تبليغاتX
منتقد بی چهره
گفتم: عجب شرابیه چشمات. خماری این همه نامرادی را به لمحه ای، کن فیکن کرد. لب به لب و دم به دم می نوشم تا گل از گل مستیش نیفته... 

گفت: کهنه است. امونت نمی ده. کار آموخته شده از  پی این همه کارزار. نفس رو به تنگنا می بره.  گذر زمان مرد افکنم کرده...

گفتم: مردت که از پای افتاد. بی یال و کوپاله رستم دست بسته ی تو.

گفت: شراب کهنه دمار از روزگار بی دل در میاره

و آورد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 18:54  توسط بيژن ادبی  | 

لبی لبالب،

                 مغازله ای هار...

  ردی تلخ بر پوستی ناب

                     تشنجی خیس و...

آه تصور بی غرور مرگ!

        غریبه ام با زیستن؛

                   پاکبازی ناکام،

                                  در رخوت شبانه ی یک نااشتباه!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 3:6  توسط بيژن ادبی  | 

نفس بریده، بي تاب و شب كور. نابلد...شب زده. عين كفتر بازي كه سر بريده‌اند كفترهاي تيز‌پروازش را. بي كشف و شهود. تا صبح بيدار و تشنه. سر بر آورده به آسمان درون. بر مدار  كج مدار خود.

 كم توقعي از دنيا، نفسم را بريده. شير پاك خورده‌اي هست تا بيابد آنچه را از دست داده‌ام. جز خود، مگر يابنده‌اي مشرف به صحنه است؟ 

ناباور و بي تصوير و پيرهن چاك. گم گشته در غبار اوهام... اساس و بنيان بر باد. ياغي و عاصي...

به انتها رسيده. خط زده از فهرست زندگان. غرقه در خموشي يك بهت: كجاي دنيا در تصاحب من است؟ من هستم يا قرار است بشوم؟ در كدام روند و شوند؟ بي تكامل و بي تغيير. بي ثبات و لرزان و خاكستر نشين.

تمام... خط آخر را تو بنويس. رنگ قرمز پاشيده الست و ازل روي پيرنگ مانايي‌هايم. فرو مردن در لجن‌زار دنياهاي خود.

خط آخر، خط سياه‌كاري است. خود ويرانگري محض. تمام شدم.نقطه از سر خط.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 21:42  توسط بيژن ادبی 

خوب نیستم. ساربانِ بیابان گردم؛ حیران و پای در هوا و جهت نایافته و  زهوار در رفته... یکی مرا تا توان به خواستن هست بیابد...چه حال بدی. لگام گسیخته ام. ناشادم.بی کام و رانده و مانده...

بی دلم. عرق سوخته ی این همه بی شوق، هرز رفتن... آیا یکی نیست، یاری کننده ی جان شیفته؟ 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 4:27  توسط بيژن ادبی