![]() |
در كوچه باغ،
گنجشك هاي بي سر،
بر فراز انار گس،
از طعم سرب پر و خالي مي شوند؛
در بيابان گدازان،
عقابان آزمند،
تن ياغي را تجربه مي كنند.
و در صحراكاري ِ پودنه و آويشن،
چشم ِ كشيده ي آهويي،
تصوير گرگ هاي بزخو را،
تفسير مي كند...
اين است مرثيه هاي تلخ مادري ام،
در سرزمين سوخته...!
لبی لبالب،
مغازله ای هار...
ردی تلخ بر پوستی ناب
تشنجی خیس و...
آه تصور بی غرور مرگ!
غریبه ام با زیستن؛
پاکبازی ناکام،
در رخوت شبانه ی یک نااشتباه!
پرنده به اجبار پر نزد...
در روز هجدهم
فریاد مرده بود.
خبر کوتاه بود:
"دوستاقبان٬ برای کسی ترانه نمی خواند"
از دردهای نگفته بگذار بگذرم...
بشارتِ باران نیست.
حرفِ کمی نیست...
غرور جنگل شکسته است.
وقتی پلنگِ شاعر هامون،
از حجله های زخم گذر می کند؛
فاتحه ی ماه خوانده شده است.
دیگر امیدی به شیرهای یائسه هم نیست...
هُرم کلوت شور می گیرد٬
در گوشه ی جامه دران...
انبوهِ شروه خوان٬
به پیشواز بوی رطب می روند.
عطر بغل خوابی کدام خزر٬
از وهم شهوت کدام سراب٬
دل می زند تن این لوت ...؟
خرما پزانِ امسال٬
از سینه ی کدام نخل٬
عطر نارس وداع می آید؟
نمی بارد دگر ابر تغزل.
شرمنده ام شهود برگ و آسمان٬
تمام شده ام.
چیزی اگر به جا مانده...
تتمه معاشقه شبنم است و آفتاب.
چشمهای تو ناموس زمینند.
و از ابهت خیره ی آنان تمام حرفهای ساده ام غزل می شوند
با من به زبان بهار سخن بگو
به زبان نیلوفر و مرداب...
از بن بست کوچه های شرم
تا دور دست شیدایی
این تمام جان من است که قصیده می شود.
با من از تبار تغزل و معاشقه سخن بگو.
بگو تا خشک نای حنجره ام
از ترانه باران خوش عشق پر شود.
بزن زخمه بر زخمهای تنم٬
تمام دهلهای این خاک تلخ پر از التهاب سر انگشت توست.
روایت کن از روزگار دلت٬
بگو از تن شرمگین بهار٬
بگو از سر عشق بالای دار٬
بگو چشم زخم غزلهای تو ٬شکست تناورترین سرو این جنگل است.
من به پرواز پرنده رشک میبرم،
چرا که پرواز را نیاموخته ام.
دانستهي من، از پرکشیدن و اوج
اجبار نامقدر حصار است و ميله.
بیهوده ما را عاشقان فرو شكسته نناميدهاند.
بگشاي بال پريدنت را،
بر سرزمين سترون ببار، ابر بهاري.
بزداي غمنالههاي تباهش را.
باران همیشگی نیست،
مثل چشم های تو ؛
باران تمام شد.
كه عشقِت،
عين دوسو* بندمون كِرد.
گمون كِردي خوشي زير دلم زد،
بهار اومد، هواييم كِرد، رفتم!؟
نه قربونِت بشم؛ وقت بدي بود.
به صحرا سوم** اومد،
گله رُو*** شد...
كِلاغو گرگ بي پير ِ خبر داد.
آخ! نميدوني كه گرگو چي به سر داد.
خدايا اي دلم طاقت نداره.
هنو وَر لالهها خون شار شاره****.
**(SUM) سرما زدگي
***(ROU) همان بن رفتن است.كاربرد آن بيشتر هم معني با پراكنده شدن و در رفتن است.
****(SHAR) به معني جريان داشتن،سيلان داشتن.فعل و پسوند كهن فارسي است، مانند آبشار
تا چیزی از قلم نيافتد:
"من آگهي مناقصه دادهام براي حراج انسان،
و نرخ سود دلم، مدام نزول ميكند.
كسي آمده بود و از سهام عدالت مرگ مي ناليد.
و تورم عشق، ديوانهاش كرده بود."
از سر خط؛
"سرمايههاي دلت، ركود داشت.
تو اصلن كاسب خوبي نميشوي."
آه!من هيچگاه براي توجيه اين همه دلدادگي،
چارچوب نظري نداشتم.
روزگار بی سامانی ات طی نخواهد شد.
خوش باش پرنده ی من! در روزگار تکیده
در روزگار ابرهای بد ـ همان که نبارند بهتر است ـ
آسمان خدا وکیلی! آرامش مان را به هم نزن.
به کویرمان دلخوش داریم.
سئوال: تندباد زخم ٬با تو چه کرده؟
آه! دریاچه های قرمز روحت...
غرور غرور٬ دل تو بود که ویران شد؟
پاسخ: ندارم که بدهم.
پاسخ٬ چرایی این تن همیشه حیران است.
مهرباني در خيرگي چشمهاي اين جماعت نيست.
اما پنجره ها كه باز شود،
نسيم خوش اقاقي ديوانه ات مي كند.
از ياد مبر كه فاتحان جهان از پي هزاران ستيز، فاتح شده اند.
اين است حديث ديوانگي زندگان:
زیستن در خلاء و تردید و نفس كشيدن در هواي واهي اوهام...
بازوان من خراش ديده است.
بازهم فرو فتاده ام، در كران ِ اين زمخت ِ بي ستارگي.
چشمهاي بي قرار تو از آن كيست؟
آن ترانه ها،عاشقانه ها؛ آن زبانه ها كه مي كشيد در دلم،
دام بود و خام بود!؟
كاشكي لبان تو گشوده مي شد،
و هزار توی قلب تو سروده مي شد،آشناي من!
تازيانه هاي شعر من، نعره مي كشند:
((اي هوس ترين شور ِ شيفته!
بر كلون ِ جان ِ من بكوب.
رستم كمر شكسته ام؛
انتظار ِ نوش داروي تو،می کشد مرا...))
{...}
نوازش آبی نسیمی
بی باکی خورشیدی
رهایی رنگین کمانی بر آبی لاجورد
شگفتی اعجازی
من مث پودنه ها رقص بهاری می کنم.
مث شروه خونیا٬ گمار دلداگیا
مث کفت سرخ دخترای ده که پر از شرم وحیان٬ تن من دل می زنه.
بگو بارون بزنه٬ بگو دیگه فصلشه.
توی ایشوم دلم٬ توی پروس غمم ٬
لحظه ی گرم غطو خوردن خیس عاشقاست.
فکرم افرا میره وقتی فکرتم.
بگو پتار نکنن مهرای سبز دلمو٬
که الو می گیرن این شبونه ها.
می خوام از خرمن موت ٬باغو بریزم دلکم.
بذا تا تج بکنم٬ قد بکشم٬
روی هر چی ستمه خط بکشم.
نگاه کن که لهجه ام بیابانی ست
و از زبانم ریگستان می تراود
نگاه کن شن باد خون موج می زند در واحه ی دل شده ی تنم،
نگاه کن ترانه می گویم و دغدغه ی انهدام مرا دچار نمی کند
چرا که بارانی ترین فصل های خورشید ،
روزی ست که من ، تو باشم.
وقتی من ، تو نیستم
حتی مثل تو نیستم
کفتاری شاید باشم در انبوه شیرهای غزل خوان
انقلاب مي كنم.
من با صراحت گيسوان شما،
با این خود همیشه در به در وداع مي كنم.
بانو،شما هميشه ملجاء انبوه ياسها بوده ايد،
بگذار از صرف فعلهاي سياه امتناع كنم.
من با مشقهاي نانوشته ي دوران بيدلي،
با فوج گمشده ي بوسه ها،
با نغز ناب اين معاشقه ي نازدانگي،
بر شانه هاي سرخ شما،
اقتداء مي كنم.
خزان که می زند٬
یاد تو می افتم٬
لبخند بر لب و ترازو در دست...
وشیفته ی غزل در روزگار بی حنجره؛
شوریده ی قدم گذاردن بر نردبان پوسیده ی التهاب...
خزان که نمی زند٬
تازه ٬دوزاری کج
هوای کار به دستم می دهد٬
که تو و پرندگان پر همهمه ات٬
چشم انتظار غریو نامحتمل طوفانید.
دوستت دارم ؛
حتا اگر تقدیر زره پوشیده و تنومند،
سنگ بر استخوان این تن شکسته بکوبد.
دوستت دارم ؛
ترانه گوی فصل بی تپش خون و قصیده و روزمره گی!
حتا اگر سلاخ با دشنه ی ندیدن و انکار،
به قربانگاه بخواندت.
دوستت دارم؛
شعر ناسروده ی عاشق،
در التهاب لحظه های بی غش دلمردگی.
نازدانه ی پروازهای پیاپی در کوچهای سرخ بی بازگشت !
به اوج بال گشا؛
چرا که پرواز، تقدیر پرندگان صف در صف است.
ـ چرا دروغ می گویی؟
سرودن ترانه سخت است.
وقتی که شعر بوی کلوچه می دهد؛
و شعارها هنوز
" جنگ، جنگ، تا پيروزي" ست.
ـ من خسته ام
و صدايم
ققنوس اين هزاره ي تلخ نمي شود.
ـ كدام كوه را
به رقص انگشتان معجزت فتح كرده اي؟
مگر نه اين كه شب ستاره ميشماري ؛
و روز از آفتاب خرده ميگيري؟
ـ من تماميت دردم.
افليج سرودن واژه اي،
در رثاي اين نازدانه ها،
كه عشق را اسارت حروف مي دانند.
ـ ما همگان ،
همگون وهم قصيده،
از خويشتن شرمناك، در بهتي مبهم،
تغزلي خونين مي كنيم.
ـ قديس واره ي مغبون!
كاشف آباديهاي نامتعين دور ...!
ديگر بس است.
انارها رسيده اند.
باغچه هنوز مجنون خزان پارينه است.
بگذار در شهر نامساعد تقدير،
ما از برابري سخن نگوييم.
اينجا تمام من از درد مي گريد.
ما را به عدالت (!؟) خلعت داده اند:
رخت عزاي هميشه...!
ـ بيهوده سخن مگوي برادر؛
ما همه مثل هميم...!
پیشانی عدالت،
از انسداد رهایی زخم میخورد.
در آرزوی نان و رهایی و زندگی؛
من عاشقانه های سرخ جسارت را،
در پیشگاه تو تقریر میکنم.
می بوسمت سپیده ی محتوم!
وقتی که بوی خوش نان و نوروز در هم می آمیزد؛
رود همیشه ی تغییر در التهاب بغضها جاری می شود...
فریاد پر طنین حقیقت:
اینک رهایی و انسان...!
شاید در آفتاب یک بار قدم زده باشم.
و شما،
شاید همان باشید،
که من میشناختم:
عفریته ی هزار چشم...!
دروغ نگفته باشم ،
کلمه ،اسم دیگر خداست؛
و خدا؛
همان که شما هزار بار ...؛
پول توجیبی ام آنقدر نیست؛
که دیوار ها را بشکنم.
گمانم شما
رستم باشید و یا...!
چه فرق میکند،
من در هر صورت نامی دارم:
انکار شما تا ابد...!
و چشمهایت بارور
بذر طوفانند.
نگاه کن !
فاحشه های قدیمی از گور بر خواسته اند.
متحد واستوار نیازهای صنفی شان را مرور میکنند.
و من وتو ،
در صفِ مرتدین به پیشواز
چوبه ی دار می رویم.
تقلا نکن!
بیهوده پای میکوبی،
خشمت،هیچکس را بر نمی انگیزد،
و سکوتت هیچ بتی را نمی شکند.
ـ نه خشم و نه فریاد؛
این دیگر چه صیغه ای ست...
من که مرده ام ؛
و مردگان پشت سرم نماز میگزارند.
من غروب توام؛
و تو طلوعِ...
بخند بچه ی تخسِ کویر...،
نگاه کردو زمزمه کرد:
دخترک چشمهای بیخودی داشت.
آبستن درد بود،
که شاعر خسته سرود:
(کبوتر پریده،
بر بام ما هیچچگاه باز نمیگردد.)
شحنه ها دوره ام کرده اندو
مدام تسبیح نشانم میدهند.
حرامزاده خداحافظ!
دیگر رهایم کن...
هنوز بوی خون میدهد گلوی این بچه های سرراهی!
بگذار بمیرد مرد بی غصه...!
مگر نمیدانی:
این رعشه تن آفتاب است،
بر بالای دار.
ساعت ۹ چه قدر...؟!
چقدر اين ثانيه ها وحشيند!
آيا آهوي شرم،اين همه نازو منزه وشيدا،
ميشود كه روح خفته ي باران باشد؛
يا اينكه مادران در غفلت هميشگي خويش ،
ـ يك نازدانه كه آب بنويسد وباران بخواند ـ
نزاييده اند...!؟