![]() |
گفت: کهنه است. امونت نمی ده. کار آموخته شده از پی این همه کارزار. نفس رو به تنگنا می بره. گذر زمان مرد افکنم کرده...
گفتم: مردت که از پای افتاد. بی یال و کوپاله رستم دست بسته ی تو.
گفت: شراب کهنه دمار از روزگار بی دل در میاره
و آورد...
لبی لبالب،
مغازله ای هار...
ردی تلخ بر پوستی ناب
تشنجی خیس و...
آه تصور بی غرور مرگ!
غریبه ام با زیستن؛
پاکبازی ناکام،
در رخوت شبانه ی یک نااشتباه!
كم توقعي از دنيا، نفسم را بريده. شير پاك خوردهاي هست تا بيابد آنچه را از دست دادهام. جز خود، مگر يابندهاي مشرف به صحنه است؟
ناباور و بي تصوير و پيرهن چاك. گم گشته در غبار اوهام... اساس و بنيان بر باد. ياغي و عاصي...
به انتها رسيده. خط زده از فهرست زندگان. غرقه در خموشي يك بهت: كجاي دنيا در تصاحب من است؟ من هستم يا قرار است بشوم؟ در كدام روند و شوند؟ بي تكامل و بي تغيير. بي ثبات و لرزان و خاكستر نشين.
تمام... خط آخر را تو بنويس. رنگ قرمز پاشيده الست و ازل روي پيرنگ ماناييهايم. فرو مردن در لجنزار دنياهاي خود.
خط آخر، خط سياهكاري است. خود ويرانگري محض. تمام شدم.نقطه از سر خط.
بی دلم. عرق سوخته ی این همه بی شوق، هرز رفتن... آیا یکی نیست، یاری کننده ی جان شیفته؟