تبليغاتX
منتقد بی چهره
چطو در رفت، اَ دستِ دلم كار؛

كه عشقِت،

              عين دوسو* بندمون كِرد.

گمون كِردي خوشي زير دلم زد،

            بهار اومد، هواييم كِرد، رفتم!؟

نه قربونِت بشم؛ وقت بدي بود.

به صحرا سوم** اومد،

                       گله رُو*** شد...

كِلاغو گرگ بي پير ِ خبر داد.

      آخ! نمي‌دوني كه گرگو چي به سر داد.

خدايا اي دلم طاقت نداره.

  هنو وَر لاله‌ها خون شار شاره****.


* (DOSSU) نوعي علف هرز است كه به پاي انسان و احشام مي‌چسبد.در لهجه‌‌ي محلي كرمان به آن "دوس آزارو" هم مي‌گويند.دوستو.دوستي كه مثل كنه، قرار نيست به اين زودي‌ها رهايت كند.گويا كردها هم چيزي شبيه اين كلمه را دارند.

**(SUM) سرما زدگي

***(ROU) همان بن رفتن است.كاربرد آن بيشتر هم معني با پراكنده شدن و در رفتن است.

****(SHAR) به معني جريان داشتن،سيلان داشتن.فعل و پسوند كهن فارسي است، مانند آبشار

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 20:39  توسط بيژن ادبی  | 

 

شهرام ناظری موجود عجیبی است.از سفر فرنگ که بر‌ می‌گردد، ايفل در برابرش تعظيم مي كند.او در سفري مدام است.سفري كه هيچ سويي ندارد: تبريز و تهران و كرمانشاه و قونيه و لس آنجلس و پاريس نمي‌شناسد.سفری ناب به دیگر سو.شهرام خان یک انقلابی ست؛ انقلابي عظيم كه بر بنيان شالوده هاي سنت و هنر ايراني،مولدِ نوعي نوزايي و خلاقيت در دنياي موسيقي خواهد شد.تحرير ريتميك استاد،بدعتي ست انقلابي و خلاق كه باشور شيداگونه‌ي مولانا و شمس در هم‌آميخته مي‌شود.به زيارت شمس مي‌رود، قافيه‌هاي خيزابي مولانا به تماشا مي‌ايستند و كف مي‌زنند و غرق هلهله مي ‌شوند.شهرام خان آدم دل‌سوزي ست! دلش براي(مصائب مولانا) هم مي‌سوزد.براي خلسه‌ي عاشقانه‌ي مولانا دل تنگ مي‌شود و فرياد سر مي‌دهد:"مرا گويي كه رايي من چه دانم،من چه دانم/چنين مجنون چرايي من چه دانم،من چه دانم".مسعود شعاري در تبريز غلغله كرد و حافظ در ديار فرنگ.بنازم چشم مستت را كه كس آهوي وحشي را ازين خوشتر نمي‌گيرد.فرق محسن نامجو با شهرام ناظري در اين است،كه نامجو يك آنارشيست خالص است.هرج و مرج طلبي كه خودش هم نمي‌تواند نامي براي اين اعوجاجش بگذارد؛ حيف نام موسيقي تلفيقي.اما شهرام ناظري با آن پيشينه‌ي گهرباري كه دارد، مويزي است كه غوره‌هايي مثل نامجو در برابر او فقط وندالهاي عالم موسيقي هستند.بگذار فسيل‌هاي اليگارش عالم موسيقي از خشم دندان به دندان بسايند و غرولند كنند.فضاي رخوت‌ زده‌ي موسيقي ما به چنين جان بخشيدن‌هاي مسيحايي محتاج است. "آب حيات عشق را در رگ ما روانه كن/ آينه‌‌ي صبوح را ترجمه‌ي ‌شبانه كن." خوشا! عشاقي چنين هنجار‌شكن. 


پ.ن:خداوندگار حروف! ما خيلي ارادت داريم.شرمنده؛ گهگاهي من باب ارادت خطي مي‌نويسيم.هديه‌تان محفوظ است.نمكدان شكني نمي‌كنيم.مصائب مولانا را مديون الطاف شماييم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:20  توسط بيژن ادبی  | 

بسيج اجتماعي جنبش دانشجويي، تنها يك كاتاليزور اصلي مي خواست: اراده انقلابي. اين بود كه در بحبوحه ي رستاخيز اجتماعي 57، توده ناهمگون دانشجو، شاخصه ي تمام عيار مبارزه ي انقلابي شد و دانشگاه تهران نماد خيزش نخبگان. 16 آذرماه مبدا راديكاليسم انقلابي در ايران است. تحولي كه توسط نخبگان دانشگاهي به وجود آمد، در تقارن با اعتصاب كارگران شركت نفت به اوج رسيد. خون به زمين ريخته ي 3 دانشجوي آزاده باعث شد راديكاليسم مفهوم عيني تري پيدا كند و جنبش دانشجويي از آن زمان به بعد اوج و حضيض هاي گوناگوني داشته باشد. حد فاصل انتقاد و تعامل باعث شد جناحي از جنبش كه اساس كارش بر مبناي انتقاد و زمينه سازي براي تغيير آرايش چيدمان صدر نشينان است به فعاليت و گريز از مركز خود ادامه بدهد و جناحي كه در سال هاي پس از انقلاب همگام با سيستم بوده و به تاييد كردن مشغول است. نام اين جناح را می توان جناح دولت پناه گذاشت. خرداد 76، براي جنبش دانشجويي نقطه ي عطف تاريخي بود. نه فقط از اين جهت كه اصلاح طلبان قدرت را در تسلط خود درآوردند؛ بلكه از آن جهت كه خط و مشي راديكاليسم به سبك جنبش دانشجويي مصداق و نماينده اي د رقدرت يافته بود كه با اتكا به آن مي توانست (سمبل هاي كهن بقا) را در شمايلي جديد تداوم بخشد. اوج مناسبات جنبش دانشجويي با هيئت حاكمه زماني بود كه جنبش تنها به مثابه حلقه ي واسط نقشه هاي بلندمدت اصلاح طلبان و ابزار دست آنها براي رسيدن به قدرت نبود؛ بلكه بخشي انكار ناپذير از فرايند دموكراتيزه كردن و نوسازي بنيان هاي جامعه مدني محسوب مي شد. بگذريم كه اصلاح طلبان، هيچ گاه به يك اجماع كلي درباره ي مفهوم جامعه مدني هم نرسيدند. ضربه نهايي، تاكتيكي حساب شده از سوي كساني بود كه آن طرف خط ايستاده بودند.17 تير78، سرفصل قاطعي براي جنبش دانشجويي بود. منشا بحران، اعتراضي آرام درمحيط دانشگاه تهران بود كه هدف آن رفع توقيف روزنامه ي سلام و پايان كار برخورد بي رحمانه ي لباس شخصي ها بود و به خاك و خون كشيدن خوابگاه امن دانشجويان!
بعد از اين برهه، افتراقات جديدي ميان گروه هاي موجود در جنبش دانشجويي ايجاد شد كه نتيجه ي آن چندپارگي جنبش بود. گروه نخست از همه ي شخصيت هاي درون نظام عبور كردند و حلال مشكلات را فضاي بين المللي مي دانند. گروه بعد كه بهتر است آنها را دلالان نامید، با استفاده از رانت هاي قدرت درخدمت اميال فردي خود بوده و بر هر روزنامه و نشريه سر مي زنند و به هر حزبي رو مي اندازند ، حتي اگر موفق نبودند، جمعيت ها و نشريات يك شبه راه مي اندازند تا با عقد قراردادهاي مالي مناسب بتوانند جايگاه و پايگاه تثبيت شده اي پس از دوران دانشجویی درجامعه داشته باشند. ايام انتخابات، روزي رسان اين عزيزان است! فرق نمي كند كه راست باشي يا چپ. مهم اين است كه بداني وزنه و كفه ي كدام جماعت مي چربد. مرحله ي بعد براي اعضا اين طيف ، پيدا كردن افرادي ست كه در صورت برقراري روابط حسنه با آنان، قادر به سرويس گيري از آن شخصيت ها باشند. واقعيت امر آن است كه دلالان آشفته بازار سياست را نمي توان جزيي از جنبش دانشجويي دانست؛ بلكه بايد اذعان كرد كه جنبش دانشجويي براي استحكام و ضرورت بقا ناچار است كه طيف کفتار صفت فوق را طرد كند. گروه ديگر جنبش دانشجويي ، گروهي است كه به طيف علامه شهرت دارد و حاكميت سياسي تحكيم وحدت را در دست دارد. آنها از منتقداني هستند كه از دور دوم دولت اصلاحات به بعد تمايل چندان زيادي به مشاركت سياسي در بافت قدرت ندارند. محور اصلي الگوگيري آنها روشنفكري ملي – مذهبي است و در حال حاضر تنها جريان اصلي مخالف خوان در دانشگاه ها محسوب مي شوند و با همه فراز و نشيب ها ، همچنان جاده هاي صعب فعاليت سياسي را مي پيمايند و صد البته هزينه هاي فراواني را در اين راه پرداخته اند، مي توان گروه مزبور را علمدار جنبش منتقد و رسمي دانشجويي ناميد. اين گروه تجارب عديده اي دارد كه براي شناخت ضرورت فعاليت سياسي دانشجويان بسيار مفيد است. گروه آخر بخشي از دانشجويان كه مؤيد و موافق ساختار موجود هستند. آنها حفظ وضعيت موجود را هدف مقدس خود مي دانند و در اين راه از هيچ كاري عدول نمي كنند. نكته قابل توجه آن است كه وقتي فرازهاي تاريخي اين جناح را مورد بررسي قرار مي دهيم، نبايد فراموش كنيم قسمت عمده اي از بدنه ي معتدل و سازمان يافته ي جنبش دانشجويي پيش از خرداد 76 در همين سامان سياسي متمركز شده بودند.
جنبش دانشجويي پس از انتخابات رياست جمهوري 84 ، وارد مرحله جديدي شد. آرايش نيروهاي راست به حد بالايي از همگوني و تجانس رسيد. با انتخابات مجلس، كار به قاعده تكميل شد . جناح اصلاح طلب به پستوي قدرت تبعيد و به اقليت تبديل شد و فرصتي دوباره براي تحليل و رفع نواقص كارنامه ي اصلاح طلبي فراهم شد. يكي از نقاط ضعف دانشجويي كه باعث شد درك و وجدان جمعي آن زير سوال برود، اين است كه اصولن هنگامی نام جنبش دانشجويي برده می شود و آهنگ يار دبستاني ، موسيقي متن فعاليت ها مي شود،که ایام انتخابات باشد و سیستم برای مشروعیت بخشیدن به رویکردهای خود به توده ی دانشجو محتاج شود. اين حركت، مصداق بارز استفاده ي ابزاري از جنبش دانشجويي است،که در نهایت  شی وارگی مفهوم  دانشجو را سبب می شود. واقعيت امر آن است كه اوج فعاليت جنبش و شريان هاي حياتي اش را بايد در جايي جستجو كرد كه خردگرايي نظريه پردازانه در همنشيني با عمل گرايي قرار مي گيرد به تعبيري ديگر، بايد تئوريسين هاي نخبه ي دانشگاهي به واكاوي علل عقب ماندگي و توسعه نيافتگي سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي جامعه بپردازند و آن گاه در تعامل با فضاي اجتماعي، جنبش فرهيختگان دانشگاهي به پراتيك برسد و در آستانه ي عمل اجتماعي سرنوشت ساز قرار بگيرند.بدون اين پشتوانه مرزبندي ميان پيش آهنگ و مرتجع مبهم و نامعين مي شود. خط قرمز جنبش دانشجويي، مناسبات انساني و آزادي خواهانه و برابري طلب واز همه مهم تر حفظ مام ميهن است. جنبش دانشجويي ، وام دار هيچ گروهي نيست و با هيچ بينش و ساختار غالب و مسلطي عقد اخوت نبسته است. بايد باور داشته باشيم اگر براي حفظ حرمت محيط علمي دانشگاه، قانون منع ورود نيروهاي نظامي به محدوده دانشگاه مورد تصويب مجلس ششم قرار گرفت و اگر نمادهاي اين جنبش ، در تحولات بعد ازدوم خرداد 76 نقش جدي و قابل توجهي داشتند به سبب عنايت سياست مداران اصلاح طلب و يا به علت تضاد با جناح راست نبوده و نيست؛ بلكه اين واقعيت نشان دهنده آن است كه جنبش دانشجويي به حدي از بلوغ ، تكامل و اعتلا رسيده است كه حذف آن غيرممكن است و سازماندهي نخبگان واقليت هاي روشنفكري تنها دربطن و متن اين جنبش امكان پذير است. اين نكته بسيار قابل تامل بوده و تاكيد بر روي اصلي دارد كه در صورت ناديده گرفتن آن، جنبش دانشجويي در تماميتش به محاق مي رود و تحت تاثير ابزاري شدن از خود بيگانه مي شود و به استحاله و دگرديسي دليل بنيادين پيدايش آن مي رسد. جنبش دانشجويي ، وسيله و اهرم دستيابي عده اي به نردبان قدرت نيست؛ بلكه برعكس اين ساختار سياسي است كه براي مشروعيت بخشيدن به كنش هاي خود ناگزير است كه سامان رفتار سياسي خود را با تكيه بر پشتوانه هاي جنبش دانشجويي برقرار كند. انسجام دوباره ي جنبش دانشجويي و خيز آن به سوي اعتلاي دموكراسي و برابري از چشم اندازهاي پيش روي اين جنبش محسوب مي شود. اين جنبش بايد از مصادره به مطلوب و استحاله ي مفهوم عدالت از سوي جناح تماميت خواه جلوگيري كند . عدالت در ديدگاه آنها پهلو به پهلوي پوپوليسم مي زند و از انگاره هاي عوامانه نشات مي گيرد؛ درحالي مفهوم علمي عدالت و برابري و شاخصه ها و معيارها و مصداق هاي رهایی طبقاتی، خاستگاه ديگري دارد. عدالت روياي خونين و ديرپاي مبارزان آزادي خواه از مشروطيت تاكنون بوده است و تحقق آن امری الزام آور است. صداقت و آرمان خواهي دو شاخصه ي عمده ي جنبش دانشجويي هستند كه بدون اين دو، دانشجو هيچ وجه تمايزي با سياست مدار ندارد. دانشجو بازيگر شطرنج عرصه سياست نيست؛ بلكه زنگ خطري است براي كسانی كه با ضبط، مهر و موم و انحصاري كردن و سركوب جنبش، پايه ومايه ي ترقي سياسي خود را سهل الوصول مي كنند. جنبش دانشجويي با مراد و مريد بازي ارتباط ندارد و ابزار هيج جريان سياسي نمي شود. شرمنده زحمات هيچ كدام از سياستمداران نبوده و نخواهد شد. اصالت جنبش دانشجويي در برابر ديگر جنبش هاي اجتماعي، در همين عدم وابستگي و رهاخويي است. البته امري آشكار است كه هر جريان و جنبش و نهضتي نمادهاي تاريخي خاص خود را دارد.
 بيدارباش جنبش مدني حداكثري دانشجويان ايران، فضايي را ايجاد مي كند كه اين جنبش همانند جنبش داشجويي فرانسه ، تحول و دگرگوني و تغييرات همه گير را از رهگذر خود به تمامي سلول هاي جامعه انتقال دهد و تكامل تدريجي را در نطفه ي آرمان خواهي و صداقت به قطعيت عيني برساند. اين جنبش چه ستاره دار شود و چه نشود، دانشجويان فعال و آگاهي را در دامان خود مي پروراند كه پراتيك آنها فارغ از تمامي چارچوب هاي القايي ، وصلت خجسته اي با نقد و نپذيرفتن جزم انديشي دارد. استوارترين خاصيت اين جنبش كه باعث مي شود به ورطه ي فنا فرو نيافتد ويژگي استقلال فكري از (انقيادهاي دگرخواهانه) است. ايمان داشته باشيد صبح دولت اين جنبش دميده مي شود،چه عده ای بخواهند و چه نخواهند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 14:33  توسط بيژن ادبی  | 

خط به خط می خوانم،

                تا چیزی از قلم نيافتد:

"من آگهي مناقصه داده‌ام براي حراج انسان،

                   و نرخ سود دلم، مدام نزول مي‌كند.

كسي آمده بود و از سهام عدالت مرگ مي ناليد.

               و تورم عشق، ديوانه‌اش كرده بود."

از سر خط؛

      "سرمايه‌هاي دلت، ركود داشت.

               تو اصلن كاسب خوبي نمي‌شوي."

آه!من هيچ‌گاه براي توجيه اين همه دلدادگي،

                               چارچوب نظري نداشتم.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 13:19  توسط بيژن ادبی  | 

فرهنگ انتقال پیدا می کند.انسانها در این جبر انتقال،عناصری می شوند که محتوای داده های فرهنگی خود را در یک برهه‌ی خاص کد گذاری میکنند و به جایگاهی دیگر با توانمندی دیگر انتقال می دهند.تا به حال به سامانه‌ي بلوتوث  موبایل  توجه کرده اید.شما می توانید در زمانی کوتاه محتویات موبایل تان را در اختیار فردی دیگر قرار دهید. فرهنگ سیال است و سریز آن از جایگاههای پیدایش و رشد به خاستگاه‌های مقصد واریز می شود.جامعه‌ی امروز به یک بولوتوث فرهنگی رسیده است.آداب و سنن مرز و حریم نمی شناسند و جغرافیا در ساختار آن جمود به وجود نمی آورد.بی مهابا و با سرعتی غیر قابل باور انتقال پیدا می کنند.حریم‌ها در هم ریخته می شود و عنصر فرهنگی نوظهور در صورت پذیرش عرف به بخشی انکار ناپذیر از سیستم فرهنگی تبدیل می شود.ضرورتهای اجتماعی دستخوش استحاله می شوند.انقلابی نوین در شالوده های کهن پیش می آید وفرهنگی نو بر فراز تل خاکستر فرهنگ سابق شکل می گیرد.این فضا مدام در حال پویش است.بارها شنیده ایم که فرهنگ غالب فرهنگی است که چند ویژگی داشته باشد.اول آن که جاذبه های خاص خودش را داشته باشد.یععنی بتواند بر پایه‌‌ی یک مفاهمه‌ی همه گیر قدرت نفوذ و زایایی داشته باشد.دوم آن که قدرت انتشار داشته باشد.به بیانی ساده تر باید رسانه ها‌ی عمومی را در دست داشته باشد،تا نبض افکار عمومی در دستان وی باشد.تصاحب بی چون و چرای مغزها به ابتکار نظام وسیع اطلاع رسانی؛ سوم آن که بتواند کارایی خود را اثبات کند. فرهنگ وارد کننده بتواند آن را با مبانی خود سازگار کند.جدای از مباحث روزمره و تکراری، تسلط فرهنگ غالب همین مسئله است.هژمونی مستدام فرهنگی که جهان را به سوی جهانی سازی به پیش می برد و با ساختار بومی آنها، طرح آشنا زدایی را می ریزد.مسئله اصلی آن است که شما در جریان این بلوتوث فرهنگی در کجا ایستاده باشی.مصرف کننده‌ی فرهنگی باشی یا تولیدکننده‌ی آن.صادر کننده یا وارد کننده...
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 17:2  توسط بيژن ادبی  | 

ما ترازو نداشتیم.ما وزن نکردیم.دیگران ما را وزن کردند و بنا به ذوق خودشان از کوله بار ما برداشتند.آدم ترین آدم این "بی در کجا" تو بودی.که کفه‌ي ترازویت چشمهایت بود.خانه ات آباد،باغهايت شاد.كاممان را تلخ نكن.خرابمان نكن.باز هم وعده‌ي دروغ بده كه ته اين ويراني، آباداني ست.مي دانم كه نيست.حداقل دروغ بگو.دروغهاي شيرينت را عشق است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 16:58  توسط بيژن ادبی 

منتقد بی چهره یک ساله شد.کودک احساس ما هم بزرگ شد.تن به فنا نداد و در روزمرگی غوطه نخورد.با امین شول در دفتر هفته نامه ی بام کویر بودیم.تصمیم گرفتیم به فضای مجازی پا بگذاریم و گذاشتیم آخر سر! از حرفهایی برای نگفتن آغاز کردم و به منتقد بی چهره رسیدم.نقش ها و قالب های وبلاگ مثل روزگار اندیشه های ما دیگرگون می شوند و غبار ثانیه روی شان می نشیند.آشنایی با حضرت استاد شمسی،دوست گرانبهایی که عالمی را با وی عوض  نمي کنم؛ از همین مقوله های پسا بامی بود! وبلاگ ، آشنایی با آقا مرتضا و دشمنانش! از فصل های ناب زندگی من شد.مرد نازنینی که بیش از یک سردبیر،نزدیک ترین و مهربان ترین و انسان ترین دوست من است.این را برای این می گویم تا آن آقایی که همه جا مطالب وبلاگ ما را کپی می کند و در قالب نظر می گذارد تا تهِ فیها خالدونش دچار بحران شود.عزیز دل برادر ،ما چهليم با کارهای تو می شویم پنجاه. به "نهضتِ کپی پیست" ادامه بده تا زیر بغلت عرق کند.بگذریم.جشن تولد منتقد بی چهره را تلخ نکنیم.محسن خان بني فاطمه،خداوندگار حروف،بیاناتی فرمودند كه زيبا بود و غلط انداز.خان والا حروفت را هدر نده.سهميه بندي بابش باز است ،ديدي كلمات هم رفتند داخل توبره‌ي بزرگان .دوستان وخوانندگان گرامي ما مي‌مانيم با همه‌ي دغدغه هاي مان.حتا اگر به مذاق بعضي خوش نيايد.كه تقدير نوشتن است و تنيدن عشق بر جان هميشه در به در.اولين مطلب در باب جنبش دانش جويي بود و در هواي آن روزها گم شد.شايد باز از دلهره هايم براي جنبش دانش جويي بنويسم.وبلاگ براي من چرك نويس افكارم است.اين را براي دوستاني مي گويم كه از تنوع مضمون و يا سوخته بودن مطالب از لحاظ  خبري مي نالند.قصد من بر جا گذاشتن ابر متن! نيست.وبلاگ براي من چرك نويسي‌ست در شمايل دفترچه‌ي خاطرات و يا دست نوشته‌اي كه در آن و لحظه منتشر مي شود.ممنونم از تنها نگذاشتن من.مديون آنهايي هستم كه در بحراني ترين شرايط زندگي‌ام به من اميد دادند.چه قدر كليشه اي شد.شبيه فيلم هاي هندي.احتمالن اينها را در هنگامي مي گويم كه درخت را بغل كرده‌ام! در پايان يادي هم از شهید مختاري مي كنم و جشن تولد را به تلالوي پاك شعرش متبرك مي كنم. 

و آن که صبر و نور هديه ی شکم ها می کند؛

قبای تنگ اش را،
                         گشاد تر می دوزد...
 
                              (محمد مختاري ـ منظومه ايراني)
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 20:19  توسط بيژن ادبی  | 

سردار طلايي و آموزشهاي خاصش.نه اين كه دوره‌ي تصدي گري طلايي دوران طلايي امنيت در اين كشوراست.اما از وضعيت فعلي خيلي بهتر بوده است.گوشه ی تصوير كمي ناخوانا است.اما سردار از امنيت شهروندي حرف مي زده است.چند روز پيش دكتر داور شيخاوندي به كرمان آمده بوده تا پيرامون كارايي اعدام درماني سخن بگويد.حرفهاي جالبي زد.احمدي مقدم ها حرفهايش را گوش دهند.هميشه پاك كردن صورت مسئله،رفع تكليف نمي كند.عجب شقشقيه‌اي شد. والسلام.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 13:39  توسط بيژن ادبی  | 

 

شبی چون چاه بیژن، تنگ و تاریک

 

                              چو بیژن در میان چاه و او، من

 

ثریا چون منیژه بر سر چاه

 

                            دو چشم من بر او، چون چشم بیژن

 

                                                                                      

                                                                               (منوچهری)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 18:19  توسط بيژن ادبی  | 

خوش باش پرنده ی بی قرار!

                          روزگار بی سامانی ات طی نخواهد شد.

               خوش باش پرنده ی من! در روزگار تکیده

                           در روزگار ابرهای بد ـ همان که نبارند بهتر است ـ

آسمان خدا وکیلی! آرامش مان را به هم نزن.

                                  به کویرمان دلخوش داریم. 

سئوال: تندباد زخم ٬با تو چه کرده؟

                              آه! دریاچه های قرمز روحت...

غرور غرور٬ دل تو بود که ویران شد؟

پاسخ: ندارم که بدهم.

          پاسخ٬ چرایی این تن همیشه حیران است.

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 18:7  توسط بيژن ادبی  |