![]() |
رج به رج،
مرگ است
بر تن زمین سوخته ی این خیابانها
لب به لب،
تاول است
بر پوست زخم خورده ی این پیاده روها
آونگ می شود لاشه ی باران
بر هرم تن گداز کویر؛
و رعشه ی احتضار،
روح واحه را در برمی گیرد...
پرنده تا صبح نخواند
پرنده لب نزد تا صبح...
تا صبح هر چه سرود و سروده،
در ژرفنای سینه اش محبوس مانده بود...!
آخر چگونه بخواند؟
وقتی که شاه بیت غزلش،
در یک گلوی مدفون محبوس مانده است.
آه ای پرنده خونین!
در سوگ او،
یک سینه قلب بی تپش بخوان...