گفتم: عجب شرابیه چشمات. خماری این همه نامرادی را به لمحه ای، کن فیکن کرد. لب به لب و دم به دم می نوشم تا گل از گل مستیش نیفته...
گفت: کهنه است. امونت نمی ده. کار آموخته شده از پی این همه کارزار. نفس رو به تنگنا می بره. گذر زمان مرد افکنم کرده...
گفتم: مردت که از پای افتاد. بی یال و کوپاله رستم دست بسته ی تو.
گفت: شراب کهنه دمار از روزگار بی دل در میاره
و آورد...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 18:54 توسط بيژن ادبی
|
"در جهان سوم پارهيى از جهان يگانه ما پديدار است كه نظام نارسا و سراسر تضاد موجود، بخش كوچكى از آن را در مدار توسعه ی وابسته به مراكز تراكم سرمايه قرار مىدهد و بخشهايى از آن را به زبالهدان جهان پيشرفته مبدل مىكند و انبوهى از مردم سياره را در برهوت عقبماندگى به حال خود مىگذارد." احمد شاملو قاعده ی جهان اين است:مسلط و سلطه پذیر.رهایی از چرخه ی نامقدر با کمک جامعه پذیری و نهادینه شدن برابری و آزادی در بطن فرهنگ ما ممکن می شود.ایمان بیاوریم؛ فردا روز دیگری ست. باید فردا روز دیگری باشد...