از زبان راوی سخن نمی گویم.اگرچه دانای کل مرا به سیطره کشیده است.خود را خواننده روان
من می داند و صلابت مقدر بلا تشبیه خود را در
من می شناسد.شناسا شدنش را از تبار زخمی
من وام می گیرد و بر تن
من می تازد و زخمهای مرا به تسلا نمی خواند.گرچه او نیز ماحصل شبان ناهشیار
من بوده است.زاییده تنی که خود تنیده ام و پرورده ام تا به روزگاری که به لفافه خون مردگی مرا بپیچاند؛ که این جزای زندگان است.هان! در آستین
من این مار می بالد.
من نامی ندارم.حتا نامی که طروات دیرسال سر و سرکوب را از خاطرم پاک کند.نامی که نداشتنش از داشتنش مرا بیشتر نمیراند.نام من گم گشته است.دیگران نام مرا نهاده اند و در برابر اینان که نام مرا در زمره آدمیان نهاده اند تسلیم گشته ام.مگر که عشق جوانه بزند.که این تن همه (بود) را خود تنیده است.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 13:17 توسط بيژن ادبی
|
شرمنده ام بهار من٬
نمی بارد دگر ابر تغزل.
شرمنده ام شهود برگ و آسمان٬
تمام شده ام.
چیزی اگر به جا مانده...
تتمه معاشقه شبنم است و آفتاب.
+
نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 8:32 توسط بيژن ادبی
|