تبليغاتX
منتقد بی چهره
به هرزگی های تو رحم نخواهم کرد...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 20:14  توسط بيژن ادبی 

مادر بزرگم را  ۲ روز پيش به خاك امانت دادم... گفتند کسی که محرم است بیاید پایین. باورم نشد كه رفتم و كمك به گور كن كردم. بيچاره ضجه مي زد كه بگو من را هم بيامرزند. آن زیر توی گور گرم بود؛ تن او نه؛ گور گرم بود و كم نفس. حرارت، سینه‌ام را در فوج غبار خاکستری قبرستان می‌سوزاند.حوالي خاك خاطره،خاك شد. ۵ قلوه سنگ كوچك را زير سرش گذاشتم. همو بود. چهره، چهره‌ي خودش بود... كمي سپيد كرده بود و بي جاني، لبانش را داغي صعب بسته بود. نكير و منكر هم بي قراري مي كردند تا من بروم. از لحد كه بيرون آمدم؛ سروها و كاج‌ها و سپيدارهاي حسين آباد را ديدم كه چه قدر وارسته شده بودند. طاق متانت آسمان شکسته بود و من هم به دنبال هوسانه‌ی بی دغدغه نفس کشیدن، راه افتادم توی آبادی. خنده بر لب شب خشكيد. دچار انبوهي اين همه مرگ ماندم.

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 16:58  توسط بيژن ادبی  |