تبليغاتX
منتقد بی چهره - ...
نفس بریده، بي تاب و شب كور. نابلد...شب زده. عين كفتر بازي كه سر بريده‌اند كفترهاي تيز‌پروازش را. بي كشف و شهود. تا صبح بيدار و تشنه. سر بر آورده به آسمان درون. بر مدار  كج مدار خود.

 كم توقعي از دنيا، نفسم را بريده. شير پاك خورده‌اي هست تا بيابد آنچه را از دست داده‌ام. جز خود، مگر يابنده‌اي مشرف به صحنه است؟ 

ناباور و بي تصوير و پيرهن چاك. گم گشته در غبار اوهام... اساس و بنيان بر باد. ياغي و عاصي...

به انتها رسيده. خط زده از فهرست زندگان. غرقه در خموشي يك بهت: كجاي دنيا در تصاحب من است؟ من هستم يا قرار است بشوم؟ در كدام روند و شوند؟ بي تكامل و بي تغيير. بي ثبات و لرزان و خاكستر نشين.

تمام... خط آخر را تو بنويس. رنگ قرمز پاشيده الست و ازل روي پيرنگ مانايي‌هايم. فرو مردن در لجن‌زار دنياهاي خود.

خط آخر، خط سياه‌كاري است. خود ويرانگري محض. تمام شدم.نقطه از سر خط.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 21:42  توسط بيژن ادبی