تبليغاتX
منتقد بی چهره

گاهی که مجنون ترانه می خواند و یا تحریری ناشاد در چپ کوک را به اوج می آوازد... دلبرانه هایم تکامل می یابند و تکانه های دلم شب سوگهای ناصواب می شوند.

گاهی که نمی خواهم تلخ کام باشم. تک بیتی در رثای آزادی می سرایم. چند خطی در رثای بندیان همیشه دچاری که تقدیر شانه های دلشان را به خاک رسانده است.

هر از چند گاهی که شبنم بر فراز تاک بن می خشکد و قلبی شوریده در بی در کجای خاکی آرام می گیرد و نفسی به تنگنا می رسد و چوپانی نی را به زمهریر می سپارد و تک سواری به منزل نمی رسد... من شبانه ای هر چند تلخ را می آغازم.

عاشقان جهان، جهان وطنند. رسوایان بلاد زخم، ناطور و بی تبارند. موطن اینان گنجای ناسروده معاشقه های نه چندان شاهکار است...

ایمان دارم که صبح دولت این شب خمار می دمد. تاریخ روایت می کند که انسان، تصور درد نیست. غزل واره ی رهایی است.

باران قلندرانه شور می گیرد و  من غرق تصاحب عدوانی ذات توئم. ذات لبریزی که خود را در بازار مکاره دنیا نباخته است تا عهد عظیم را با سِفر عشق تحریر کند:

به نام یاس، به نام آزادی، به نام باران، به نام آفتاب، به نام شور شادیانه...

آفریدیم خود آینده ای که تبرک می کند جان عشق بازان را. جلالت معاشقه از آن ماست و ستاره باران تبسم تو مرهم آلام ما. پس درود بر کشف شراب در شب نشئه کلام.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 21:7  توسط بيژن ادبی  |