خوب نیستم. ساربانِ بیابان گردم؛ حیران و پای در هوا و جهت نایافته و زهوار در رفته... یکی مرا تا توان به خواستن هست بیابد...چه حال بدی. لگام گسیخته ام. ناشادم.بی کام و رانده و مانده...
بی دلم. عرق سوخته ی این همه بی شوق، هرز رفتن... آیا یکی نیست، یاری کننده ی جان شیفته؟
+
نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 4:27 توسط بيژن ادبی