در كوچه باغ،
گنجشك هاي بي سر،
بر فراز انار گس،
از طعم سرب پر و خالي مي شوند؛
در بيابان گدازان،
عقابان آزمند،
تن ياغي را تجربه مي كنند.
و در صحراكاري ِ پودنه و آويشن،
چشم ِ كشيده ي آهويي،
تصوير گرگ هاي بزخو را،
تفسير مي كند...
اين است مرثيه هاي تلخ مادري ام،
در سرزمين سوخته...!
+
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 16:41 توسط بيژن ادبی
|
روسیه کشور خوبی ست. از آن کشورهایی ست که از زمان خاندان رومانف ها و تزارهای خون آشام و مهندس مهدی کرنسکی(همان مهندس بازرگان روسها در نقش نخودی و میان بر دولت موقت) تا مرحوم لنین و گورباچف و اکنون حضرت پوتین و حاج آقا مدودوف کشور زمختی بوده است. از همان وقت که تمام هم و غم آنها، دسترسی به آبهای گرم عمان و خلیج مامانی فارس بود؛ پدر کشتگی به خصوصی با کشور ما داشته اند. به جز مرحوم لنین که حال اساسی به ملت ایران داد و به وسیله کمیسریای جنگ خود یعنی جناب مشتی تروتسکی، یوغ قراردادهای استعماری و استثماری و استحماری! را از گلوی ما برداشت. نور به قبرش ببارد! تازه بگذریم که روسها تعابیر عجیب و غریب و خشنی از فلسفه مارکس دادند که اگر خود مارکس زنده بود و دیده بود خان دایی یوسف استالین را؛ ترکیده بود از شدت در وطن خویش غریبی این مرام روسی. مثال ناب قضیه عناد با ایرانی ها، همین شیخ پاگون دار خودمان، حاج آقا پوتین است؛ که دارد نقش لیاخوف کبیر را بازی می کند و مجلس و دولت و رای مردم را به مثابه نماد و سمبل دموکراسی و ارزش نهادن به شعور جمهور ملت را به توپ می بندد و استبداد، پشت بند استبداد... البته از آدم کثیفی مثل او که به روسهای فلک زده هم رحم نمی کند و در خفا منتقدین را قصابی می کند؛ توقعی نیست. صد البته باید اول از همه چیز از زعمای مهر ورز پرسید که "مگر آدمی نبودی؟ که اسیر دیو گشتی؟!"
کی این اجانب دست از دامان این ملت روزگار سیاه بر می دارند؟ تو بگو جان عزیزت! چه هنگام ملت زخم خورده، می تواند نفس بکشد؟
پ.ن:به قول ما استان کرمانی ها، خدا نخل روسیه را کل و بود از روی زمین بردارد. اسباب زحمت البته.
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 12:15 توسط بيژن ادبی
|