تبليغاتX
منتقد بی چهره - خودنوشت2
می خواهم کاری کنم کارستان... که بنویسند در ضمیمه ی آن الفبای غلط انداز و در کتابهای درسی.بگذار بعد من بگویند فلانی مدام دیوانه بود و واژه از واژه اش نمی افتاد و بوی سکر کلامش، هزار پارچه آبادی آن طرفتر می رفت و این آخریها جنی شده بود و مدام کفر می گفت و دچار شده بود .

هنوز نفس می کشید و لاطائل می گفت که خدا بر درخت رو به روی جنازه اش آویزان شد... و رعشه افتاد بر تن در جنون تنیده اش.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 5:10  توسط بيژن ادبی  |