."

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 12:1  توسط بيژن ادبی  |