![]() |
عددها برایم به رقصی جاودانه هبوط می کنند.۱۷ سال معلمی و سپس پاکسازی،۴ سال زندان،۲۰۰ ضربه نوازش شلاق، بیش از ۲۰ سال اعدام کسان و تبعید اجباری خانواده در سراسر جهان!
کلیه هایش سالهاست که پروتئین دفع می کنند... سالهاست که به خاطر مبارزه اش از همه حقوق شهروندی محروم است. نزدیک به ۳ دهه تلاش کرده بود که یادگاریهای زندان راور را از همه پنهان کند. اما حالا دیگر غمهایش سرریز کرده و دارد آزارش می دهد. این روزهای تلخ، بسیارانی را می بینم که هم تبار پدر منند.
آن چنان ثروتی نیاندوخت و به قول خودش آن روزها که تصفیه شده بود، خودش مانده بود و حقوق معلمی مادر؛ مادری که مجبور بود صبایش را در هرم تن گداز کویر به نیش بکشد تا پدر به بند کشیده، از پشت میله ها کودک را نوازش کند...
خیلی چیزها را مدیون اویم؛ کتابخانه اش که اعتبار جهان را برای من دارد و چشمهای عسلی پدرم که اگر چه درد دارند اما ناموس زمینند و تن رنج کشیده اش که شمیم خوش آزادی خواهان تاریخ را یادآور می شود. بیش از یک قرن نبرد بی امان میان استبداد و آزادی...
یادم است ۶،۵ سالم بود که با خواندن شاهنامه سواد دارم کرد! باور کن هنوز هم در اضطراب شهادت سهراب خوابم نمی برد. راستی رستم از پس خون سهراب که هنوز گرم است در خیابان انقلاب؛ نفس می کشد؟