تبليغاتX
منتقد بی چهره

دختران اورشلیم! شما را به آهوان و غزالان صحرا سوگند؛ دلبر مرا تا به خواب است، برنیانگیزانید و برنخیزانید.(عهد عتیق، غزل غزلهای سلیمان)

و دلبر من از خواب برخواسته است و من در قامت سلیمان قوالی می کنم. نقل، نقل بریده تنانی است که نه سیاست بازار حماس را می شناسند و نه تکاپوی عصبیت یهود را. کودکانی که نه ریال و دینار می شناسند و نه در کودکانگی شان شکِل می شمارند.

نه آنها خروش جنگاوران را نمی ستایند... در نوار باریک غزه هر صبح سلاخان و مشتاقان مسلخ، سر بر می دارند تا از پادشاهی باستانی اسرائیل و از آرمانهای خانمان سوز دیگر با فریاد "لنگش کن" سخن برانند.

سرزمین سوخته، سرزمین تاریخ، سرزمین سروده های عاشقانه، سرزمین پیغمبران...

از بالای دیوار توبه پای برکش تا به جانب آنها که بی خوابند، بی تابند و دچار شده اند به دوزخ امپریالیسم . نان بهانه خوبی نیست تا یادمان برود که منافع ملی فلسطین، حراج بازار مکاره شکم گنده های خاورمیانه نیست.

 و صلح: ودیعه جاوید، ارزش بیشتری دارد تا بدست آوردن دل سلفی ها. 

یادمان نرود که وطن ویران شده ای که از قضای طنز روزگار، خودگردان خوانده می شود بیش از جان بر کف و دلاور نیازمند سیاست مداری است که مرهم بر زخمهایش بگذارد و منادی صلح باشد.

من صلح را نه برای کودکان فلسطین، که برای نوباوگان اسرائیل نیز خواستارم... 

 خاک فلسطین نباید به توبره کشیده شود و دهان غزه به خون آلوده شود تا کسانی در دمشق به شوق بیایند و کف بزنند. چرا که امپریالیسم سرب و ارتجاع، هر دو در پی بازی های سیاسی و هژمونی خود هستند و دیگر زمان زر خرید شدن و غلام حلقه به دوش شدن سپری شده است. باید بپذیریم بقای تندروهای اسرائیل وابسته به ترس و ارعاب و عدم امنیت است و بهانه به دست صیاد دادن، سرانجامش در افتادن به دام سلاخی اوست... با سپاس از امین.

ریتای دلبرانه محمود درویش را با هم زمزمه کنیم:   

ميان چشمان من و ريتا

                                تفنگي است...
   

  و كسي كه ريتا را مي شناسد
                            

                            خم مي شود و نماز مي برد
   

                                             براي خدايي كه در چشماني عسلي است.
   

 آه... ريتا!   

               ميان ما، يك ميليون گنجشك و تصوير است
    

و وعده هاي بسياري
     

                          كه تفنگ به رويشان، آتش گشوده است
    

يكي بود، يكي نبود...
    

      اي سكوت شامگاه!
 

                  ماه من، به دورها هجرت كرد
 

                                      به چشماني عسلي...
 

   و شهر، تمام آوازخوانان را

                                و ريتا را روبيده است
 

   و اينك...

                   ميان چشمان من و ریتا،

                                                   تفنگي است.
    

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 22:26  توسط بيژن ادبی  | 

 تقدیم به خداوندگار حروف

می گن آ هدایت رو لوار امون نداده تو خاک گهره. ولی دروغ می گن. گناه مردمو نمی شه پاک کرد... ولی شنیدم که غربتیا درو کرده بودن قافلشو. فقط قیچیای مسیش به یادگاری برگشتن. خانم طوبا چشماش سفید شد از بس تار و پود کلون درو پاییده بود. قول داده بود، چای اعلای حیدر آباد واسش بیاره.

 دخو، زار نه، ویله می کشید.خانه زاد بود بی پیر. می گفت: رییس حبیب بی قرار شده بود. پیش از این طالع آشفته، روزگاری داشت. اسم و رسمی؛ امین دیوان شده بود. کلی مقرری داشت. قلعه ای داشت پر و پیمان. اقلش صد تا خوش نشین روزی خورش بودن. مال دار بود. اما همیشه می گفت من هر چی دارم از صدقه سری همین گوش سیاه آ هدایته. ای تف به کمر شکستت چرخ ناخوش کار...! 

این آخریا پاک صافی زده بود به سرش. پابند نبود یه نفس حتا. یه بار که رفته سر خاک آهدایت. بازنگشته بود. حقش بود. کاکاشو اندازه چشماش می خواست. می گن یه سر دو زانو خامش کرده . انداخته دنبال رد آفتاب تو صحرا. می خواسته خون کاکای جونم مرگشو بستونه لابد. می گن تو راه بندره هنوز. گم زبون شده. هرا می زنه از غیظ. مسافرا صدای ناله هاشو می شناسن. می گن ناله می کنه و خوناب می چکه از گل مژه هاش... 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 4:47  توسط بيژن ادبی  |