تبليغاتX
منتقد بی چهره
چند روز با خودم کلنجار می رفتم.احوال نویسی.خط تفاوت میان ما و آنان.این قضایا شور ماجرا را زیادتر میکند.نوشته ی آقای محبی در بام که در آن از شکاف تاریخی میان نسلها شکوه کرده بود و ما ی نسل نو رسیده را به چالش کشیده بود، سخت درگیرم کرده بود. "سیری ما، سیری همه ی جهان بود اما سیری اینان گرسنگی دیگران است." و قس علی هذا...

در اولین چشم به چشم شدن نیت نوشتن را برای ایشان روایت کردم و رخصت نوشتن خواستم.تفال من بر چشمانش راست آمد و ایشان نیز مشتاق تر  که بنویس. نوشتم.بخوان... و خواندم.چشمان غرق شعف او مرا تحت تاثیر قرار داد.چشمهایی که پر از حدیث روزگاری سپری شده ی نسلی بود که قربانی شد . آرمانهای ناتمام و تمامی آنات بد و خوب زندگان آن پدران. شرمندگی تمام وجودم را فرا می گیرد، وقتی که آقای محبی پیشانی مرا می بوسد...شاید به نشانه ی تایید.شاید به نشانه ی مهر بسیط پدرانه ی نسل پدران.اصل مقاله این چنین بود ای برادر:

شاید بحث، مُهر کلیشه را بر پیشانی داشته باشد. شاید حقیقتا تضاد بین نسل‌ها  و شکاف عمده‌ی میان آنان، راه درازی را پیموده باشد؛ دهان به دهان و سینه به سینه از میان مردم کوچه و بازار ما تا روی میز کار اساتید جامعه‌شناسی. اسلافی که نظرگاه اخلاف را بر نمی‌تابند و بالعکس. فرازهای اندیشه‌ی بزرگان، که جوانی‌شان را در تار و پود (تغییر جهان) تنیده‌اند، ماحصل زمان و مکان خاص آن‌هاست؛ تلاشی متهورانه و همه‌گیر، برای دگرگون‌سازی تمامی ساختارها و روبناها. آن‌چه مرا واداشت، تاچند خطی بنویسم. یادداشتی بود از آقای محبی به نام در احوال پدران و پسران. تلاشی که برای زنگار زدایی از جدال آشتی‌ناپذیر کهنه و نو انجام گرفته بود. پدرانی که سودایی دیگر در سر داشتند و پسرانی که بر مرکب تیز روند‌ه‌ی هنجارشکنی، سنت‌های آنان را وقعی نمی‌نهند. تا این‌جای کار بنای ماجرا بر دلالت قطعی پیدایش و وقوع واقعه‌ای چنین است؛ واقعه‌ای انکارناشدنی. اما نسل پدران! روزگاری دیگر نیز بین ما و شما جریان دارد. نسل پیشینیان، قراردادهای تاریخی و اجتماعی و سیاسی و فرهنگی‌شان را در حالی وضع کرده است، که بر پایه‌ی طرد بسیاری از سنت‌های پیش از خود، سعی در نوسازی جامعه داشته‌اند. به دیگر سخن، آن‌ها با حذف و دوباره‌سازی معیارها و شاخصه‌های فرهنگی زمان خود، توانسته‌اند به رویاهای خود جامه‌ی عمل بپوشانند.

به واقع آن‌ها بر فراز همین ویرانه‌ی ساختار کهنه ساختاری نوین را بنا کرده‌اند. آرمان شما، این بود که از (تغافل تاریخی) بگویید؛ تغافلی که ریشه در انفعال نسل روشنگران داشت؛ از این پس شما، حکم‌رانان وادی تفکر و دگردیسی بودید. می‌باید یا راهی نو می‌یافتند و یا راهی نو می‌ساختید. از صمیم قلب می‌گویم، تلاش نسلی که قربانی شد، تا تمام ذهنیت‌های خود را به مرحله‌ی عینیت برساند، قابل تقدیر است. اما اما...؛ فی‌الواقع منت دیرینه‌ی پدران بر پسران و مادران بر دختران به سبب وجود ریشه‌های سترگ و درهم تنیده‌ی حسی مشترک است که در وجود تمامی آن‌ها تاثیری آشکارا دارد: حس نوستالژیک گذشته‌ی دوستی.

یکی از علت های عمده‌ی شکاف بین نسلی ریشه در گذشته دوستی نسل کهن دارد. گذشته دوستی سرنخ‌های خاص خود را دارد یکی از این سرنخ‌ها، حسرتی است که پدران را همواره بر آن می‌دارد، تا نرسیدن‌ها و نشدن‌ها را در پیشانی نوشت آیندگان حک کنند. رویایی نیمه صادق، که وعده‌ی فردای بهتر را نوید می‌دهد.

از دلایل دیگری، که شاید کارکرد پنهان داشته باشد، عدم انطباق نسل پدران با واقعیات روزمره و عینی پسران است. آن‌ها نمی‌خواهند و نمی‌توانند خود را با فضایی سازگار کنند که عرضی نوپدید است.

از یاد نبریم، ماحصل تحول فکری و فرهنگی پدران، کارنامه‌ی بی‌عیب و نقصی نبوده است، که مو به موی آن، چون متنی مقدس و معصوم قابلیت باز تولید داشته باشد. پدران ما باید بپذیرند، که برخی از بن بست‌ها و کمبودهای فرهنگی نسل پسران، ریشه در خیال‌گرایی آرمان شهری آنان دارد.

سخن از بی‌مهری نسل سوم به شالوده‌های سنتی نسل‌های پیشین، روایت مکرری است که گره خوردگی‌های چهره به چهره و عاطفی نسل‌های متوالی را یادآور می‌شود، که هیچ کدام‌شان حاضر نیستند بپذیرند، که غلط‌های املایی روزگارشان را از قبلی‌ها به ارث برده‌اند.

شاید به جای توصیه به رونویسی لازم است، خط و ربطی نو برقرار شود. خط و ربطی که از سر نو پیوندهای گسیخته را برقرار کند. می‌شود جهان را گذرگاه پلی فرض کرد، که در دو سر آن نسل‌های متوالی مکتوب اعمال‌شان را به یک دیگر وام می‌دهند، تا در اندوخته‌ی تجربه‌ها، یادگاری از هنجار سازان پیشین هم باشد. هنجارسازانی که گاه به دیده‌ی انکار می‌نگرند و گاه سر به نشانه‌ی تایید تکان می‌دهند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 18:37  توسط بيژن ادبی  | 

بر عکس دیگران که پر از دلهره ی مردنند٬ من پر از شور زنده ماندنم.پر از حرفهای نگفته ی منتقدی بی چهره ...

اصلن مهم نیست که شیر گرم باشد یا سرد.عذاب وجدان که نداشته باشی٬ ولع داری...

مثل نازدانه ای که خورشیدکی رسوایش کرده. از من خالی شده ای.با دلت چه می کنی؟دست بردار فرافکن...!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 6:21  توسط بيژن ادبی  | 

با من به زبان چشمهایت سخن بگو.

 چشمهای تو ناموس زمینند.

و از ابهت خیره ی آنان تمام حرفهای ساده ام غزل می شوند

با من به زبان بهار سخن بگو

به زبان نیلوفر و مرداب...

از بن بست کوچه های شرم

تا دور دست شیدایی

این تمام جان من است که قصیده می شود.

با من از تبار تغزل و معاشقه سخن بگو.

بگو تا خشک نای حنجره ام

از ترانه باران خوش عشق پر شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 2:17  توسط بيژن ادبی  | 

بزن ضرب بر ضرب دل دادگی٬

بزن زخمه بر زخمهای تنم٬

تمام دهلهای این خاک تلخ پر از التهاب سر انگشت توست.

روایت کن از روزگار دلت٬

بگو از تن شرمگین بهار٬

بگو از سر عشق بالای دار٬

بگو چشم زخم غزلهای تو ٬شکست تناورترین سرو این جنگل است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 23:57  توسط بيژن ادبی  | 

اولين جرقه٬ ريتم دل انگيز تمبك نوازي استاد فرهنگ فر بود.صداي پر طنيني كه كوبشهاي ممتد و ريزهاي منظمش را در خاطر دارم.كاست خلوت گزيده‌ي استاد شجريان بود و قطعه‌اي هم بود كه استاد فرهنگ‌فر  هم نواخته بود و هم خوانده بود:"هم چو فرهاد بود كوه كني پيشه‌ي ما/ كوه ما سينه‌ي ما،ناخن ما تيشه‌ي ما".

با پيشنهاد پدر به ديدننوازنده‌اي چيره دست رفتم.آموختن و كوبش‌گرانه بر ساز كوبه اي ضرب گرفتن؛ سودايي كه ديوانه مي‌كرد آدم را، روحت را به طغيان وا مي‌داشت.از مرزهاي تن مي‌گذشتي و غوطه مي‌خوردي در ضرباهنگ اين همه دل‌شدگي.از آن روزگار تا به امروز بیش از يك دهه است كه با صداي تمبك و ضرب و سازهاي كوبه‌اي رفاقت ديرينه دارم.يادم هست كه استادم به من گفت:" بيژن! ساز ما نبض ضربان زمين است.براي همه‌ي نوازنده‌ها لحظاتي پيش مي‌آيد، كه از چنگ زدن بر جان ساز محرومند، اما من و تو هيچگاه محروم نمي‌شويم، از صداي سر ضرب‌ها و كوباكوب اين هميشگي."

راست مي‌گفت موانست عجيبي داري با اين ساز؛ وقتي روي نيمكت پارك نشسته‌اي و صداي گامهاي مردم را مي‌شنوي؛ و جالب تر از آن حتا وقتي كه در تالار امتحانات دانشگاه نشسته‌اي و داري دلهره‌هايت را مرور مي‌كني، دسته‌ي چوبي صندلي مامني مي‌شود تا تماميت تنش‌ها را با سر ضرب انگشتانت به رقص در آوري.گاه وجودت را به پاياپاي هلهله‌اي مسحور مي‌بخشي، كه لحني اهورايي را به ريتم4/3 مي‌نوازد و يا غرشي انقلابي مي‌شوي كه در 4/2 تند٬ تفاخر و غرورت را بر جان بي جان زمين به رخ بكشي.ريتم‌هايي كه در هم مي‌آميزند و صف مي‌كشند تا تو با هنرورانه ترين تصوير ذهنيت آنها را بيارايي و با تريوله‌هايت آنها را پيوند بدهي.ياد دل‌شدگان روان‌شاد حاتمي مي‌افتم و بازي زيباي اكبر عبدي كه مجنون ريتمهاي ساده و مركب  و لنگ تمبك شده بود. 8/ 6 اما تباني اعجاب آوري  دارد با پیکره ی این پوستين دباغي شده، كه چوب بي‌گره آن را در برگرفته است.چرا که توامان تداعی گر سرخوشی نابی است که یک پا در شوریدگی دارد و پایی دیگر در ابتذال.از یک سو٬ تو برادر صلاح الدین زرکوبی که چکش های موزونش مولانای مقدس را به سماع وا می دارد و از دگر سوی صدای مطربی می شوی که هرم تند مستی و فقر او را واداشته تا رقاصه ای بد کاره را در دل ای دلی مبتذل به شلنگ تخته ی بابا کرم بیاندازد. حالا کم کم بزرگتر شده ام و دلم با عبارت "کمانچه کش فوری" فروغ صاف تر شده است.دلم می سوزد وقتی استادم را می بینم که بر انگیختگی ساز را با نشئگی رخوت و بی ثمری معامله کرده است.دلم برای دستهایش می سوزد٬ برای آن همه ذوق و قریحه و شور که دود شد و رفت کنج سینه ی  خموده و مصیبت کشیده اش... تا اگر سرفه های پیاپی امان داد٬ یادش بیاید که هنوز  مست و محو  آن دقایقم که برای آموختن نت به کودک ۷٬۶ساله " صد٬صد و بیست و چار/ یک صد و بیست و چار " را زمزمه می کرد.عرق سرد روی پیشانی ام می نشیند؛ وقتی دل مردگی او را می بینم٬ که سازش را به گوشه ای نهاده تا قیلوله ی سیاهش پاره نشود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 17:58  توسط بيژن ادبی  |