<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>منتقد بی چهره</title>
<link>http://harfenagofte.blogfa.com/</link>
<description>روایتهای سياسي ،اجتماعي،ادبي</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 07 Dec 2009 14:18:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>حدیث بودن</title>
<link>http://harfenagofte.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>پایانی هست؛ باور کن که هست. بر آتش این دوری این صبوری آبی هست... صد البته که جویبارها به رود می پیوندند و صد البته که زندگان به صبح کلامی عاشقانه خواهند اموخت و اما کلام تو، ترانه ست. بیانی عاشقانه است . تلنبار می شود کلام در موطن جان تو، تو در هر هزار سلام بی وقفه عشق را زنجیر می کشی و عشق بازی بی پایانی می کنی با من که دلم را کوک دلت کرده ام و تصور ذوب می شود در حضور تو. می بوسم آن اسم اعظم را... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت؛ سالها پس از نوشت! : اردشیر جان! نه عزیزم اسمش اعظم نیست. اسمش ترمه است...!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 14:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harfenagofte&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>harfenagofte</dc:creator>
<guid>http://harfenagofte.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شوخی تلخ مرگ</title>
<link>http://harfenagofte.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;شوخی روایتی است از دل مشغولی های یک دگراندیش. که درشرایطی کاملا غیر منطبق با درونیات و آرمان هایش  زندگی می کند. کوندرا قوالی روایتی را مشحون از واکاوی شخصیتهای درهم و بر همشان میآغازد. لودویک که جبر زمانه را نمی پذیرد و از گنجای جانش  اندیشه مخالفت با سیستم استبدادی بلوک شرق را احساس می کند و درکرسی دانشگاهی اش مسیر سوسیالیسم را تعبیه شده درمشی مصلوب جلجتا می داند. هلنا؛ زنی مهجور در آستانه فصلی سرد. دگماتیسم حزبی و ساختار توتالیتر حزب کمونیستِ موطنِ این آدمها، از آنان چرخ دنده هایی ساخته است که به صورت آدم آهنی در خدمت امیال رژیم  هستند. آینده خوب از آن کسانی است؛ که درکارخانه آدم سازی حزبِ نا رهایی بخش! کمونیست چک، به گوسفندهایی بله قربان گو تبدیل شده اند. بن مایه رمان شوخی، استالینیسم و تحقیر مدامی است که برادر بزرگتریعنی سوسیال امپریالیسم و سرمایه داری دولتی شوروی به صورت تحقیرآمیز و از بالا به پایین به بلوک شرق تحمیل کرده است. سوسیالیسمی که قرار بوده است به صورت فرهنگی و به صورت روندی ادامه دار به شکل آگاهی طبقاتی دربطن توده ها و خلقهای جهان ودر قالب انقلابی فراگیر طی الارض کند و ژرفنای لایه های  اجتماعی را در بربگیرد؛ با شقاوت دایی یوسف استالین، مولود حاکمیتهایی خشونت بار و احمقانه و افتضاح می شود. دستگاه انگیزیسیون و تفتیش عقاید این کلیسای پرولتاریایی و اختراع نظامهای نفس گیر، عقیم و بسته و پلیسی در حقیقت استحاله آرمان زحمتکشان و رنجبرانی است که خود صادقانه تن به مسلخ ها و گولاک ها سپردند.آنها ندانستند که نمی توان آزادی و برابری را با آمپول به جامعه ای تزریق کرد. آنها در این جهل مرکب همواره غوطه میخوردند که کلید کارخانه تولید انسانهای تراز نوین در اختیار آنها است. انقلابیون خسته جان اروپای شرقی نمی دانستند که چیزی به اسم فراشد جامعه پذیری وجود دارد که فلسفه آموزش و پرورش و از همه مهمتر کارکرد نظام فرهنگ موجد ساختار آن است. آنها نفهمیدند یا نخواستند بفهمند. فروپاشی دیوار برلین قواعد وهمهای ایدئولوژیک را  در هم ریخت وثابت کرد نمی شود ملتی را فریز کرد و آنها را در فقر مطلق قرار داد و به آنها وعده فلاح و رستگاری در بهشت موعود داد؛ وقتی که تنگناهای مادی و سیاسی تمامی بارقه های پیشرفت را از بین می برد و آنها به جای بهشت، تجسد مجسم جهنم را می بینند.شوخی روایتی مشوش است و جشن فولکلوریک سواری شاهان ؛ جشنی چندش آور. پایان تراژیک ارکستر بی انگیزه ،صلابت بیان کوندرا را یاددآور می شود.شوخی را در بستر ذهنتان میزبانی کنید و موسم تلخ  بی هویتی مردمان چک را  در آن روزگار ، نظاره گری...    &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 11:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harfenagofte&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>harfenagofte</dc:creator>
<guid>http://harfenagofte.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://harfenagofte.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>این روزها همین که نیستم با جماعت و غرقه در خودم؛ چه قدر  خجسته ام. رفتن در ذات نادیده و شارح ناگفته ها شدن ناب ترین است بی شک. این روزها با کسی نیستم. مثل کسی نیستم. فراغ خودم را دارم. دلم به حال روزگار تلخ مردمانم می سوزد. دق مرگ می شوم از حال بد دلشدگان. تا صبح خواب ندارم از غم بی سایه شدن انبوه صف در صف کهورها و بی مادر شدن شروه ها و سلاخی شدن همه بره های فصل شبان مرگی... </description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 15:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harfenagofte&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>harfenagofte</dc:creator>
<guid>http://harfenagofte.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرثيه هاي تلخ مادري</title>
<link>http://harfenagofte.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;در كوچه باغ،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;    گنجشك هاي بي سر،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;                          بر فراز انار گس،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;                              از طعم سرب پر و خالي مي شوند؛&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;در بيابان گدازان، &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;                    عقابان آزمند،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;                      تن ياغي را تجربه مي كنند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; و در صحراكاري ِ پودنه و آويشن،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;                  چشم ِ كشيده ي آهويي، &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;                                 تصوير گرگ هاي بزخو را،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;                                                        تفسير مي كند...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;اين است مرثيه هاي تلخ مادري ام،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;                           در سرزمين سوخته...!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 13:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harfenagofte&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>harfenagofte</dc:creator>
<guid>http://harfenagofte.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نخل روسیه!</title>
<link>http://harfenagofte.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>روسیه کشور خوبی ست. از آن کشورهایی ست که از زمان خاندان رومانف ها و تزارهای خون آشام و مهندس مهدی کرنسکی(همان مهندس بازرگان روسها در نقش نخودی و میان بر دولت موقت)  تا مرحوم لنین و گورباچف و اکنون حضرت پوتین و حاج آقا مدودوف کشور زمختی بوده است. از همان وقت که تمام هم و غم آنها، دسترسی به آبهای گرم عمان و خلیج مامانی فارس بود؛ پدر کشتگی به خصوصی با کشور ما داشته اند. به جز مرحوم لنین که حال اساسی به ملت ایران داد و به وسیله کمیسریای جنگ خود یعنی جناب مشتی تروتسکی، یوغ قراردادهای استعماری و استثماری و استحماری! را از گلوی ما برداشت. نور به قبرش ببارد! تازه بگذریم که روسها  تعابیر عجیب و غریب و خشنی از  فلسفه مارکس دادند  که اگر خود مارکس زنده بود و دیده بود خان دایی یوسف استالین را؛ ترکیده بود از شدت در وطن خویش غریبی این مرام روسی. مثال ناب قضیه عناد با ایرانی ها، همین شیخ پاگون دار خودمان، حاج آقا پوتین است؛ که دارد نقش لیاخوف کبیر را بازی می کند و مجلس و دولت و  رای مردم را به مثابه نماد و سمبل دموکراسی و ارزش نهادن به شعور جمهور ملت را به توپ می بندد و استبداد، پشت بند استبداد... البته از آدم کثیفی مثل او که به روسهای فلک زده هم رحم نمی کند و در خفا منتقدین را قصابی می کند؛ توقعی نیست. صد البته باید اول از همه چیز از زعمای مهر ورز پرسید که &quot;مگر آدمی نبودی؟ که اسیر دیو گشتی؟!&quot; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کی  این اجانب دست از دامان این ملت روزگار سیاه بر می دارند؟ تو بگو جان عزیزت! چه هنگام ملت زخم خورده، می تواند نفس بکشد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:به قول ما استان کرمانی ها، خدا نخل روسیه را کل و بود از روی زمین بردارد. اسباب زحمت البته.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 08:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harfenagofte&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>harfenagofte</dc:creator>
<guid>http://harfenagofte.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://harfenagofte.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>نه؛ نه؛ نه؛ نه؛ نه... حلال نخواهي شد و اين خون در پس زمينه دامانتان خواهد ماند. سياهي اين بد كاري، روزگارت را نفله خواهد كرد... خدا به قلب پاك بچگي هاي دلت رحم كند كه تو ديريست روحت را سوزانده اي...
</description>
<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 18:26:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harfenagofte&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>harfenagofte</dc:creator>
<guid>http://harfenagofte.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خودنوشت 4</title>
<link>http://harfenagofte.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;بایست بر قله خویشتن...خویشتنی که از یاد رفته است. دیریست مرده است؛ خدایی دارد اما نه این نزدیکی ها. خدایی که فراموشش کرده. خدایی که در جنگهای بشر غایب است. خدایی که در سلاخی های شکنجه گران خواب است. خدایی که در تیرباران لورکاها و  گلسرخی ها و سلطان پورها و دیگر دیگر باشان حضور نداشته است. خدایی که بر قله من فراز شده است و حالا انگشت در چشم ما می کند. خدایی که خیلی وقت است دارد شمار قربانیان بی گناه غلتان در خیابانها را می شمارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من از من بریده ام. باور کن که دلم خیلی تاب ندار است از بس که تیر خلاص خورده شده. هوا، هوای عاشقی است. اما کدام عشق. کدام معشوق. معشوقهای حرامی. که به چشم بر هم زدنی رهایت می کنند و رها می کند خود را در سگرمه ابروهای جماعت. معشوق هایی که با شبنم خون من قد می کشند و بر بشارت بدشگون فریب خود می بالند و در ازاله بکارت انسانیت و دل بستگی دست داشته اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هی! من اعتراف می کنم مجرمم. هم دست سایه ها بوده ام. سایه هایی به شکل من. به شکل تو؛ در همین حدود حوالی. سایه هایی که گر می گیرند وقتی که خون مردگی سیمای دریا پریان را می نگرند. سایه هایی در بطن اثیری خدایانشان به تناسخ رسیده اند...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سایه هایی پیچیده در مُثل افلاطونی تحول خواهی. غرقه در سایه روشن آن خورشید که در لجه تمامیت خواهی آنها جان می کند. آنانی  که در جایگاه خدا نشسته اند و دارند خلق را به چار میخ می کشند و این معنای صریح جنایت است. جنایتی علیه ما؛ علیه مایی که هنوز به تمامی &quot;ما&quot; نشده ایم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2009 15:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harfenagofte&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>harfenagofte</dc:creator>
<guid>http://harfenagofte.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به نام پدر</title>
<link>http://harfenagofte.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>پدرم هنوز درد می کشد... زخمهایش کهنه اند. این روزها پدرم مقیم بیمارستان است. دلم تنگ است؛ برای انسان، برای عشق و برای رهایی. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عددها برایم به رقصی جاودانه هبوط می کنند.۱۷ سال معلمی و سپس پاکسازی،۴ سال زندان،۲۰۰ ضربه نوازش شلاق، بیش از ۲۰ سال اعدام کسان و تبعید اجباری خانواده در سراسر جهان!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلیه هایش سالهاست که پروتئین دفع می کنند... سالهاست که به خاطر مبارزه اش از همه حقوق شهروندی محروم است. نزدیک به ۳ دهه تلاش کرده بود که یادگاریهای زندان راور را از همه پنهان کند.  اما حالا دیگر غمهایش سرریز کرده و دارد آزارش می دهد. این روزهای تلخ، بسیارانی را می بینم که هم تبار پدر منند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; آن چنان ثروتی نیاندوخت و به قول خودش آن روزها که تصفیه شده بود، خودش مانده بود و حقوق معلمی مادر؛ مادری که مجبور بود صبایش را در هرم تن گداز کویر به نیش بکشد تا پدر به بند کشیده، از پشت میله ها کودک را نوازش کند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی چیزها را مدیون اویم؛ کتابخانه اش که اعتبار جهان را برای من دارد و چشمهای عسلی پدرم  که اگر چه درد دارند اما ناموس زمینند و تن رنج کشیده اش که شمیم خوش آزادی خواهان تاریخ را یادآور می شود. بیش از یک قرن نبرد بی امان میان استبداد و آزادی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادم است ۶،۵ سالم بود که با  خواندن شاهنامه سواد دارم کرد! باور کن هنوز هم در اضطراب شهادت سهراب خوابم نمی برد. راستی رستم از پس خون سهراب که هنوز گرم است در خیابان انقلاب؛ نفس می کشد؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;    &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Jul 2009 20:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harfenagofte&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>harfenagofte</dc:creator>
<guid>http://harfenagofte.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://harfenagofte.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>با قلب ما چه رفته است؟</description>
<pubDate>Thu, 23 Jul 2009 13:49:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harfenagofte&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>harfenagofte</dc:creator>
<guid>http://harfenagofte.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://harfenagofte.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>تقدیم به آزادی؛ سوگ ترانه ی شب کور میهنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رج به رج،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;           مرگ است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                      بر تن زمین سوخته ی این خیابانها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لب به لب،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;              تاول است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                         بر پوست زخم خورده ی این پیاده روها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آونگ می شود لاشه ی باران&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                               بر هرم تن گداز کویر؛&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                و رعشه ی احتضار،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                           روح واحه را در برمی گیرد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Jul 2009 16:06:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harfenagofte&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>harfenagofte</dc:creator>
<guid>http://harfenagofte.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
