تبليغاتX
منتقد بی چهره
این روزها همین که نیستم با جماعت و غرقه در خودم؛ چه قدر  خجسته ام. رفتن در ذات نادیده و شارح ناگفته ها شدن ناب ترین است بی شک. این روزها با کسی نیستم. مثل کسی نیستم. فراغ خودم را دارم. دلم به حال روزگار تلخ مردمانم می سوزد. دق مرگ می شوم از حال بد دلشدگان. تا صبح خواب ندارم از غم بی سایه شدن انبوه صف در صف کهورها و بی مادر شدن شروه ها و سلاخی شدن همه بره های فصل شبان مرگی...
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 18:37  توسط بيژن ادبی  |