تبليغاتX
منتقد بی چهره
به روز کرده ام دلم را.قشقایی های دلم مهاجرت کرده اند و شب گیر شده اند میان بیابان لم یزرع.بختیاری های بی قرار سفره دلشان را باز کرده اند و با غریزه سرخ واگویه می کنند و من میان این همه ایل زخمی چارچوب کهنه ام را برداشته ام ببرم میان لوت غزلهایم.هی ساز زنگار گرفته ام را کوک کنم و هی کوک نشود ...و باز از سر نو برای شریعت نو ظهور چشمانت آوازی هر چند تلخ و بی قواره و خاموش بخوانم.میان این همه من ها که فریاد نمی زنند٬ تو لااقل بگو که مرگ منحوس آوازه خوان ها مدام نیست که اگر مدام بود مرده بود من .هی با دلم تا کن...
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 22:18  توسط بيژن ادبی  | 

خوش به حال تو که خوشی... بی خیال٬ راحت٬ بی دغدغه. نه غم نان داری٬ نه نام.به هزار رنگ آغشته ای و در هزار ننگ غوطه ور. اصلا می دانی حالا قیمت بندگی نکردن چه قدر است. چه قدر مایه می برد آدم بودن. سر نسپردن. به چیزوارگی در نغلطیدن. اصلا تو با آن اوهام که داری می تازانی و فتح می کنی٬ می فهمی هوای خوش درکه این روزها برای مجاورینش مضر اعلام شده؟

می فهمی حوالی این شبها و این روزها کسی از جنبش پنهان شاهدان عینی تاریخ خبر ندارد. کسی نمی داند که آدمها می چرخند و می گردند و دوباره همان ب بسم الله. می دانستی به تزویر کار فرهنگی می کنی. دوستان طعنه می زنند چوب کاری فرهنگی...!

 طوق توبه انداخته ای گردن و زار می گردی و ناله می کنی... که منم رستم دستان.این را نیز بگو که یک شبه متولد شده ام.درازنای سالیان بر من نگذشته است و...

خوش حالی که غوغا کرده ای و آگهی داده ای و گرفته ای و با دوستان عزیزت هم متلکی گفته ای و شنیده ای... که چه؟ فتح کرده ای... باغ آباد انگوری را لابد.

کجای قله انسان را تسخیر کرده ای. پدر جان روضه نخوان. نا سلامتی هم قبیله ایم. تاج افتخار را بردار. حیف دیر سالی که بوده ایم با این رفقای هرزه گرد نا سپاس. هی بشکنی دیوار حاشا.

زخمی شده پهنای حقیقت.نه خدا وکیلی در این قحطی ذوق و شوق همین که می گویی و ساکت نمی شوی دل خوشم.

لااقل روبنده را بردار. کراهت چهره ات را خوب می شناسم هم روزگار. جذام این همه نفاق٬ کمر چهره ات را می شکند. 

آخر همه شاهنامه ها که روایتشان یکی نیست... آخر همه پاییزهای جوجه مرده... آخر همه گلوله ها...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 5:45  توسط بيژن ادبی  |