نمايشگاه عرضه ي محصولات، جايگاهي براي بروز پديده مصرف زدگي است.مصر ف زدگي نمايانگر طبعي اجتماعي است كه ميل به خريد را درمردم نشان مي دهد. اين كه قدرت خريد مردم تاچه حد است و به چه ميزان مي توان توازن ميان عرضه و تقاضا را در نمايشگاه توزيع محصول به قيمتي پايين تر از نرخ بازار مشاهده كرد؛ نكته اي قابل توجه است. حضور وسيع تود ه ي مردم، دراين گونه مكان ها در هر جايگاه طبقاتي كه باشند و هر ميزان از سرانه ي درآمدها به آنها تعلق داشته باشد؛ امري منحصر به فرد است.
كمي دقيق تر كه مي شوي؛ هجوم توده ها به نمايشگاه هاي توزيع محصولات از تبعات سياست هاي دولت نهم است كه با اتكا به انباشت سرمايه هاي نفتي و با شعار توزيع عادلانه ثروت، صدارت امور ملك را دست گرفته است؛ متاسفانه عملكرد ضعيف اين دولت سبب شده است تاخواستهاي مردم در حد برآورده كردن نيازهاي اوليه متوقف شود و سرمايه هاي مادي و اجتماعي خانواده ها در حد كاميابي هاي بي رونق باشد؛ به اين معنا كه فشارهاي مادي و اقتصادي بنيان خانواده ها را به لحاظ انسجام، تحت شعاع قرارمي دهد و قرباني هاي اين اجتماع آلوده به جزنسل نويني نيستند كه سهم آنها ازآتيه ي ابهام آلود كمتر و كمتر مي شود.
اندوه بزرگ طبقات اجتماعي، كه بر مركب لخت فروپاشي با سرعت غير قابل باور به سوي سراشيبي تباهي و فرو پاشي پيش مي روند؛ اين است که با اين وصف كه از فضاي بغرنج وبي ثبات و معلق، سهم آنها از آينده چيست؟ آيا مصرف بي حد و حساب و غلتيدن در وادي مصرف زدگي خور ه اي براي نابودي تعالي و انديشه ی ايرانيان نخواهد بود؟ خانواده ي ايراني به مثابه ي جيب گشادي شده است كه حضوركالاي بنجل در آن بسيار است و خروجي تفكر و سازندگي بسيار ناچيز...
با اين حساب خيل افسردگاني كه به جامعه افزوده مي شوند خارج از شمار آمارهاي رسمي است. وقتي زحمت و تلاش آدم ها به صورت ملموس در دست آنها نباشد؛ فروخوردگي و عقد ه هاي رواني سبب ساز نوعي بيگانگي با ديگراعضاي جامعه مي شود كه فرد اصولا خود را متعلق به جامعه نمي داند و احساس غريبگي با ديگران مي کند و اگر اين زخم درمان نشود؛ ازدرون پوسيده ايم.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 4:13 توسط بيژن ادبی
|
وقتي انسان پيرو عقيده خاصي باشد و خود را وامدار منش وبينش سياسي منحصر به فردي بداند؛ خود را ملتزم ميكند كه شرايط و آداب آن مرام را در زندگي فردي و جمعي خود اجرا كند.در كشورهاي توسعه يافته كه جامعه مدني در آنها ريشه دوانده است و احزاب و تشكلهاي غير دولتي، توليد كننده قشر پيشتاز و پيشآهنگِ اجتماع هستند، معمولا خط ومرزها و جهتگيريها بيانگرعيار فهم و درك انسانهايي است كه خود را در آرايش فكري وانديشگي جامع سهيم ميدانند. براي نمونه يك عضو حزب دموكرات مسيحي در آلمان، فردي كمونيست نيست و يا عضو شوراي مركزي حزب سبزها، رياست كارخانه چوببري و ساخت ابزار آلات چوبي را بر عهده ندارد.
متاسفانه كشورهاي جهان سوم به علت محيط تنشزا و ملتهبي كه دردهه ازعمر سياسي آن يا يك انقلاب روي ميدهد و يا كودتاي نظامي، دولت سرهنگان را بر كرسي صدارت مينشاند يا شورشهاي دسته جمعي عامل ناآرامي و هرج ومرج مي شود و بحرانهاي اقتصادي و اجتماعي درآنها بيداد ميكند؛ عقايد، آرا، آمال و مرامهاي سياسي در ظرفهاي مكاني زماني مختلف به سهولت آب خوردن دگرگون ميشود، كمتر كسي پيدا ميشود كه صاحب ديدگاه خاصي باشد.
علم سياست در كالبد شكافي خيزها و انقلابات سياسي مفهومي به نام ( ترميدور) را عرضه ميكند كه در آن به يك باره موج بلند دگرگونيها فرو مينشيند و مواضع فعالين سياسي 180 درجه تغييير مي كند. طرفداران اقتصاد دولتي، به يك آن عاشقان سينهچاك خصوصي سازي ميشوند يا آنها كه دستي در بنيادگرايي، جزم انديشي و ارتودوكسي داشتهاند، در كسري از ثانيه به آدمهايي تبديل ميشوند كه در حيطه ی زندگي فردي و براي اعضاي خانواده خود هم، بهشت آزادي و دموكرات منشي ميشوند.
بسياري از نظريهپردازان جامعهشناسي سياسي معتقد هستند، كه يكي از دلايل و زمينههاي فرهنگ آلوده استبدادي در ايران، عدم ثبات فكري سياستمداران و تودههاي مردم است. دكتر فريدون آدميت اين بحران را (آشفتگي فكري) مينامد.مردماني كه تا قبل از 28 مرداد سال 1332 طرفدار برنامههاي آزادمردي چون دكتر مصدق بودند و قيام 30 تير آنها زبانزد روشنفكران و انقلابيون و روزنامهنگاران جهان بود، در روز كودتا، وي را تنها گذادند و به ارذل واوباش و تنفروشان بدنام مجال آن را دادند كه يكي از مردميترين دولتهاي تاريخ ايران را سرنگون كنند.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 3:36 توسط بيژن ادبی
|
«رفاه» از آن دست کلمات عجيبي است که میتوان هزاران تعبیر برای آن ردیف کرد؛ از رفاه همگاني،مرفه بي درد و...! شاید از همینرو باشد که «رفاه» همواره یکی از دغدغههای بزرگ بشری بودهاست.
اصلا شايد به خاطر همين چيزهاست كه ما وزارتخانهاي براي تامين رفاه در جامعه داريم. اما وقتی میشنویم که 700 کارگر بردسیری در آستانه روز كارگراخراج شدهاند و به پاس جشن جهاني خود بر خوان نداشتهها پايكوبي كردند؛یا تاکسیرانان کرمانی دست از کار کشیدهاند.آن وقت وزیر رفاه میگوید «وزارت كشور «خطر فقر» را گوشزد مي كند، اما در قانون نيامده است، كه بايد «خط فقر» را به مردم اعلام كنيم.»؛ انگار مشکل فقط یک« ر» است...
او همچنين در سخنانش آورده است كه: پروژهی فقرزدايي به زمان احتياج دارد. پیشتر وزیر مسکن هم گفته بود: کاهش قیمت خانه نیاز به زمان دارد. شايد پروژهی فقر زدايي هم چيزي در مايههاي همان كپرزدايي در جنوب استان باشد...
شايد يكي از دلايل سر در گمي مفهوم «رفاه» به ديدگاههايي در حوزهی علم سياست مربوط باشد كه همه چيز را با عينك رنگي ميبينند؛مثلا انقلاب نارنجي،انقلاب سفيد،اعتصاب سرخ،اعتصاب زرد. همین اعتصاب زرد تاکسیهای کرمانی که در لایحهی جدید جرم سیاسی، «جرم» محسوب میشود و ميتوانيد به جرم آنها، «سد معبر» و «تشويش افكار عمومي» و «زايل كردن نظم» را هم بيافزاييد.
ميان اين همه پديدههای اجتماعي وسياسي رنگوارنگ، چرا «رفاه» باید اينقدر خنثي وسياه وسفيد باشد.اگر قرار بود رنگي را در مالكيت طلق رفاه در آورم، حتما آن رنگ «سبز» میبود؛ شايد به احترام «طبيعت» كه، مامِ روزيدهندهی همهی جنبندگان در ديرسال تاريخ تمدن بوده است ويا شايد به خاطر رنگ لذيذ قرمه سبزيِ ضيافت شام عبدالرضا مصري براي نمايندگان مجلس اصول گرا...حضرات نوش جان.
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:33 توسط بيژن ادبی
|
اولين جرقه٬ ريتم دل انگيز تمبك نوازي استاد فرهنگ فر بود.صداي پر طنيني كه كوبشهاي ممتد و ريزهاي منظمش را در خاطر دارم.كاست خلوت گزيدهي استاد شجريان بود و قطعهاي هم بود كه استاد فرهنگفر هم نواخته بود و هم خوانده بود:"هم چو فرهاد بود كوه كني پيشهي ما/ كوه ما سينهي ما،ناخن ما تيشهي ما".
با پيشنهاد پدر به ديدننوازندهاي چيره دست رفتم.آموختن و كوبشگرانه بر ساز كوبه اي ضرب گرفتن؛ سودايي كه ديوانه ميكرد آدم را، روحت را به طغيان وا ميداشت.از مرزهاي تن ميگذشتي و غوطه ميخوردي در ضرباهنگ اين همه دلشدگي.از آن روزگار تا به امروز بیش از يك دهه است كه با صداي تمبك و ضرب و سازهاي كوبهاي رفاقت ديرينه دارم.يادم هست كه استادم به من گفت:" بيژن! ساز ما نبض ضربان زمين است.براي همهي نوازندهها لحظاتي پيش ميآيد، كه از چنگ زدن بر جان ساز محرومند، اما من و تو هيچگاه محروم نميشويم، از صداي سر ضربها و كوباكوب اين هميشگي."
راست ميگفت موانست عجيبي داري با اين ساز؛ وقتي روي نيمكت پارك نشستهاي و صداي گامهاي مردم را ميشنوي؛ و جالب تر از آن حتا وقتي كه در تالار امتحانات دانشگاه نشستهاي و داري دلهرههايت را مرور ميكني، دستهي چوبي صندلي مامني ميشود تا تماميت تنشها را با سر ضرب انگشتانت به رقص در آوري.گاه وجودت را به پاياپاي هلهلهاي مسحور ميبخشي، كه لحني اهورايي را به ريتم4/3 مينوازد و يا غرشي انقلابي ميشوي كه در 4/2 تند٬ تفاخر و غرورت را بر جان بي جان زمين به رخ بكشي.ريتمهايي كه در هم ميآميزند و صف ميكشند تا تو با هنرورانه ترين تصوير ذهنيت آنها را بيارايي و با تريولههايت آنها را پيوند بدهي.ياد دلشدگان روانشاد حاتمي ميافتم و بازي زيباي اكبر عبدي كه مجنون ريتمهاي ساده و مركب و لنگ تمبك شده بود. 8/ 6 اما تباني اعجاب آوري دارد با پیکره ی این پوستين دباغي شده، كه چوب بيگره آن را در برگرفته است.چرا که توامان تداعی گر سرخوشی نابی است که یک پا در شوریدگی دارد و پایی دیگر در ابتذال.از یک سو٬ تو برادر صلاح الدین زرکوبی که چکش های موزونش مولانای مقدس را به سماع وا می دارد و از دگر سوی صدای مطربی می شوی که هرم تند مستی و فقر او را واداشته تا رقاصه ای بد کاره را در دل ای دلی مبتذل به شلنگ تخته ی بابا کرم بیاندازد. حالا کم کم بزرگتر شده ام و دلم با عبارت "کمانچه کش فوری" فروغ صاف تر شده است.دلم می سوزد وقتی استادم را می بینم که بر انگیختگی ساز را با نشئگی رخوت و بی ثمری معامله کرده است.دلم برای دستهایش می سوزد٬ برای آن همه ذوق و قریحه و شور که دود شد و رفت کنج سینه ی خموده و مصیبت کشیده اش... تا اگر سرفه های پیاپی امان داد٬ یادش بیاید که هنوز مست و محو آن دقایقم که برای آموختن نت به کودک ۷٬۶ساله " صد٬صد و بیست و چار/ یک صد و بیست و چار " را زمزمه می کرد.عرق سرد روی پیشانی ام می نشیند؛ وقتی دل مردگی او را می بینم٬ که سازش را به گوشه ای نهاده تا قیلوله ی سیاهش پاره نشود.
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 17:58 توسط بيژن ادبی
|
نشريات محلي نمايندهي آداب و رسوم به طور كلي فرهنگ آن زيست بوم هستند. در اين ميان نشرياتي موفقترند، كه توانستهاند با تكيه بر منابع بومي مطالب مفيدتري را ارائه دهند.دريافتهاي بومي به تقويت اذهان مردم آن منطقه مي انجامد و درهاي جامعهپذيري را ميگشايد. بدون اين شاخصه، نشريهي بومي با يك نشريهي سراسري تفاوتي ندارد.تمام هارموني يك نشريهي محلي در اين خلاصه ميشود كه زيرساختِ تعلق به خرده فرهنگ محلي را به دست فراموشي نسپارد.دست اندركاران اين نشريه بايد به خاطر بسپارند كه رسالت روزنامه نگاري حرفهاي آنها وابستگي مستقيمي با اصل برقراري ارتباط با مخاطبان بومي دارد.رويكرد جهتگيري آن نشريه، روتيترها و سرفصلهاي خاص آن نشريه بايد همگون با محيطي باشد كه گسترهي توزيع و انتشار در آن مكان دارد.نشريات سياه وسفيد چهار صفحهاي كه بيش از آن كه با ديدنشان نام نشريه را به ذهن متبادر كنند به ( آگهي نامه) شباهت دارند؛ هيچ ذهنيت قابل توجهي را براي شما تداعي نميكنند. اين چنين نشرياتي بيشتر به درد افسوس خوردن طرفداران محيط زيست ميخورند تا از نابودي درختان و جنگلها بنالند.نشريهي محلي رسالت خاص خود را دارد.شفاف سازي و ايجاد فضايي كه در آن فضا قدرت آگاهي بخشي و نقادي به بالاترين ميزان برسد. بي عدالتي و فساد در حوزهي تسلط آن نشريه به حداقل برسد و متصديان امور منطقهاي در ضروريات كاري خود ، قلب تپنده اجتماع و چشم هميشه بيدار جامعه، يعني نشريات و روزنامه نگاران را لحاظ كنند و همواره هراس آن را داشته باشند كه مورد نقد بي مهاباي آنان قرار خواهند گرفت.اين اصل و اساسي است كه توانمندي بازوي مستحكم جامعهمدني و ركن چهارم دموكراسي را افزايش خواهد داد.با كاركرد اخته و سترون و بي محتواي نشريات محلي نميتوان چشم انتظار دگرگوني و تحول بود.نشريات محلي بايد آن قدر مقبوليت و سنديت پيدا كنند، كه مرجعيت مطالب و اخبار محلي در دست آنان باشد، به صورتي كه اگر به طور مثال چندين سال بعد يك روزنامهي كشوري بخواهد به روايتي از يك خبر و يا واقعيت محلي درآن منطقه استناد کند به دنبال آرشيو هفته نامه ی محلی آنجا باشد.اين به آن معناست كه روزنامه محلي به حدي از مستند سازي رسيده است، كه نقش مرجع را پيدا كرده است.اين اوج منزلت و اعتباري ست كه يك نشريهي محلي ميتواند پيدا كنند.جهان امروز جهان حرفها وشعارهاي كلي نيست.عرصهاي است كه در آن بومي سازي محتوا و مضمون به اوج خود رسيده است.دريافتهاي بومي از واقعيات و رويدادهاي كشوري جذابترين و مهمترين وظيفهاي است كه بر عهده دارند.فراموش نكنيم، كه نميتوان با معيارهاي ارزش گذاري ملي به نشريات محلي نگريست.زيباترين و جامع ترين فونكسيون و كاركرد نشريات محلي برقراري پيوند و همبستگي ميان مردم آن اجتماع است.تمام طبقات و اقشار جامعه به نشريه بومي احتياج دارند.بايد به گونهاي ذائقهي اجتماع را جهت دهي كرد،كه در سبد خريد هر خانوادهي ايراني، نشريات جايگاه تثبيت شده باشند و متوسط مطالعهي آنها از وضعيت فاجعه بار كنوني تغيير يابد.به اميد آن روز.
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 16:56 توسط بيژن ادبی
|
البته ماه هیچ وقت چشمهای کسی را فتح نمی کند.ماه چشمهای مرا به سردی برده، به رنگ مرگ.از ماه متنفرم به خاطر همه ی خاطرات رذیلانه اش.بخاطر هبوط کاغذی اندیشه هایی که همین ماه نامرد عاملشان بود.بر نردبان پوچی کسی نمی تواند چراغی بیفروزد برای کاروان انهدام و اضمحلال.مرگ تقاضای ناشناخته ای نیست برای کسی که لباس رهایی پوشیده تا به آغوش طوفان بپیوندد.کاش مرگ تنها راه حل باشد برای آن که به ترحم دیگران دل خوش کرده است.کجایی میراث سوخته ی آدم.کجایی عزرائیل ِ جان. منم برادر ناتنی ات.پیکر افسار گسیخته ای که مامنی برای احتضار می طلبد.اندک جایی که بتواند جان مصیبت کشیده وترس خورده اش را تسلا دهد.مگر نگفته بود حضرت عاشق که "بمیرید".مگر قرار نبود بمیریم تا روح پذیر شویم.من مردم.
راحت باش و نفس نکش.تا آخرین آناتت حتا، چهره ی در هم آشفته ی نازدانه ات را به خاطر نیاور.بگذار خاطره ای خوش بر جا بماند.خاطره ای از فصلی بارانی که چه موجی در افلاک افتاده بود.همه با چشمهای بهت تو را می نگریستند و تو نه تنها نمرده بودی، که رها هم نشده بودی." دست من است و دامنش! "
خیرگی چشمها تا خود افق می بردت.چه لذتی حک شده بود بر جانت...
اما حرام شد و تو حالا به گل نشسته ای . مثل طوفان نامحتملی که هیچگاه به قطعیت انقلابی ذات نمایانگرش نمی رسد...
پاهایت از زمین جدا شده بودند و تو در اوج آسمان بودی.اما دوباره برگشته ای روی همان نقطه ی شروع و مرگ است که رقاصی می کند و از دهانش لجن می چکد:بدبخت تو ساده بودی.آلوده ات کردم.گمان کردی روزگار ِ خوش نوازی ست.آن رفتن و پر کشیدن؟ نه. بیچاره ی فریب خورده .تهی کن جان بی مقدارت را که مرگ بهتر ازین زندگانی...
من هنوز به جمله صادقانه ی دلسوزی بی ریا می اندیشم که برایم هجی می کرد: خطهای موازی...
و من دن کیشوتی شده بودم که در اوهام خود، آسیاب سراب وار تملک خالصانه ی یک وصل را می پرواندم.
سروانتس من! دن کیشوت خونینت، کاراکتر بی نوایت را دریاب که دارد زیر هرم داغ کویر لایزال این همه نیستی نابود می شود! بمیران دلش را و بسوزان رخ نمای تباه اندیشه اش را. این کیفر خواستی علیه من است.
پ.ن:این چند خط را برای وبلاگ اعترافات نظر گذاشتم. گفتم بگذارم برای تاریخ (شدنم) مدرک مستدلی بشود. برای دل ریخته ای که گاهی روایتگر آناتی نه چندان خوش است.کیفر خواستی باشد علیه "من" و آنچه از "من" صادر می گردد.
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 18:53 توسط بيژن ادبی
|
ما ایرانیها، عادات تاریخی عجیبی داریم. تاریخچهی زندگی بازیگران شطرنج عرصهی سیاست به شما نشان میدهد، که بتهای یک شبهی بسیاری تولید شدهاند، که در وقت زمانی خاص خودشان، صدر پایگاههای اجتماعی و سیاسی را اشغال کرده بودند، اما به اندک تغییری در ساخت و روبنای قدرت، از اوج عزت به حضیض مذلت فرو افتادهاند. برای کسانی که هوای قدرت و تکامل سیاسی آنها را مست و مدهوش کرده است؛ عاری از فایده نیست، اگر زندگی چهرههای شاخصی چون (مظفر بقایی) را مطالعه کنند. همراهی با آرمانهای مصدق و مبارزه برای ملی کردن صنعت نفت، وجه غالب به شهرت رساندن وی بود. اما، تزلزل عقیده و عدم راسخ بودن در آرمانها و تمنیات سیاسی، او را به مهرهی سوختهای بدل کرد، که رو در روی مبارزات تاریخی آزادیخواهان و برابری طلبان قرار داد. نکتهی تاریخسازی، که بقایی مبارز را به صورت یک وندال سیاسی در آورد و مهرههای حزب زحمتکشان را به گروه فشار تبدیل کرد_ تا آنجا که ردپای بقایی در قتل تیمسار افشار طوس هم دیده شد _ آناست، که عالم سیاست، خوان گستردهای را فراهم میسازد، که هر کس میتواند توشهای از آن را برای خود برگزیند، اما در آن میان آنها ماندگارترند، که روبنای سیاست را فدای ارادهی ملت نمیکنند.
اقتدار و رویای صدرنشینی، روحیهای مملو از دیکتاتوری به انسانها هبه میکند، که بر پایهی مادی و طبقاتی افراد مستحکم میشود. اتحادی که به قول سی.رایت. میلز جامعهشناس آمریکایی، سهگانهی سیاست مدار و تاجر و نظامی را به شاخصهی منزلتهای اجتماعی مبدل میکند.
برای آنکه به روزگار بقایی و افت کیفی شخصیت سیاسی او فرو نغلطیم، باید تعهدات خود به مردم را از یاد نبریم و طوفان سیاست، به آسانی پَر کاه، باورها و اهداف ما را به اعوجاج نیاندازند.
یادمان نرود، حتی شطرنج باز قهار و زبردستی چون بقایی هم میتواند با آن همه لابیگری و برقراری رانتهای سیاسی، به سیاهچال نفرت مردم سقوط کند. دنیای سیاست، اینگونه است.بی تردید، همین تعهدها و پایداریها است، که اخلاق سیاسی را موجب میشود و نامهایی چون مصدق را ماندگارترین خاطره ی جمعی اذهان میکند.
+
نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 16:20 توسط بيژن ادبی
|

شهرام ناظری موجود عجیبی است.از سفر فرنگ که بر میگردد، ايفل در برابرش تعظيم مي كند.او در سفري مدام است.سفري كه هيچ سويي ندارد: تبريز و تهران و كرمانشاه و قونيه و لس آنجلس و پاريس نميشناسد.سفری ناب به دیگر سو.شهرام خان یک انقلابی ست؛ انقلابي عظيم كه بر بنيان شالوده هاي سنت و هنر ايراني،مولدِ نوعي نوزايي و خلاقيت در دنياي موسيقي خواهد شد.تحرير ريتميك استاد،بدعتي ست انقلابي و خلاق كه باشور شيداگونهي مولانا و شمس در همآميخته ميشود.به زيارت شمس ميرود، قافيههاي خيزابي مولانا به تماشا ميايستند و كف ميزنند و غرق هلهله مي شوند.شهرام خان آدم دلسوزي ست! دلش براي(مصائب مولانا) هم ميسوزد.براي خلسهي عاشقانهي مولانا دل تنگ ميشود و فرياد سر ميدهد:"مرا گويي كه رايي من چه دانم،من چه دانم/چنين مجنون چرايي من چه دانم،من چه دانم".مسعود شعاري در تبريز غلغله كرد و حافظ در ديار فرنگ.بنازم چشم مستت را كه كس آهوي وحشي را ازين خوشتر نميگيرد.فرق محسن نامجو با شهرام ناظري در اين است،كه نامجو يك آنارشيست خالص است.هرج و مرج طلبي كه خودش هم نميتواند نامي براي اين اعوجاجش بگذارد؛ حيف نام موسيقي تلفيقي.اما شهرام ناظري با آن پيشينهي گهرباري كه دارد، مويزي است كه غورههايي مثل نامجو در برابر او فقط وندالهاي عالم موسيقي هستند.بگذار فسيلهاي اليگارش عالم موسيقي از خشم دندان به دندان بسايند و غرولند كنند.فضاي رخوت زدهي موسيقي ما به چنين جان بخشيدنهاي مسيحايي محتاج است. "آب حيات عشق را در رگ ما روانه كن/ آينهي صبوح را ترجمهي شبانه كن." خوشا! عشاقي چنين هنجارشكن.
پ.ن:خداوندگار
حروف! ما خيلي ارادت داريم.شرمنده؛ گهگاهي من باب ارادت خطي مينويسيم.هديهتان محفوظ است.نمكدان شكني نميكنيم.مصائب مولانا را مديون الطاف شماييم.
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:20 توسط بيژن ادبی
|
بسيج اجتماعي جنبش دانشجويي، تنها يك كاتاليزور اصلي مي خواست: اراده انقلابي. اين بود كه در بحبوحه ي رستاخيز اجتماعي 57، توده ناهمگون دانشجو، شاخصه ي تمام عيار مبارزه ي انقلابي شد و دانشگاه تهران نماد خيزش نخبگان. 16 آذرماه مبدا راديكاليسم انقلابي در ايران است. تحولي كه توسط نخبگان دانشگاهي به وجود آمد، در تقارن با اعتصاب كارگران شركت نفت به اوج رسيد. خون به زمين ريخته ي 3 دانشجوي آزاده باعث شد راديكاليسم مفهوم عيني تري پيدا كند و جنبش دانشجويي از آن زمان به بعد اوج و حضيض هاي گوناگوني داشته باشد. حد فاصل انتقاد و تعامل باعث شد جناحي از جنبش كه اساس كارش بر مبناي انتقاد و زمينه سازي براي تغيير آرايش چيدمان صدر نشينان است به فعاليت و گريز از مركز خود ادامه بدهد و جناحي كه در سال هاي پس از انقلاب همگام با سيستم بوده و به تاييد كردن مشغول است. نام اين جناح را می توان جناح دولت پناه گذاشت. خرداد 76، براي جنبش دانشجويي نقطه ي عطف تاريخي بود. نه فقط از اين جهت كه اصلاح طلبان قدرت را در تسلط خود درآوردند؛ بلكه از آن جهت كه خط و مشي راديكاليسم به سبك جنبش دانشجويي مصداق و نماينده اي د رقدرت يافته بود كه با اتكا به آن مي توانست (سمبل هاي كهن بقا) را در شمايلي جديد تداوم بخشد. اوج مناسبات جنبش دانشجويي با هيئت حاكمه زماني بود كه جنبش تنها به مثابه حلقه ي واسط نقشه هاي بلندمدت اصلاح طلبان و ابزار دست آنها براي رسيدن به قدرت نبود؛ بلكه بخشي انكار ناپذير از فرايند دموكراتيزه كردن و نوسازي بنيان هاي جامعه مدني محسوب مي شد. بگذريم كه اصلاح طلبان، هيچ گاه به يك اجماع كلي درباره ي مفهوم جامعه مدني هم نرسيدند. ضربه نهايي، تاكتيكي حساب شده از سوي كساني بود كه آن طرف خط ايستاده بودند.17 تير78، سرفصل قاطعي براي جنبش دانشجويي بود. منشا بحران، اعتراضي آرام درمحيط دانشگاه تهران بود كه هدف آن رفع توقيف روزنامه ي سلام و پايان كار برخورد بي رحمانه ي لباس شخصي ها بود و به خاك و خون كشيدن خوابگاه امن دانشجويان!
بعد از اين برهه، افتراقات جديدي ميان گروه هاي موجود در جنبش دانشجويي ايجاد شد كه نتيجه ي آن چندپارگي جنبش بود. گروه نخست از همه ي شخصيت هاي درون نظام عبور كردند و حلال مشكلات را فضاي بين المللي مي دانند. گروه بعد كه بهتر است آنها را دلالان نامید، با استفاده از رانت هاي قدرت درخدمت اميال فردي خود بوده و بر هر روزنامه و نشريه سر مي زنند و به هر حزبي رو مي اندازند ، حتي اگر موفق نبودند، جمعيت ها و نشريات يك شبه راه مي اندازند تا با عقد قراردادهاي مالي مناسب بتوانند جايگاه و پايگاه تثبيت شده اي پس از دوران دانشجویی درجامعه داشته باشند. ايام انتخابات، روزي رسان اين عزيزان است! فرق نمي كند كه راست باشي يا چپ. مهم اين است كه بداني وزنه و كفه ي كدام جماعت مي چربد. مرحله ي بعد براي اعضا اين طيف ، پيدا كردن افرادي ست كه در صورت برقراري روابط حسنه با آنان، قادر به سرويس گيري از آن شخصيت ها باشند. واقعيت امر آن است كه دلالان آشفته بازار سياست را نمي توان جزيي از جنبش دانشجويي دانست؛ بلكه بايد اذعان كرد كه جنبش دانشجويي براي استحكام و ضرورت بقا ناچار است كه طيف کفتار صفت فوق را طرد كند. گروه ديگر جنبش دانشجويي ، گروهي است كه به طيف علامه شهرت دارد و حاكميت سياسي تحكيم وحدت را در دست دارد. آنها از منتقداني هستند كه از دور دوم دولت اصلاحات به بعد تمايل چندان زيادي به مشاركت سياسي در بافت قدرت ندارند. محور اصلي الگوگيري آنها روشنفكري ملي – مذهبي است و در حال حاضر تنها جريان اصلي مخالف خوان در دانشگاه ها محسوب مي شوند و با همه فراز و نشيب ها ، همچنان جاده هاي صعب فعاليت سياسي را مي پيمايند و صد البته هزينه هاي فراواني را در اين راه پرداخته اند، مي توان گروه مزبور را علمدار جنبش منتقد و رسمي دانشجويي ناميد. اين گروه تجارب عديده اي دارد كه براي شناخت ضرورت فعاليت سياسي دانشجويان بسيار مفيد است. گروه آخر بخشي از دانشجويان كه مؤيد و موافق ساختار موجود هستند. آنها حفظ وضعيت موجود را هدف مقدس خود مي دانند و در اين راه از هيچ كاري عدول نمي كنند. نكته قابل توجه آن است كه وقتي فرازهاي تاريخي اين جناح را مورد بررسي قرار مي دهيم، نبايد فراموش كنيم قسمت عمده اي از بدنه ي معتدل و سازمان يافته ي جنبش دانشجويي پيش از خرداد 76 در همين سامان سياسي متمركز شده بودند.
جنبش دانشجويي پس از انتخابات رياست جمهوري 84 ، وارد مرحله جديدي شد. آرايش نيروهاي راست به حد بالايي از همگوني و تجانس رسيد. با انتخابات مجلس، كار به قاعده تكميل شد . جناح اصلاح طلب به پستوي قدرت تبعيد و به اقليت تبديل شد و فرصتي دوباره براي تحليل و رفع نواقص كارنامه ي اصلاح طلبي فراهم شد. يكي از نقاط ضعف دانشجويي كه باعث شد درك و وجدان جمعي آن زير سوال برود، اين است كه اصولن هنگامی نام جنبش دانشجويي برده می شود و آهنگ يار دبستاني ، موسيقي متن فعاليت ها مي شود،که ایام انتخابات باشد و سیستم برای مشروعیت بخشیدن به رویکردهای خود به توده ی دانشجو محتاج شود. اين حركت، مصداق بارز استفاده ي ابزاري از جنبش دانشجويي است،که در نهایت شی وارگی مفهوم دانشجو را سبب می شود. واقعيت امر آن است كه اوج فعاليت جنبش و شريان هاي حياتي اش را بايد در جايي جستجو كرد كه خردگرايي نظريه پردازانه در همنشيني با عمل گرايي قرار مي گيرد به تعبيري ديگر، بايد تئوريسين هاي نخبه ي دانشگاهي به واكاوي علل عقب ماندگي و توسعه نيافتگي سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي جامعه بپردازند و آن گاه در تعامل با فضاي اجتماعي، جنبش فرهيختگان دانشگاهي به پراتيك برسد و در آستانه ي عمل اجتماعي سرنوشت ساز قرار بگيرند.بدون اين پشتوانه مرزبندي ميان پيش آهنگ و مرتجع مبهم و نامعين مي شود. خط قرمز جنبش دانشجويي، مناسبات انساني و آزادي خواهانه و برابري طلب واز همه مهم تر حفظ مام ميهن است. جنبش دانشجويي ، وام دار هيچ گروهي نيست و با هيچ بينش و ساختار غالب و مسلطي عقد اخوت نبسته است. بايد باور داشته باشيم اگر براي حفظ حرمت محيط علمي دانشگاه، قانون منع ورود نيروهاي نظامي به محدوده دانشگاه مورد تصويب مجلس ششم قرار گرفت و اگر نمادهاي اين جنبش ، در تحولات بعد ازدوم خرداد 76 نقش جدي و قابل توجهي داشتند به سبب عنايت سياست مداران اصلاح طلب و يا به علت تضاد با جناح راست نبوده و نيست؛ بلكه اين واقعيت نشان دهنده آن است كه جنبش دانشجويي به حدي از بلوغ ، تكامل و اعتلا رسيده است كه حذف آن غيرممكن است و سازماندهي نخبگان واقليت هاي روشنفكري تنها دربطن و متن اين جنبش امكان پذير است. اين نكته بسيار قابل تامل بوده و تاكيد بر روي اصلي دارد كه در صورت ناديده گرفتن آن، جنبش دانشجويي در تماميتش به محاق مي رود و تحت تاثير ابزاري شدن از خود بيگانه مي شود و به استحاله و دگرديسي دليل بنيادين پيدايش آن مي رسد. جنبش دانشجويي ، وسيله و اهرم دستيابي عده اي به نردبان قدرت نيست؛ بلكه برعكس اين ساختار سياسي است كه براي مشروعيت بخشيدن به كنش هاي خود ناگزير است كه سامان رفتار سياسي خود را با تكيه بر پشتوانه هاي جنبش دانشجويي برقرار كند. انسجام دوباره ي جنبش دانشجويي و خيز آن به سوي اعتلاي دموكراسي و برابري از چشم اندازهاي پيش روي اين جنبش محسوب مي شود. اين جنبش بايد از مصادره به مطلوب و استحاله ي مفهوم عدالت از سوي جناح تماميت خواه جلوگيري كند . عدالت در ديدگاه آنها پهلو به پهلوي پوپوليسم مي زند و از انگاره هاي عوامانه نشات مي گيرد؛ درحالي مفهوم علمي عدالت و برابري و شاخصه ها و معيارها و مصداق هاي رهایی طبقاتی، خاستگاه ديگري دارد. عدالت روياي خونين و ديرپاي مبارزان آزادي خواه از مشروطيت تاكنون بوده است و تحقق آن امری الزام آور است. صداقت و آرمان خواهي دو شاخصه ي عمده ي جنبش دانشجويي هستند كه بدون اين دو، دانشجو هيچ وجه تمايزي با سياست مدار ندارد. دانشجو بازيگر شطرنج عرصه سياست نيست؛ بلكه زنگ خطري است براي كسانی كه با ضبط، مهر و موم و انحصاري كردن و سركوب جنبش، پايه ومايه ي ترقي سياسي خود را سهل الوصول مي كنند. جنبش دانشجويي با مراد و مريد بازي ارتباط ندارد و ابزار هيج جريان سياسي نمي شود. شرمنده زحمات هيچ كدام از سياستمداران نبوده و نخواهد شد. اصالت جنبش دانشجويي در برابر ديگر جنبش هاي اجتماعي، در همين عدم وابستگي و رهاخويي است. البته امري آشكار است كه هر جريان و جنبش و نهضتي نمادهاي تاريخي خاص خود را دارد.
بيدارباش جنبش مدني حداكثري دانشجويان ايران، فضايي را ايجاد مي كند كه اين جنبش همانند جنبش داشجويي فرانسه ، تحول و دگرگوني و تغييرات همه گير را از رهگذر خود به تمامي سلول هاي جامعه انتقال دهد و تكامل تدريجي را در نطفه ي آرمان خواهي و صداقت به قطعيت عيني برساند. اين جنبش چه ستاره دار شود و چه نشود، دانشجويان فعال و آگاهي را در دامان خود مي پروراند كه پراتيك آنها فارغ از تمامي چارچوب هاي القايي ، وصلت خجسته اي با نقد و نپذيرفتن جزم انديشي دارد. استوارترين خاصيت اين جنبش كه باعث مي شود به ورطه ي فنا فرو نيافتد ويژگي استقلال فكري از (انقيادهاي دگرخواهانه) است. ايمان داشته باشيد صبح دولت اين جنبش دميده مي شود،چه عده ای بخواهند و چه نخواهند.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 14:33 توسط بيژن ادبی
|
فرهنگ انتقال پیدا می کند.انسانها در این جبر انتقال،عناصری می شوند که محتوای داده های فرهنگی خود را در یک برههی خاص کد گذاری میکنند و به جایگاهی دیگر با توانمندی دیگر انتقال می دهند.تا به حال به سامانهي بلوتوث موبایل توجه کرده اید.شما می توانید در زمانی کوتاه محتویات موبایل تان را در اختیار فردی دیگر قرار دهید. فرهنگ سیال است و سریز آن از جایگاههای پیدایش و رشد به خاستگاههای مقصد واریز می شود.جامعهی امروز به یک بولوتوث فرهنگی رسیده است.آداب و سنن مرز و حریم نمی شناسند و جغرافیا در ساختار آن جمود به وجود نمی آورد.بی مهابا و با سرعتی غیر قابل باور انتقال پیدا می کنند.حریمها در هم ریخته می شود و عنصر فرهنگی نوظهور در صورت پذیرش عرف به بخشی انکار ناپذیر از سیستم فرهنگی تبدیل می شود.ضرورتهای اجتماعی دستخوش استحاله می شوند.انقلابی نوین در شالوده های کهن پیش می آید وفرهنگی نو بر فراز تل خاکستر فرهنگ سابق شکل می گیرد.این فضا مدام در حال پویش است.بارها شنیده ایم که فرهنگ غالب فرهنگی است که چند ویژگی داشته باشد.اول آن که جاذبه های خاص خودش را داشته باشد.یععنی بتواند بر پایهی یک مفاهمهی همه گیر قدرت نفوذ و زایایی داشته باشد.دوم آن که قدرت انتشار داشته باشد.به بیانی ساده تر باید رسانه های عمومی را در دست داشته باشد،تا نبض افکار عمومی در دستان وی باشد.تصاحب بی چون و چرای مغزها به ابتکار نظام وسیع اطلاع رسانی؛ سوم آن که بتواند کارایی خود را اثبات کند. فرهنگ وارد کننده بتواند آن را با مبانی خود سازگار کند.جدای از مباحث روزمره و تکراری، تسلط فرهنگ غالب همین مسئله است.هژمونی مستدام فرهنگی که جهان را به سوی جهانی سازی به پیش می برد و با ساختار بومی آنها، طرح آشنا زدایی را می ریزد.مسئله اصلی آن است که شما در جریان این بلوتوث فرهنگی در کجا ایستاده باشی.مصرف کنندهی فرهنگی باشی یا تولیدکنندهی آن.صادر کننده یا وارد کننده...
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 17:2 توسط بيژن ادبی
|
منتقد بی چهره یک ساله شد.کودک احساس ما هم بزرگ شد.تن به فنا نداد و در روزمرگی غوطه نخورد.با امین شول در دفتر هفته نامه ی بام کویر بودیم.تصمیم گرفتیم به فضای مجازی پا بگذاریم و گذاشتیم آخر سر! از حرفهایی برای نگفتن آغاز کردم و به منتقد بی چهره رسیدم.نقش ها و قالب های وبلاگ مثل روزگار اندیشه های ما دیگرگون می شوند و غبار ثانیه روی شان می نشیند.آشنایی با حضرت استاد شمسی،دوست گرانبهایی که عالمی را با وی عوض نمي کنم؛ از همین مقوله های پسا بامی بود! وبلاگ ، آشنایی با آقا مرتضا و دشمنانش! از فصل های ناب زندگی من شد.مرد نازنینی که بیش از یک سردبیر،نزدیک ترین و مهربان ترین و انسان ترین دوست من است.این را برای این می گویم تا آن آقایی که همه جا مطالب وبلاگ ما را کپی می کند و در قالب نظر می گذارد تا تهِ فیها خالدونش دچار بحران شود.عزیز دل برادر ،ما چهليم با کارهای تو می شویم پنجاه. به "نهضتِ کپی پیست" ادامه بده تا زیر بغلت عرق کند.بگذریم.جشن تولد منتقد بی چهره را تلخ نکنیم.محسن خان بني فاطمه،خداوندگار حروف،
بیاناتی فرمودند كه زيبا بود و غلط انداز.خان والا حروفت را هدر نده.سهميه بندي بابش باز است ،ديدي كلمات هم رفتند داخل توبرهي بزرگان .دوستان وخوانندگان گرامي ما ميمانيم با همهي دغدغه هاي مان.حتا اگر به مذاق بعضي خوش نيايد.كه تقدير نوشتن است و تنيدن عشق بر جان هميشه در به در.اولين مطلب در باب جنبش دانش جويي بود و در هواي آن روزها گم شد.شايد باز از دلهره هايم براي جنبش دانش جويي بنويسم.وبلاگ براي من چرك نويس افكارم است.اين را براي دوستاني مي گويم كه از تنوع مضمون و يا سوخته بودن مطالب از لحاظ خبري مي نالند.قصد من بر جا گذاشتن ابر متن! نيست.وبلاگ براي من چرك نويسيست در شمايل دفترچهي خاطرات و يا دست نوشتهاي كه در آن و لحظه منتشر مي شود.ممنونم از تنها نگذاشتن من.مديون آنهايي هستم كه در بحراني ترين شرايط زندگيام به من اميد دادند.چه قدر كليشه اي شد.شبيه فيلم هاي هندي.احتمالن اينها را در هنگامي مي گويم كه درخت را بغل كردهام! در پايان يادي هم از شهید مختاري مي كنم و جشن تولد را به تلالوي پاك شعرش متبرك مي كنم.
و آن که صبر و نور هديه ی شکم ها می کند؛
قبای تنگ اش را،
گشاد تر می دوزد...
(محمد مختاري ـ منظومه ايراني)
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 20:19 توسط بيژن ادبی
|
من یک سوسیالیستم.از همین منظر به جمع گرایی(کلکتیویسم) هم معتقدم .از خود مداریهای سیستم سرمایه داری متنفرم و به عدالت و برابری ایمان دارم.سیستمهای استبدادی مولد انزوا و فرد گرایی منحط هستند.من از یک دست کردن و توده گرایی پوپولیستي و حصر آزادی بیزارم.من به جامعه ای اعتقاد دارم،كه در آن انسانها، نه به نسبت سرمايه و استفاده از رانتهاي قدرت،بلكه به نسبت كارايي و انسانيت و اثربخشي اهميت دارند. به حداقلهاي رفاهي معتقدم.همچنين هواخواه عدالت توزيعي در جامعه ام.من به آينده اي مي انديشم كه در آن شكاف طبقاتي كاهش يابد و منزلتهاي اجتماعي از آگاهي انساني نشات بگيرند..سرمايه داري همه ي تعالي وتكامل انساني را به مذبح مي برد و انسانها را از خود بیگانه می کند.بياييد با هم صادق باشيم. پرده پوشي و محافظه كاري تاريخي را كنار بگذاريم.بیایید بی هراس از تلخی پیش داوریها،دید گاه خود را بگوییم.جامعه ی ما به بیان صریح دیدگاهها احتیاج دارد.پرده پوشی بس است.بیایید با خودمان صادق باشیم.سابقه دیرپای سیستمهای دیکتاتوری در اين سرزمین ،از ما آدمهاي چند لايه اي ساخته است؛كه حاضر نيستند و يا مصلحت نمي بينند كه گوهر انديشه شان را رخ نمايي كنند.تنها در يك جامعه ي دموكراتيك مبتني بر تضارب آرا است كه مي توانيم زنگار استبداد فرهنگي را از بطن اين جامعه ي رخوت زده بزداييم.آي جهان! من يك سوسياليستِ اومانيست(انسان گرا) هستم.
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 16:14 توسط بيژن ادبی
|
داستان روشنفکری در جهان سوم، از آن داستان های پیچیده ای است که بسیار تلخ و آموزنده است. روشنفکری، اصولاً به معنای مدرنش حاصل توافقی دوجانبه بین جامعه شناسان و بزرگان علوم سیاسی ست؛ اما در معنای کهن کلمه، حاصل تنش هایی است که میان حاکمان کلیسا و نخبگان ایجاد شد. به این معنا (لوتر و کالوین)به عنوان بزرگان آیین پروتستان، دیدی دگراندیشانه نسبت به فرامین کلیسا داشتند. آن ها اساساً سلسله مراتب کلیسا از پاپ تا کشیش و راهب را بر نمی تابیدند و شعار اصلی آن ها، "کشیش خودت باش" بوده است. با شکل گیری رسانه ها و خصوصاً مطبوعات و ایجاد فضای تضارب آراء که منتج و ملهم از انقلاب کبیر فرانسه است؛ روشنفکری معنای دیگری به خود گرفت. روشنفکر کسی بود، که به شدت مطالعه می کند، در جلسات سخنرانی شرکت می کند، قیافه ی خاصی دارد و از پوشش و ظاهر متفاوتی برخوردار است و به کافه های خاصی می رود و طرز برخورد او با دیگران متفاوت است. اما قاعده ی بازی در جهان سوم فرق می کند. روشنفکر در جهان سوم کسی است که معمولاً زیر بار تحقیر جامعه قرار دارد و احساس می کند ودیعه ای بزرگ بر دوش او نهاده شده است، او قرار است همه ی بشریت را نجات دهد و مشمول الذمه قرار می گیرد اگر کمکی به جنبندگان روی زمین نکند. البته هدف نگارنده، پایمال کردن مبارزه و سخت کوشی و ایثار روشنفکران آزادی خواه و حقیقت طلب نیست. بلکه نقدی رو راست و بی نقاب از روشنفکرانی است که جبرهای مختلف از جمله استبداد حکومت های خودکامه، آن ها را به سوی انزوا و خودبینی و غرور کاذب کشانیده است. به نظر من یکی از بزرگترین اشتباهات توده های ما، پیروی از کتاب در خدمت و خیانت روشنفکران بوده است، چرا که این کتاب باعث شد تا روشنفکری شکل دشنام و پوزخند به خود بگیرد و اصولاً همه ی زیرساخت هایی که روشنفکران با خون دل بنا کرده بودند به باد فنا برود. روشنفکری یک هدف نیست، پوششی توانمند است که می تواند آدم ها را به بازبینی و تفسیر دوباره ی ارزش ها و پیامدها وادار کند. بزرگ ترین وقایع در کشور ما، مدیون همین روشنفکرانی است، که گهگاه به نام دگراندیش آن ها را توبیخ می کنیم.
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 22:18 توسط بيژن ادبی
|
تاکنون به این موضوع اندیشیده اید که چرا انتخابات در شهرستانهای ایران این همه مشکل دارند؟ وقتی با دیدی جامعه شناسی ساختار های شهری را مورد بررسی قرار می دهیم، متوجه می شویم که بافت عشیره ای و طایفه ای آنها یکی از مهم ترین موانع تحقق دموکراسی نهادینه شده در رأی گیری است. ساختارهای در هم گره خورده ی خانوادگی که به ضرورت های محلی و قومی، تنها به شیخوخیت اتکا می کنند و به عبارتی ساده تر، این بزرگان قوم هستند که مصلحت خاندان را تشخیص می دهند. سنت های کهن خانوادگی که ظرفیت های مدنیت را به قالب های بدوی قبیله ای تبدیل می کند و صلاح و خیر طایفه را در نظرات اعمال شده در هرم سنی خانوادگی خلاصه می کند. این خصلت در خویشاوندانی که سابقه ی عشایری دارند، به طور عینی تری دیده می شود. یکی دیگر از دلایل عدم تحقق روند دموکراتیک، در انتخابات شهرها ،فقر و عدم تمکن اقتصادی ست، چرا که کاندیداها می توانند با یک شام و نهار دادن ساده و یا با مهر کردن قرآن و فرستادن آن به منازل مردم، آن ها را اغوا کنند که به چه کسی رأی بدهند. رشد مطبوعات و بالا رفتن نرخ آگاهی رسانی سبب شده است تا این عیوب کمی مرتفع شوند. بالا رفتن سطح تحصیلات، افزایش قشر نخبه و روشنفکر، ارتقاء سطح فرهنگ سیاسی، از راهکارهایی ست که موانع و مشکلات فوق را تا حدی کاهش می دهد. اصولاً جوامعی که به قول دوركيم دارای همبستگی مکانیکی هستند ويا به تعبير تونيس گمينشافت هستند و به زباني مدرن تر جوامع توده وار محسوب می شوند و روابط هنوز چهره به چهره و برا ساس ویژگی های طبقاتی ست، از چنین ضعف هایی رنج می برند، چرا که روابط چهره به چهره جایگزین ضوابط و معیارهای سنجش منزلت و اعتبار اجتماعی افراد می شود. هنوز که هنوز است ما تحت تاثیر سخنرانی های آتشین قرار می گیریم و به ویژگی ها و نسبت های موهوم افراد دل می بندیم. سابقه ی افراد را به طور کامل زیر و رو نمی کنیم و تخریب های فاقد قواعد دموکراتیک به راحتی می توانند کسی را قهرمان کنند و کسی را از اوج به حضیض ببرند. وقتی آگاهی و بینش سیاسی در افراد افزایش بیابد، بت های یک شبه پرورش پیدا نمی کنند و شفافیت، حاکم بر فضای انتخاباتی می شود.
+
نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 18:4 توسط بيژن ادبی
|
قزاق خان! شانه هایت قابل تقدیرند.بار بحران را بر دوش می کشیده اند.فدای چهره ات بروم،كه هر لحظه به شكل بتي عيار در مي آيي.تصور مي كردم،شمايلت به هين زيبايي ست و اخلاقت به همين نازك طبعي؛قربانت بروم سبيلهاي قيطاني ات را به كدام قمار فروختي؟ فرق نمي كند قزاق خان،كه از شاهكار پاكبازي ات در تركمانچاي و گلستان بگويم،یا بي قراري زمخت دستانت در انعقاد دارسي.هر جور كه بسرايمت و به هر قرائت كه بخوانمت،خواستني هستي.به هر زبان،مارا دچار خودت كرده اي.از پوتینهای نازنینت که در قلب تهران پا می کوفتند و گلوی ما خون قی می کرد بگویم،یا از دهان دوخته ی برادر یاوه سرایم فرخی یزدی ؛ پوتينهايت را كه وركشيدي،دلمان گرفت.تا اين كه بوي پوتين از هامون خوني دلمان وزيدن گرفت.قزاق خان،بيدار باش ِ تو را به صد آواز مقدس چهچهه مي زنيم.كه پوتين آمد.فرزند خلفت.يادگار چلچلي هاي بابا! قزاق اوج فرهنگ ماست.فرق نمي كند.از تبار قاجاريه باشي يا پهلوي؛مهم اين است كه قزاق باشي.ملت ما هميشه قزاق پناه بوده است.از فراز شهرهاي شمالي ايران آمده باشي يا در كوچه پس كوچه هاي لنين گراد قد كشيده باشي.به دنبال كدام انتقال فرهنگي مي گردي مستشرق زبان بسته،كه قزاق خان در كرملين حكم مي راند و روح آبا واجدادش را زنده كرده است.بشوم چشمهايت را كه بوي بريا مي دهد.روسها را مواجب داده اي كه با كلمات شيرينشان به جاي "بابا آب داد" بنويسند:"بابا گلوله داد." "بابا زخم داد." "بابا مرگ داد." "بابا خفقان داد." تنها چيزي كه بابا عايد ما نكرد،همين نان تيپا خورده ي رنجور بود.چچني ها صداي مرا خوب مي فهمند.پوتينهايت را ور كش پوتين،كه هلهله ي چوپانان قفقاز طعم نعره ي پلنگ مي دهد،در فصلهاي خسوف ماه...!
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 19:20 توسط بيژن ادبی
|
همین چند روز پیش بود انگار.به خانه آمدم؛ خبر جانكاهي مرا در خويش ويران كرد.خبر کوتاه وشکننده بود.دختر عمه ام "خاطره مولود کازرونی "در یک تصادف نا به هنگام دل به طوفان سپرده بود.مرگ خیلی تلگرافی اتفاق افتاد و طومار قصیده ی صعب زندگانی اش پیچیده شد.در آگهي مراسم به خاك سپاري گل سرخمان ،شعري از اسماعيل خويي درج شده بود:"يك قلب/ هر اندازه درشت/ به اندازه يك مشت؛/ مگر چه قدر ،چه قدر تحمل دارد" پدرش بی گناه اعدام شد.سال ۶۰ و در بحبوحه دستگیری های عقیدتی ؛ حلاج ما که همگان به برائت او معترف بودند؛ به نيستي محكوم شد.ضيا موحد شعر زيبايي در رثاي اينان دارد،به نام" اي سال! برنگردي اي سال." كاظم كه بي گناه رفت.واژه به خون تپيد انگار .ريخت دلمان به هم خورد وكلمه رنگ بغض گرفت.دلشدگي فراموشمان شد.سالهاي تلخ مي آمدند و هر شب،زمان مرگ اندود سينه ي مهر آگين كسي از "ماي گمشده" را پاي ديوار روزمرگي مي گذاشت...و صداي سنگين تيرباران بود كه ول مي شد در ميانه ي تبصره هاي رسواي جانمان.۳ روزه بود وپدر را نديده بود.كاظم ،نامش را به عمه غيابي سفارش داده بود :خاطره.وچه خاطره اي شد. شرم حضور شب...! كاظم كه بوسه بر بازوان ستبر كوچ داد."مولود" هويت تلخ نام معصومانه اش شد.خاطره اي كه فراموشمان نشود.به قول ضيا موحد:"نام تو را به خاك نوشتند و خاك زخم شد."
خاطره رفت.به آن سوي اقيانوس آرام. ساعتها كار مي كرد. همدل تنهايي هاي دايي اش بود.پس از اين همه خستگي.هميشه لبخند بر چهره داشت.شاد و بي ريا.نازك طبعي هاي دخترانه ي ديگران را نداشت.بانوي اراده بود.۲۲ سالگي براي ابهت چشمهاي آهوانه اش كم بود.اما هميشه پا به ركاب آنات بود.به قول خودش در كسري از ثانيه تصميم مي گرفت.از آلاباما تا آبادي پدري را انگار به پرواز آمده بود.آمده بود تا پس از سالهاي بي قراري و نديدن و سر به سينه ي گرم پدر نساييدن، او را در آغوش بكشد.آمده بود تا درختهای سرفرازی را ببیند،که با دستان خودش گرداگرد قبر پدر کاشته بود .درختانی که زیر سايه قلب پاك كاظم قد كشيده اند.پدرم با چشمهاي گريان پس از تشييع كالبد خاطره ي نازدانه مان، پيشنهاد داد كه بر گور سرخش ابياتي جاودانه از استاد شفيعي كدكني بنگارند: تو مي روي، كه بماند؟ /تو خامشي،كه بخواند؟ /كه بر نهالك بي برگ ما ترانه بخواند؟...
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 13:30 توسط بيژن ادبی
|

-
روز 25 مرداد ارتش طرفدار شاه، حالت تهاجمي پيدا ميكنند و مردم هوادار مصدق را سركوب ميكنند. زاهدي نخست وزير كودتاچي، فرستادهاي با حكم خلع نخستوزيري براي دكتر مصدق ميفرستد.چاپار حکم سیاه یا جارچی استبداد، نصيريست، كه بعدها رياست ساواك را به عهده ميگيرد.
- عمليات چكمه توسط سازمان اطلاعاتي آمريكا (سيا) طراحي ميشود. آمريكا پس از خلع ید دولت انگلستان و نفي قرارداد دارسي و جنبش ملي شدن صنعت نفت، درصدد گسترش سيطرهي امپرياليستي خود است.
- هواداران محمدرضا شاه، كودتاي ننگين و خائنانهي 28 مرداد را قيام ملي ميدانند. از ديد آنها مردم بر عليه مصدق السلطنه ی ياغي شورش كردهاند و سلطنت آريا مهر را تثبيت كردهاند.
- كودتاچيان جمعي از اراذل و اوباش و چاقوكشان و فاحشگان بدنام ميباشند، كه فساد آنها آوازهي همگاني دارند.
- حزب توده در خيانتي آشكار، به نيروهاي نظامي تحت فرمان خود، فرماني جهت قيام صادر نميكند. از ديد حزب توده، دكتر مصدق نماد منحط بورژوازيست و به هيچوجه رنجبران ايران را نمايندگي نميكند.
- چندي پيش، مظفر بقايي متهم به دست داشتن در پروندهي قتل سپهبد افشار طوس ميشود. افشار طوس فرماندهي نيروي انتظامي دكتر مصدق بود.
- مصدق با دفاعي جانانه در دادگاه فرمايشي نظامي، گناه خود را، تلاش در راه استقلال و آزادي ايران ميداند و حتي صلاحيت دادستان آزموده را به سخره ميگيرد و مداركي را ارايه ميدهد،مبتني بر اين كه وي، همواره از نداشتن سواد قضايي اش ميناليده است.
- دولت نظامي، عدالت و دموكراسي ايجاد شده توسط دولت قانوني را به چار ميخ ميكشد و استقلال ايران، كه مرهون رشادتهاي مصدق و يارانش بوده است؛ به محاق ميرود .
- آقاي كاشاني يك سال پس از كودتا، رييس مجلس شاهنشاه باقي مي ماند.
مصدق، تبعيدي احمدآباد، تحت نظارت شديد نيروهاي انتظامي و امنيتي، چشم از جهان فرو ميپوشد و روح مبارزات استقلالطلبانه و ضد استعماری سرتاسر خاورميانه را در بر ميگيرد.
+
نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 17:35 توسط بيژن ادبی
|