![]() |
كم توقعي از دنيا، نفسم را بريده. شير پاك خوردهاي هست تا بيابد آنچه را از دست دادهام. جز خود، مگر يابندهاي مشرف به صحنه است؟
ناباور و بي تصوير و پيرهن چاك. گم گشته در غبار اوهام... اساس و بنيان بر باد. ياغي و عاصي...
به انتها رسيده. خط زده از فهرست زندگان. غرقه در خموشي يك بهت: كجاي دنيا در تصاحب من است؟ من هستم يا قرار است بشوم؟ در كدام روند و شوند؟ بي تكامل و بي تغيير. بي ثبات و لرزان و خاكستر نشين.
تمام... خط آخر را تو بنويس. رنگ قرمز پاشيده الست و ازل روي پيرنگ ماناييهايم. فرو مردن در لجنزار دنياهاي خود.
خط آخر، خط سياهكاري است. خود ويرانگري محض. تمام شدم.نقطه از سر خط.