به روز کرده ام دلم را.قشقایی های دلم مهاجرت کرده اند و شب گیر شده اند میان بیابان لم یزرع.بختیاری های بی قرار سفره دلشان را باز کرده اند و با غریزه سرخ واگویه می کنند و من میان این همه ایل زخمی چارچوب کهنه ام را برداشته ام ببرم میان لوت غزلهایم.هی ساز زنگار گرفته ام را کوک کنم و هی کوک نشود ...و باز از سر نو برای شریعت نو ظهور چشمانت آوازی هر چند تلخ و بی قواره و خاموش بخوانم.میان این همه من ها که فریاد نمی زنند٬ تو لااقل بگو که مرگ منحوس آوازه خوان ها مدام نیست که اگر مدام بود مرده بود من .هی با دلم تا کن...
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 22:18 توسط بيژن ادبی
|