تقدیم به آقای محبی
هُرم کلوت شور می گیرد٬
در گوشه ی جامه دران...
انبوهِ شروه خوان٬
به پیشواز بوی رطب می روند.
عطر بغل خوابی کدام خزر٬
از وهم شهوت کدام سراب٬
دل می زند تن این لوت ...؟
خرما پزانِ امسال٬
از سینه ی کدام نخل٬
عطر نارس وداع می آید؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 1:11 توسط بيژن ادبی
|
می خواهم کاری کنم کارستان... که بنویسند در ضمیمه ی آن الفبای غلط انداز و در کتابهای درسی.بگذار بعد من بگویند فلانی مدام دیوانه بود و واژه از واژه اش نمی افتاد و بوی سکر کلامش، هزار پارچه آبادی آن طرفتر می رفت و این آخریها جنی شده بود و مدام کفر می گفت و دچار شده بود .
هنوز نفس می کشید و لاطائل می گفت که خدا بر درخت رو به روی جنازه اش آویزان شد... و رعشه افتاد بر تن در جنون تنیده اش.
+
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 5:10 توسط بيژن ادبی
|
هی بادِ برهنه کجا شده ای؟ صحرا هنوز٬ در عده یِ بهارانِ به خون نشسته است...
+
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 5:0 توسط بيژن ادبی