تبليغاتX
منتقد بی چهره
از چشمهای تو نه٬

                      از سیلی لوار بیابان شکسته ام.

عاشق می شوم مثل پاییز هر بهانه.

 یعنی که هستم هنوز٬

                 در سیم آخر برگ ریز.

حکایتی ست خشکسالی چشمانم:

                                 قحطی شناسنامه ی من نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 4:26  توسط بيژن ادبی  | 

انسان ریخت فرموده بودند چرا وبلاگ نویس شدی... چرايي آن در ابتدا شايد فقط براي حس كنجكاوي يا رخ نمايي خام انديشانه باشد. چرایی خيلی از گزینه ها قائم به ذات نیست.حوالی کیفیتها و تعینهای زندگی که میگردی و از اراده انکار ناپذیر انسان برای تغییر که سخن می گویی، بايد اين جسارت را درخودت نيز پيدا كني كه از مرزهاي تن بيرون بيايي و حرفهاي نگفته‌ات را براي آدميزدگان بيان كني. شجاعت بيان حقيقت و پنجه كشيدن بر چهار ديواري در هم تنيده خاموشي، پرواي آن را به تو مي دهد كه نقد كني. آيين مقدس "نقد" تنها آيين زنده جهان است كه مناسبات را در قالبهاي زنگار آلوده و كهنه بر نمي تابد و مقدمه چين جهان نوين است. مرگ نقد به معني مرگ انسان است. انسان تنها حيواني(حي = زنده) است كه مي تواند تقدير همه جنبندگان را دگرگون كند. جهان انسان فراتر از همه  جمادات است. زندگي تنها به ضرورت نقد است. نقد؛ به فراست در اختيار نهادن مصداقها و تبيين علل و نقد دو باره و هر باره جهان در فرايند ديالكتيك. به نظر من هر وبلاگ نويسي ميتواند با استفاده از اين فضا و با به ابتذال نكشيدن آن، پيش نويسي براي دل مشغولي ها و فراورده هاي ذهنيش بسازد. از اين منظر نه با داعيه نجات بشريت! بلكه با داعيه نقد و تقرير پروبلماتيكهاي جهان ذهنيتهايم ـ كه ناشي از كنش بينابيني من و جامعه و پرداخت هاي ذهني ام است ـ با احتساب سواد محدود نگارنده، به كار وبلاگ نگاري ادامه مي دهم...    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 20:11  توسط بيژن ادبی  | 

ناسازگاری جهان همه ما را به خود دچار کرده است. من را و تو را و همه را.همه آنهایی که با آنها عاشق می شویم و جهانمان را نقش می بندیم. باید اعتراف کنم عاشق پدرم هستم. ۴ سال هزینه برای عشق ورزی به انسان و آزادی. دفاع از نسل قربانی. نسل حنجره های تکیده. زخمها و قلبهای داغ خورده. کارنامه پدرم را دوست دارم. برای مهربانی های بی دریغش. به خاطر مردمی که نامش را با احترام بر زبان جاری می کنند. صدای پدرم را دوست دارم. جذاب٬ پر طنین و با طمانینه. مثل صدای پر ابهت شاملوی سترگ. اولین شعری که شنیدم "دخترای ننه دریای شاملو" با صدای ناب پدرم بود. صدایش به سان همه عاشقان تازیانه دیده جهان است. چهره هایی شبیه پدرم. آنهایی که سلطه را بر نتابیدند و در روزگار تلخ ـ بر خلاف بسیاری ـ برای تقدس نام "مردم" ایستادند. باش و بمان تا همیشه که من با تو مانا می شوم.


پ.ن:در جهان پلی فونیکی که به قول دکتر شایگان افسون زدایی شده است.صداها ماندگاری خاصی دارند.مثل صدای آلپاچینوی ایران٬جاوید یاد شکیبایی...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 4:14  توسط بيژن ادبی  |