گفتم: پرنده، ساکت اما ناساکت است. مرور می کند نا اشتباه خودش را... من را و بشارت بی برگی را .چه قدر پرنده، دوگانه است. از او برای من، فقط ارثیه ی طعم تلخ به جا مانده. دوزخ و برزخ؛ گفتی: خدایی که معشوق می آفریند؛ عاشق تر است؛ گفتم: نوبهار احساست و بازشکفتن دلت در بزم دیگری مبارک. با هر که هستی خوش باش. گفت: ای به روح احساسم...!!!!!!!
لاله ها دستک زنان و ياسمين رقصان شده
سوسنک مستک شده؛ گويد که باشد خود سمن!
(مولانا)
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 13:48 توسط بيژن ادبی