تبليغاتX
منتقد بی چهره - روایت شور
گفتم: عجب شرابیه چشمات. خماری این همه نامرادی را به لمحه ای، کن فیکن کرد. لب به لب و دم به دم می نوشم تا گل از گل مستیش نیفته... 

گفت: کهنه است. امونت نمی ده. کار آموخته شده از  پی این همه کارزار. نفس رو به تنگنا می بره.  گذر زمان مرد افکنم کرده...

گفتم: مردت که از پای افتاد. بی یال و کوپاله رستم دست بسته ی تو.

گفت: شراب کهنه دمار از روزگار بی دل در میاره

و آورد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 18:54  توسط بيژن ادبی  |